انفاس اولياء و اخلاص اصفياء و توحيد موحّدان و معرفت عارفان كه هيچيك بر خداوند پوشيده نماند و چون بنده با طاعت و اخلاص و توحيد و معرفت در خاك شود ، همان ساعت خداوند نوازش خود به او نهد و آثار آن اعمال به خلق نمايد و ثواب آن به وى رساند .
چنان كه در مورد ذو النون مصرى نوشتهاند كه چون از دنيا برفت ، آن ساعت كه جنازهء وى برگرفتند جوكى از مرغان بر سر جنازهء وى آمدند و پرواپر زدند ! چنان كه آنهمه خلق را در سايهء خود بپوشيدند ! و هرگز هيچكس آن مرغان را نديده بود و پس از آن هم نديدند !
منصور عمّار ( از عارفان بزرگوار ) گفت : وقتى در خرابهاى جوانى را ديدم در نماز ، طورى در ترس و بيم غرقه گشته كه گوئى دوزخ در جلو او و قيامت در عقب اوست ! صبر كردم تا نماز تمام كرد بر وى سلام كردم گفتم :
اى جوان ، در زير دوزخ وادى است از آتش ، آن جوان از شنيدن آن آوازى داد و بيفتاد و بىهوش شد و چون به هوش آمد گفت : اى مرد ، هيچ تواند بود كه مرا شربتى ديگر دهى ؟ گفتم : گناهكاران هيزم دوزخ هستند ، اينبار نعرهاى زد و كالبد تهى كرد ! چون خواستند او را غسل دهند بر سينهء او نوشته شده بود :
فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ *
و بر پيشانى او نبشته شده بود
فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ !
چون او را به خاك سپردند همان شب او را خواب ديدم جامهء فاخر پوشيده به مركب نور نشسته و تاج عزّت بر سر نهاده ، پرسيدم : اى جوان ، خداوند با تو چه كرد ؟ گفت : همان كار كه با شهيدان بدر نمود ! بلكه زيادت از آن كرد ! پرسيدم زيادت چرا ؟ گفت : چون آنها به شمشير كافران كشته شدند و من به شمشير ترس و وحشت !
لطيفه : الطاف كرم است كه پيوسته از درگاه قدم رو به خلق نهد ، گرد سينهها مىگردد ، در هر سينهاى كه از آن بوى آشنائى آيد و در آن خوف و وحشت بيند منزل كند !
در خبر است كه شما را از سوى پروردگار در روزگار ، پيوسته نفحهها است ، پس خود را در معرض آن قرار دهيد شايد بشما برسد كه از آن پس ، هرگز روى شقاوت و بدبختى نهبينيد ! اين است حكمت
ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ .
نيز در خبر ديگر : انفاس واجدان ، نالهء تائبان ، آه مفلسان ، كه چون سحرگاهان از دلى پردرد و جانى پرحسرت برآيد ، باد بامدادى آن را بربايد و اين نسيم صبحگاهى ناله و توبهء بندگان را به درگاه خداوند غفّار برد ! اين است حكمت
وَ ما يَعْرُجُ فِيها .
پير طريقت گفت : اى جوانمرد ، آن نفسى دردناك كه از سر نياز و گداز و سوز دل از سينه برآيد تا به حضرت اعلى رسد ، آن را حجابى و مانعى پيش نيايد . هيچ شگفت دانى كه خداوند صدها هزار سال تسبيح ابليس در بيابان بىپروائى به باد بىنيازى برداد ! ولى آن يك نفس درويش دلسوخته و آه آن مفلس بيچاره را به حضرت خود برد و ندا درداد كه : كجايند گناهكاران من ؟ كه نالهء آنها نزد من از آواز تسبيحگويان و ستايشگران محبوبتر است !
بو بكر واسطى ( از عارفان نامى ) گفت : مطيعان حمّالند و حمّالان جز بارى ندارند ! و اين درگاه درگاه بىنيازان ، و گناهكاران ورشكستگانند و اين بساط ، بساط مفلسان است ! اى خداوندان طاعت ، طاعتها كه كردهايد به كوى افلاس فروگذاريد و مفلسوار با دو دست تهى از در رحمت او بازشويد و به زبان عجز گوئيد :
پادشاها ، ما نه توانگريم كه به دادوستد آمدهايم ، ما مفلسانيم كه به تقاضا آمدهايم ! ما نه توانگريم كه بار ثواب