تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
در او نگريست ، از درگاه عزّت عتاب آمد كه اى خليل ما تو را از بت آزرى نگاه داشتيم تا دل دربند عشق اسماعيلى كنى ؟ ندانى كه هر چيزى از خارج حجاب راه خلّت باشد ! خواه بت آزرى ، خواه روى اسماعيلى !
. . . قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ :
اى پسر ، بسى محنتها و بلاها كه بما رسيد و همه به سر آمد ، اكنون فرمانى رسيده از همه سخت‌تر ! كه من تو را قربانى كنم !
به هرچه از راه دور افتى ، چه كفر آن حرف و چه ايمان ،
به هرچه از دوست و امانى ، چه زشت آن نقش و چه زيبا !
خداوند فرمود : اى خليل ، دعوى دوستى ما كردى و در راه ارادت آمدى و
وَجَّهْتُ وَجْهِيَ
گفتى و از خلايق و علايق بيزارى گرفتى و گفتى
فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ ،
اكنون آمدى و دلى كه محبّت جلال و جمال ما را وقف است واپرداختى و مهر بر مهر اسماعيل نهادى ! برخيز و او را قربانى ما كن ! و اگر ما را مىخواهى درد خود را درمان كن !
تا دل ز علايقت يگانه نشود * يك تير تو را سوى نشانه نشود !
تا هر دوجهانت از ميانه نشود * كشتى به سلامت به كرانه نشود !
پيران طريقت ، مريدان را در ابتداى ارادت ، از ديده فروگيرند تا در هيچ چيز ننگرند ، براى آنكه هرچه بيرون نگرند آن چيز و بال آنان گردد و مايهء محنت ! يعقوب روزى به ديدهء استحسان در جمال يوسف نگريست ، ببين كه چه محنت كشيد ! و چگونه به فراق او مبتلى شد ! مصطفى روزى فرمود من عايشه را دوست دارم ! كشيد آنچه كشيد ! و ديد آنچه از گفتار منافقان و افك و تهمت نسبت به عايشه ديد ! خليل را همين حال افتاد ، گوشهء دل به مهر اسماعيل داد ، هم خود به بلا افتاد و هم او را به محنت افكند ! ابراهيم چون قصّهء خواب به اسماعيل گفت ، اسماعيل خود رشيد و كريم‌طبع و نيكوخوى بود جواب داد :
يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ .
آيه . اى پدر آنچه فرمودند بجا آر ، راه خلّت تو پاك و پسنديده بايد ! ما را گو سر باش خواه مباش ! ما به خواست خداوند ، شكيبائى خواهيم كرد ! بزرگان دين در سخاوت آن دو ، سخنها گفته‌اند كه كدام سخىّتر بوده‌اند ؟ او كه فرزندى را فدا مىكند ؟ يا او كه تن و جان را فدا مىكند ؟ ابراهيم : گويد كار من شگفت‌تر است كه فرزند عزيز را فدا مىكنم ! اسماعيل گويد : سخاوت من بزرگتر است كه جان عزيز و تن نفيس فدا مىكنم ! ابراهيم گويد تو را درد يك ساعت است و مرا در هر نفسى دردى باشد ! و در هر آنى اندوهى ! كه به دست خويش فرزندم كشته باشم ! خداوند فرمايد : من از شما هر دو جوادتر و كريم‌ترم كه ناكشته به كشته برداشتم و ناخواسته فدا فرستادم ! كه :

سوره 37 آيه 107

107 -
وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ .
چرا اين ذبح عظيم و بزرگوار نباشد ؟ ذبحى كه خداوند فرستد جبرئيل آرد ! ابراهيم پذيرد ، فداى اسماعيل شود !

سوره 37 آيه 123

123 -
وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ .
محمّد بن احمد عابد « يكى از عارفان » گويد : روز آدينه در مسجد اقصى نشسته بودم بعد از نماز ديگر ، ( مشغول ذكر بودم ) دو نفر را ديدم يكى بر صفت و هيئت ما و يكى با قدّى بزرگ و بلند و پيشانى فراخ ، اين يكى از من دور نشست ! و آن يكى فراپيش من آمد ! و سلام كرد ، جواب دادم پرسيدم تو كيستى ؟ و آنكه از ما دور نشسته كيست ؟ گفت : من خضرم و آنكه دور نشسته برادرم الياس است ! عارف گفت از شنيدن اين سخن رعبى از ايشان در دل من جاى گرفت و بلرزيدم ! خضر گفت : ما تو را