103 -
فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ .
پس چون هر دو تن بدادند و خود را به فرمان سپردند و پدر پيشانى او را بر زمين زد !
104 -
وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ .
( خداوند فرمود ) ما او را ندا زديم كه اى ابراهيم .
105 -
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ .
خوابى كه ديده بودى راست كردى ما چنين پاداش به نيكوكاران دهيم .
106 -
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ .
اين است آن آزمايش آشكارا .
107 -
وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ .
و فداى او كرديم به كشتن ( گوسفندى ) شايسته و بزرگ !
108 -
وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ .
و گذاشتيم بر او در پسينيان ( كه بگويند : )
109 -
سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ .
درود باد بر ابراهيم .
هامش
( بقيهء حاشيه از صفحهء قبل )
هر دفعه كه قرعه بنام عبد اللّه مىآمد ده قربانى شتر مىافزود تا صد شتر قربانى كرد آنگاه آخرين قرعه بنام صد شتر آمد و عبد الله نجات يافت و از آن سبب ديهء كشتن مرد مسلمان صد شتر آمده !
دليل ديگر بر آنكه ذبيح اسماعيل بوده ، آيه بعد است كه مىفرمايد :فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ ،و اگر ذبيح اسحاق بود بشارت او به يعقوب ! نمىفرمود !
اما قصهء ذبيح : چون ابراهيم خواب ديد و تصميم به ذبح اسماعيل گرفت هاجر را گفت مىخواهم گوسپند قربانى كنم و اسماعيل را با خود برم ، سرش را بشوى و مويها را شانه كن هاجر چنين كرد و هر دو از مكه خارج شده و به صحراى منى رفتند . چون ابراهيم پسر را بر زمين خوابانيد گفت : پدر ، از تو سه خواهش دارم . يكى آنكه دست و پاى مرا سخت ببند مبادا چون كارد به گلويم نهى خرد از من زائل شود و در اضطراب آيم ! دوم آنكه مرا به روى افكنى تا آن ساعت كه جان مىدهم در سجود باشم و تو نبايد در روى من بنگرى مبادا تو را بر من رحمت آيد ! و من بر روى نگرم و بر فراق تو و مادرم جزع آرم ! سوم آنكه چون به نزد مادرم شوى و من با تو نباشم او سوخته شود ، چون درد فراق فرزند سخت است با او مدارا كن و پيراهن مرا به دو ده تا ببوى من دلجوئى يابد و كارد را نيز تيز كن و زود به گلو فرود آر تا مرگ بر من آسان شود !
ابراهيم از اين سخنان سخت بگريست و گفت : خداوندا ، قوم من مرا به آتش افكندند و تو مرا رهانيدى ، اكنون بلائى بزرگ بر من نهادى ! كه عرش به لرزه آمده و آسمان و زمين طاقت كشيدن آن بلا را ندارند ! خدايا اگر بنده مىآزمائى ، تو را رسد كه خدائى و من بنده ، تو دانى در نفس من چيست ؟ و من ندانم در نفس تو چيست ؟
آنگاه ابراهيم كارد را بر گلوى اسماعيل نهاد ، كارد نبريد ! تا بدانى كه كارد به فرمان مىبرد ! چنان كه آتش به فرمان مىسوزاند ، و چون فرمان رسيد ، آتش ابراهيم را نسوزانيد و كارد هم گلوى اسماعيل را نبريد و در هر دو مورد جبرئيل به فرمان خداوند جلو سوزاندن آتش و بريدن كارد را گرفت ! از جبرئيل پرسيدند هيچ رنج و ماندگى هرگز به تو رسيده ؟
گفت : آرى ، سه بار ! يكى وقتى كه ابراهيم را به آتش انداختند ! دوم وقتى يوسف را به چاه انداختند ! سوم وقتى كارد بر گلوى اسماعيل نهادند !
سپس فرمان آمد كه اى ابراهيم ، خواب راست آمد و ما قربانى تو را به گوسپندى بزرگ فدا كرديم و رسم قربانى روز عيد اضحى در حج بدين مناسبت است و آن روز را مردم عيد قربان گويند و مسلمانان متمكّن قربانى كنند !