حكيم او است كه هر چيزى بر جاى خود نهد ، و هر كار كه كند به شايستگى و سزاى آن كند ، و هر چيزى در همتاى آن بندد ، و اينگونه حكمت از كسى بيايد كه در دنيا زاهد شود و بر عبادت مواظبت كند .
مصطفى فرمود : هركس در دنيا زهد پيشه كند ، خداوند حكمت در دل او جاى دهد ، و زبانش به حكمت روان سازد .
حضرت على ( ع ) فرمود : دلها را شاد داريد و از خداوند براى آنها حكمت بخواهيد .
حسين منصور حلّاج گفت : حكمت تير است ، و دل مؤمن هدف و خدا تيرانداز است و اين تير خطا نكند .
عارفى ديگر گويد : حكمت ، علم لدنّى است و نورى است ميان الهام و وسواس ! از او پرسيدند كه آن نور كى و چگونه در دل نشيند ؟ گفت : آنگاه كه انديشه و عبرت در كار باشد ! و اين دو صفت ميراث اندوه و گرسنگى است !
سوره 31 آيه 13
13 -
وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لِابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ .
آيه . لقمان پسر خود را پند داد و وصيّت كرد كه اى پسر ، به سورها مرو كه تو را رغبت در دنيا پديد آيد و آخرت از دل تو فراموش شود . اى پسر ، اگر سعادت آخرت مىخواهى و زهد در دنيا ، به تشييع جنازهها بيرون شو و مرگ را پيش چشم خويش دار و در دنيا چنان مباش كه عيال و و بال مردم شوى . از دنيا قوت ضرورى بردار و فضول بگذار ، اى پسر ، روزه كه دارى چنان بدار كه شهوت ببرد نه قوّت ببرد ! و ضعيف كند تا از نماز بازمانى ! كه نزد خداوند نماز دوستتر از روزه است ! اى پسر تا توانى از زيبا زنان دور باش و از زنان بد به خدا فرياد خواه كه آنان دام شيطانند و سبب فتنه و فساد !
هامش
- مقام رسيدى ؟ گفت : به راستگوئى و امانت نگاهدارى و اينكه آنچه به من مربوط نيست و در دين و دنيا به كار نايد واگذاشتن و گذشتن !
بعضى مورخان او را پسر خاله و بعضى خواهرزادهء ايوب مىدانند و بيشتر مفسران برآنند كه لقمان غلام سياهى بود ، ستبرلب ، بزرگبينى ، بلند بالا ، ادبى تمام داشت ، و عبادت فراوان و سينهاى آبادان و دل به نور حكمت درخشان ، بر مردمان مشفق ، در ميان مردم مصلح و همواره ناصح ، خود را غالبا از نظرها پوشيده داشتى و بر مرگ فرزندان و تباهى مال غم نخوردى ، و از آموختن هيچ نياسودى !
اين حكيم حليم و رحيم كريم در زمان داود زيستى و سى سال با او يك جاى همىبود و سبب آزادى او اين بود كه مولاى او او را آزمونى كرد تا بداند خرد وى تا چه درجه است ؟ و حكمت و دانش او تا كجا رسيده ؟ گوسفندى به او داد و گفت او را قربانى كن و آنچه از اعضاء او خوشتر و نيكوتر است به من آر ، لقمان گوسفند را قربانى كرد و دل و زبان او را به وى آورد ! خواجه گوسفندى ديگر به او داد و گفت : آن را قربانى كن و آنچه از آن بدتر و ناخوشايندتر است به من آر ، لقمان گوسفند را قربانى كرد و اينبار هم دل و زبان گوسفند آورد ! خواجه با كمال تعجب پرسيد اين چه حكمت است كه از هر دو يكى آوردى ؟ لقمان گفت اين عضو اگر پاك باشند از هر چيزى بهتر و باارزشتر است و اگر ناپاك باشند از هر چيزى بدتر و زيانآورتر است ! خواجه آن را پسنديد و او را آزاد كرد .
مصطفى فرمود : لقمان پيغمبر نبود ليكن بندهاى پرانديشه ، نيكويقين ، نيك نيت ، خدا دوست بود ، و خداوند هم او را دوست داشت و حكمت آموخت .
از سخنان او است : هركس دنيا را بر آخرت برترى دهد به دنيا نمىرسد و عقبى هم از دست مىدهد ، آدمى را در دنيا عافيت بهتر است از بدى عاقبت ، داود روزى به او گفت : اى لقمان ، تو را حكمت دادند و بلاء و گرفتارى از تو دور شد ! و مرا خلافت دادند و گرفتار بلا و فتنه شدم !