از چه شناختى ؟ ديگر آنكه من نيز سه مسئله از تو مىپرسم مرا جواب ده ! اسقف آهسته سر به گوش من نهاد و گفت :
تو را از نور ايمانت شناختم ! كه نور ايمان و توحيد از روى تو درخشيدن داشت !
آنگاه پرسيد : پيغمبر شما مىگويد در بهشت درختى است كه شاخهاى از آن در هر كاخى است ! نظير آن در دنيا چيست ؟ گفتم مانند آن درخت در اين دنيا ، آفتاب است كه به هر سرائى و كوئى پرتوى افكند ! گفت : راست گفتى ! پرسيد : پيغمبر شما گفته كه بهشتيان غذا و آب خورند و آنان را هيچ حدث نباشد ! مانند آن در دنيا چيست ؟
گفتم : بچه در شكم مادر غذا مىخورد و حدث ندارد ! گفت : راست گفتى ، پرسيد : رسول شما گفته كه يك حبّه صدقه و يك ذرّه احسان در دنيا ، در قيامت كوهى بزرگ باشد ! در دنيا نظير آن چيست ؟ گفتم : بامدادان كه آفتاب برآيد يا شامگاهان كه فرورود ، با خود سايهاى در عقب گذارد كه به ذات خويش كوتاه بود ولى چون پيش آفتاب بدارى دراز باشد و بسيار نمايد ، اسقف گفت : راست گفتى !
آنگاه من از او پرسيدم : دربهاى بهشت چند تا است گفت هشت تا ، گفتم دربهاى دوزخ چند تا است گفت هفت تا ، گفتم بر درب بهشت چه نوشته ؟ اسقف از اين سؤال در سكوت ماند ! روميان گفتند جواب ده تا اين مرد بيگانه نگويد كه اسقف نتوانست جواب گويد ! اسقف گفت : اگر اين جواب ناچار است با صليب و زنّار راست نمىآيد ! آنگاه زنّار را بگشاد و صليب را بيفكند و گفت روى درب بهشت نوشته شده : لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه ، نيست خدائى جز خداى يگانه و محمّد فرستادهء او است !
روميان چون اين بشنيدند اسقف را دشنام دادند و سنگ انداختند ، آنگاه اسقف به مسلمان گفت : آيتى از قرآن بخوان ، من اين آيه را خواندم كه
وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ .
اسقف چون آيه را شنيد بگريست و گفت اى مردم ، بدانيد كه پرده از چشم ما برداشتند و به زودى هفتصد فرشته با هودج آيند و ارواح ما شهيدان را به آسمان برند و من يقين دارم كه از شماها هفتصد نفرتان مسلمان شوند و اكنون در اين كرامت من نگرند !
آنگاه گروهى از روميان زنّار گشودند و صليب شكستند و مسلمان شدند ، ولى باقى مردم بر آنها تاخته اسقف را با همگى آنها بكشتند ، چون كشتگان را شماره كردند بىكموزياد هفتصد نفر بودند !
لطيفه : مقصود از اين حكايت آنست كه نور مؤمن موحّد در ميان مشتى كافر منكر مىتافت تا اسقف بديد و آن كار برفت !
. . . مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ .
آيه . گروهى از مفسّران گويند : اين ( ها ) اشارت به مصطفى است كه خلقتش نور بود و خلعتش نور ، و نسبش نور ، ولادتش نور ، مشاهدتش نور ، معاملتش نور ، معجزتش نور ، و او خود در ذات خود نور على نور بود !
محمّد مهترى ، كه در روى او نور رحمت ، در چشم او نور عبرت ، در زبان او نور حكمت ، در ميان شانهء او نور نبوّت ، در كف او نور سخاوت ، در قدم او نور خدمت ، در موى او نور جمال ، در خوى او نور تواضع ، در سينهء او نور رضا ، در سرّ او نور صفا « 1 » در ذات او نور طاعت ، در طاعت او نور توحيد ، در توحيد او نور تحقيق ، در تحقيق او نور توفيق ، در سكوت او نور تعظيم ، در تعظيم او نور تسليم است ! !
حسين منصور حلّاج گويد : در سر آدمى نور وحى است و ميان دو چشمان او نور مناجات ، و در گوش او نور
هامش
( 1 ) . در اينجا سر و سرّ ( بكسر ) هر دو به نظر درست مىآيد ولى در اصل نسخه ( با تشديد ) است !