تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
دلها افكند ، خط ايمان بر صفحهء دلشان نقش بست ، رقم دوستى بر ضميرشان كشيد ، آن سرّى كه خداى را با آدميان بود با فرشتگان نبود ! زيرا آنان همه بندگان مجرّد بودند و آدميان ، هم بندگان بودند و هم دوستان !

سوره 32 آيه 11

11 -
قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ .
آيه . اين خطاب بر قدر فهم ارباب رسوم و عادات است كه از غفلت ، راه به حقايق حق نمىبرند و لطائف اسرار ازل در نمىيابند ، لاجرم ، شربت ايشان بر قدر حوصلهء ايشان آمد ! و گرنه از آنجا كه حقيقت است و خطاب با جوان‌مردان طريقت ، اين است كه ملك‌الموت خاك‌بيز مملكت است و در خاك معدن مىجويد ، و در معدن گوهر مىجويد ، كه آدميزاد معدنى است مانند معدن زر و سيم ! ملك‌الموت خاك مىبيزد تا تو در خاك چه پرورده‌اى ؟ ياقوتى ، لعلى ، پيروزه‌اى ، يا نفتى ، قيرى ، سنگ‌ريزه‌اى ! كلمهء خبيثه‌اى ، يا كلمهء طيّبه‌اى ، خاكى ببيزد ، رگى بپيچد ، استخوانى بشكند ، ( كسى را عمر به سر رسد ) ملك‌الموت را بر آن وديعت چه كار و چه دست او باشد كه بميراند ! چه او نهاد آدمى را ننهاده تا او برگيرد ! و خداوند است كه نهاد آدمى را نهاده و هنگام خود برگيرد ؟ پس مقصود آيت كه ملك‌الموت مىميراند و يا جاى ديگر فرموده : فرشتگان ، نفوس را مىميرانند « 1 » و جاى ديگر فرمود : خداوند آدميان را مىميراند « 2 » ! همه و همه مراد اين است كه تنها خداوند توانا بر ميراندن مردمان است و چون پيمانه پر شود و اجل زندگى به سر رسد ، اجل مرگ نيز سر رسد و قبض روح كند بىآنكه توانائى تأخير يا تقديم داشته باشد ! اگر غفلت آدميان نبود ، قبض روح به عزرائيل واگذار نمىشد ! پس چون از مشاهدهء حقيقت غافل ماندند و دل به غير حقيقت بستند بدين‌گونه مخاطب شدند كه ملك موت آنان را وفات مىدهد ! درصورتىكه حيات و ممات هر دو به ارادهء خداى است و بس ! « 3 » خير نسّاج عارف بزرگوار بيمار شد ، عزرائيل براى گرفتن روح او آمد ، اذان‌گو اللّه اكبر گفت ، عارف گفت مرا مهلت ده تا نماز گزارم كه اين فرمان بر من فوت مىشود و فرمان تو فوت نمىشود ! چون نماز بگزارد ، سر به سجده نهاد و گفت : خدايا ، اين روز كه اين وديعت نهادى ، فرشتهء مرگ در ميان نبود ! چه باشد كه اين وديعت را امروز بىزحمت او برگيرى ! و به زبان حال گفت :
يا رب ار فانى كنى ما را به تيغ دوستى * مر فرشتهء مرگ را با ما نباشد هيچ كار !
هركه از جام تو روزى ، شربت شوق تو خورد * چون نماند آن شراب ، او داند آن رنج خمار !
آنگاه جان به جان آفرين تسليم كرد ! خبر درست است كه آدم صفى روز عهد
( بَلى ) *
كه ذرّه‌هاى پيغمبران از صلب او بيرون كردند و بر ديده او عرضه كردند ، عمر داود را اندك و كوتاه ديد ! گفت بار خدايا از عمر خود چهل سال به او دادم ! خداوند پذيرفت ، چون عمر آدم به سر رسيد فرشتهء مرگ هم سر رسيد و گفت : اى آدم جان تسليم كن ، آدم گفت راه تمام نه پيموده‌ام !
هامش
( 1 ) اشاره به آيهءالَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ . *( 2 ) اشاره به آيهءاللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها .( 3 ) اشاره به آيهء :نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ .