تفرقت آمد ! و اين را تنزّل گويند كه نوعى از مكارم اخلاق است چنان كه او خود گفت : من براى تكميل و تتميم مكارم اخلاق مبعوث شدم .
سوره 29 آيه 49
49 -
بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ .
آيه . دلهاى خواص دانشمندان خداشناس ، خزانههاى غيب است ! كه برهانهاى حق و رازهاى روشن و دليلهاى توحيد در آن نهفته است !
لطيفه : هرچه جويند از معدن آن چيز جويند ، چنان كه شب افروز از صدف جويند كه جايگاه او است ، آفتاب از مدار فلك جويند كه جاى طلوع او است ، عسل از زنبور جويند كه معدن او است ، و نور معرفت و وصف ذات احديّت از دلهاى عارفان جويند كه دلهاشان كانون معرفت و سرهاشان كانون محبّت او است .
پير طريقت گفت : اى جوانمرد ، دل عارف به هيئت پيرايه است كه گل در آن كنند ، هرچند گل در پيرايه مىكنند ، تا آتش در زير آن نكنند گلاب بيرون نايد ! و بوى ندهد « 1 » و آتشى كه در دل عارف زنند بىدود باشد ! اين است كه خداوند فرمود : قرآن در دلهاى مؤمنان و دانايان است . و در آن بشارتى است كه مصطفى فرمود : اگر اين قرآن در پوست گاو نهاده بودى ، فردا آن پوست به آتش نسوختى ! پس مسلمان كه اين قرآن را در دل دارد ، به طريق بهتر فردا به آتش نسوزد .
سوره 29 آيه 56
56 -
يا عِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي واسِعَةٌ .
آيه . به زبان اهل تفسير ، كسى را كه در دين عذاب دهند و رنجانند يا در تنگى روزى باشد به حكم اين آيت هجرت كند و به جائى رود كه از عذاب و رنج ايمن باشد ، و فراخى معاش بيند ! ليكن بر زبان اهل معرفت و به ذوق روندگان طريقت ، از آنجا كه جاه و قبول خلق و آرامش باشد ، هجرت كنند !
چنان كه از ابو سعيد خرّاز ( كه از عارفان بنام است ) نقل كنند كه گفت : در شهرى شدم كه نام من در آنجا معروف و معلوم بود ، مردم در كار ما بسيار بزرگ و با جلال برفتند ، چنان كه پوست خربزهاى كه از دست ما بيفتاد ، از يكدگر به صد دينار همىخريدند و بر آن همىافزودند ! با خود گفتم اينجا نه جاى من است ! از آنجا هجرت كردم ، به جائى افتادم كه مرا زنديق « 2 » همىگفتند ! و هر روز مرا دو بار سنگ مىزدند ! كه تو شومى از شهر ما برو ! من همان جاى مقام ساختم ! و آن رنج و بلا همىكشيدم و همى خوش بودم !
از ابراهيم ادهم حكايت كنند « 3 » كه گفت در همه عمر خويش در دنيا سه شادى به دلم رسيد ، و با آن سه سادى نفس خويش را مقهور و مغلوب ساختم ! اول ، در شهر انطاكيه برهنه پاى و برهنه سر راه مىرفتم و هركس طعنهاى بر من زد ، يكى گفت اين بندهء گريز پا از مولاى خود گريخته ! مرا اين سخن خوش آمد ! با نفس خويش گفتم اى گريخته و رميده ، هنگام آن نيامد كه از راه آشتى آئى ! دوم وقتى در كشتى نشسته بودم ، لوده و مسخرهاى در ميان جماعت بود و هيچكس را از من خوارتر و حقيرتر نمىديد هر ساعت بيامدى و دست بر قفاى من داشتى ! سوم
هامش
( 1 ) منظور از پيرايه دستگاه گلابگيرى است كه گل را در ديگ ريخته با آب و آتش آن را بخار كرده و با آب سرد تبديل به گلاب مىكنند .
( 2 ) كلمهء زنديق عربى شده زنديك است كه به غلط بمعنى بىدين و خدانشناس استعمال شده ! درصورتىكه پيروان زند خداى يگانهپرست بوده و هستند .
( 3 ) ابراهيم ادهم پادشاه و پادشاهزادهاى بود در بلخ كه چون نداى حق شنيد از همه چيز صرفنظر كرد و حتى خود را فراموش نمود !