تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
آن را هرگز كسوف و خسوف نباشد و مكدّر و تيره نگردد ! طلوعى بىغروب ! كشوفى بىكسوف و اشراقى از مقام اشتياق . اقسام نور : بدانكه نور باطن در مراتب خود مختلف است ، اول نور اسلام كه با نور اخلاص است دوم نور ايمان كه با نور صدق است ، سوم نور احسان كه با نور يقين است ! روشنائى اسلام در نور اخلاص است و روشنائى ايمان در نور صدق ، و روشنائى احسان در نور يقين است . اين است منزلهاى راه شريعت و مقامهاى همهء مؤمنان ! ليكن اهل حقيقت و جوانمردان طريقت را نور ديگر است و حالت ديگر ! نور آنها نور فراست كه با آن ، نور مكاشفت است ، نور استقامت كه با آن ، نور مشاهدت است ، نور توحيد كه با آن ، نور قرب احديّت است .
. . . نُورٌ عَلى نُورٍ .
آيه . بنده تا در اين مقامها باشد ، بستهء روش خويش است ، اكنون باز كشش حق آغاز كند ، جذبهء خدائى در پيوندد ، نورها دست درهم دهند : نور عظمت و جلال ، نور لطف و جمال ، نور هيبت ، نور غيرت ، نور قربت ، كار به جائى رسد كه عبوديت در نور ربوبيّت ناپديد شود ، و اين انوار قرب پروردگار در همه عالم جز محمّد مصطفى را نيست كه او كلّ كمال است و جملهء جمال و قبلهء افضال ! مصطفى دربارهء اين نور گفته : عالميان مشتى خاك بودند در تاريكى خود بمانده ، و در نهاد تيرگى سرگردان مانده ! و در پردهء آفريدگى ناآگاه مانده ! همى از آسمان ازليّت باران انوار سرمديّت باريدن گرفت ! خاك خوش‌بو گشت و سنگ گوهر گشت و رنگ آسمان و زمين ديگر گشت ! لطيفه‌اى پيوند آن نهاد گشت ، و خداوند از نور خود پرتوى بر آن پاشيد . پرسيدند : اين نور را چه نشانيها است ؟ گفت : چون سينه به نور الهى گشاده شود ، همّت عالى گردد ، غمگين آسوده شود ، دشمن دوست گردد ، پراكندگى به گردآورى بدل شود ، بساط بقا بگسترد ، فرش فنا درنوردد ، زاويهء اندوه را در ببندد ، باغ وصال را در بگشايد ، به زبان فقر گويد : الهى ، كار تو بىما ، به نيكوئى درگرفتى ، چراغ خود را بىما ، به مهربانى افروختى ، خلعت نور از غيب بىما ، به بنده‌نوازى فرستادى ، چون رهى را به لطف خود به اين روز آوردى ، چه شود كه به لطف خود ما را به سر برى ؟ حكايت شگفت‌آور : در آثار منقول آمده كه يكى از دانشمندان اسلام در جنگ با روم اسير روميان گشت ، و پس از آزادى ، مدتى در آنجا بماند ، روزى روميان را ديد كه همگى در بيابانى گرد آمده‌اند ، سبب پرسيد ، گفتند در اينجا اسقفى است كه سالى يك‌بار از صومعه بيرون آيد و مردم را پند دهد ، و امروز ميعاد است كه مردم براى پند شنيدن آمده‌اند و آن داناى مسلمان هم با روميان در آنجا حاضر شد ، گويند سى هزار كس بودند ، اسقف به منبر شد و خاموش نشست ! مردم تشنهء سخن وى بودند ! گفت سخن گفتن من بسته شد ! بنگريد مگر غريبى از اهل اسلام ميان شما است ! گفتند ما نمىدانيم و كسى را نمىشناسيم ، اسقف به آواز بلند گفت هركس از كيش محمّد است از جا برخيزد ! مسلمان گفت من ترسيدم و تغافل كردم ! اسقف گفت اگر شما او را نمىشناسيد و او خود را نمىشناساند من او را مىشناسم ! پس از آن در روى مردمان نيك نگريست و چون چشمش بر عالم مسلمان افتاد با شتاب گفت : او اين است ! همان كسى را كه من مىجويم ! اى جوان مرد برخيز و نزد من بيا ! كه با تو سخن دارم ! بلند شدم نزد او رفتم پرسيد : تو مسلمانى ؟ گفتم : آرى ، گفت : از دانايان آنها هستى يا از نادانان ؟ گفتم : به آنچه دانم عالمم و آنچه را ندانم متعلّمم ! و در شمار نادانان نيستم ! گفت : تو را سه مسئله پرسم مرا جواب ده ، گفتم : تو را جواب دهم به دو شرط : يكى آنكه بگوئى مرا