سوره 28 آيه 81
81 -
فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ .
آيه . داستان قارون و بغى بر موسى را اصحاب تاريخ و ارباب داستان چنين نوشتهاند : قارون مردى بود از علماء بنى اسرائيل و بعد از موسى و هارون از همه دانشمندتر بود ، طلعتى زيبا و آوازى دلگشا داشت ، پيوسته تورات مىخواند و چهل سال خدا را در خلوت و عزلت عبادت كرد و در زهد بر همه اسرائيليان غلبه كرد !
ابليس لعين هر روز شياطين را مىفرستاد تا او را وسوسه كنند و فريب دهند ! و به دنياپرستى در كشند ، ولى شياطين دست بر او نمىيافتند ! ناچار ابليس خود روزى برخاست و به صورت پيرى زاهد برابر وى نشست و خداى را عبادت همىكرد ! تا زهد و عبادت وى بر زهد و عبادت قارون بيفزود ! و قارون چون اين را بديد با فروتنى تمام به خدمت وى آمد و رضاى او مىجست !
روزى ابليس او را گفت : ما از مردم با ايمان و پرسش بيماران و ديدن نيك مردان بازماندهايم ، اگر ميان آنان باشيم خوىهاى نيكو بر دست گيريم مگر صوابتر و ثواب آن بيشتر باشد ! .
ابليس بدين سخنان قارون را از كوه به زير آورد و در عبادتگاه شدند ، مردم كه حال آنها بديدند روى آورده با آنها نيكوئيها كرده و خوردنى و آشاميدنى مىدادند . ابليس گفت : اگر ما به كسى مشغول شويم كه بار خود را از مردم فرونهيم بهتر باشد ! قارون پذيرفت و چندى كه گذشت حبّ مال و دوستى دنيا در سر قارون شد و ابليس كه به مقصود خود رسيده بود از او جدائى گرفت كه من كار خود را كردم و او را به دام دنيا افكندم !
موسى از خداوند حكمى براى اسرائيل آورد كه همه پذيرفتند ولى قارون سر وازد و فرمان نبرد و چون قوم موسى از دريا گذشتند و فرعون و سپاه او غرق شدند و قارون هم با سرمايهء علمى و مادى در ميان قوم بود ، روزى به موسى از روى حسادت و حرص دنيا و جاهطلبى گفت : اى پسرعم ، پيغمبرى از تو است و رياست قربانگاه هم از هارون پس سهم من چيست ؟ موسى گفت : هر دو را خدا داده ! قارون آن روز از موسى برگشت و روز بروز بر عصيان و تكبّر و غرور خود مىافزود و از بهر خود كاخى از زر و سيم بساخت و بنى اسرائيل را بر ضد موسى تحريك كرد و مبلغى پول به زن روسبى داد تا در حضور قوم ، زناى موسى را با او اقرار كند ، روزى گروهى را از قوم گرد آورد و موسى را براى پند و اندرز دعوت كرد ! چون موسى زيان آدمكشى و دزدى و زنا را نقل كرد ، قارون از او پرسيد : كيفر زناى مرد زندار چيست ؟ گفت سنگسار است ! قارون گفت : اى موسى اگر اين زناكار تو باشى چه گوئى ؟ موسى گفت : اگر منهم باشم حكم خدا همين است ، قارون آن زن را در ميان جمع بخواست موسى از آن زن پرسيد : من با تو چنين كارى كردم ؟ زن را اين سخن سخت آمد و در خود بشوريد كه چگونه به پيغمبر خدا تهمت زنم ، پس خوشبختى من در اين است كه دروغ نگويم و پيغمبر خدا را نرنجانم ! گفت : اى موسى قارون مرا هديهاى داد تا اين دروغ را بر تو بندم .
موسى به سجده افتاد و بگريست ، از جانب خداوند ندا آمد كه اى موسى ، زمين در فرمان تو است آنچه خواهى او را فرمان ده ! موسى روى به بنى اسرائيل كرد و گفت : خدا مرا به قارون فرستاد چنان كه به فرعون فرستاد .
اكنون هركس با ما و به دين ما است از قارون جدائى گيرد ! همه قوم از او برگشتند و كنار رفتند مگر دو مرد كه با قارون بماندند !
آنگاه موسى گفت : اى زمين اينها را بگير ! آنها تا زانو بر زمين فروشدند ديگر بار گفت : آنها را بگير !