تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
اگر كسى گويد مؤمن با آن همه كرامت و رفعت و منزلت ، چرا از مرگ كراهت دارد ؟ جواب آنست كه كراهت وى نه از مرگ است ، بلكه از فوت لذّت خدمت حق است ! چون بر مؤمن هيچ كرامت و نعمتى مانند خدمت و ذكر حق نيست ! لطيفه : يكى از پيامبران هنگام مرگ گريه مىكرد ، او را وحى آمد كه از مرگ مىنالى و مرگ نخواهى ؟ گفت : نه ، خداوندا ، گريه بواسطهء غيرت من بر كسانى است كه پس از من ذكر تو كنند و من نتوانم ! گفته‌اند : نفس مؤمن را روزگارى با روح مخالطت افتاده و به وى انس گرفته به وقت مرگ ، نفس از جدائى روح كراهت دارد ، نه روح از جدائى نفس ! لطيفه : از اين لطيف‌تر گفته‌اند : نفس كه مىنالد ، نه از مرگ مىنالد ، بلكه وى را به روح ، غيرت مىآيد كه به سر منزل معشوق مىرسد و شب فراقش به آخر رسيده ، و بامداد وصال دميده و سوز عشق را مرهم ديده ، ولى نفس را به خاك مىدهند كه از خاك آفريده شده !

سوره 23 آيه 115

115 -
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً .
آيه . خداوند صاحب جلال ، قادر بر كمال ، به جلال و عزّت خويش و كمال قدرت خويش كائنات را به وجود آورد و جامهء هستى پوشانيد . تا هستى او را بدانند و خدائى او را بشناسند و صنع او را دليل بر كمال علم و قدرت او دانند ، چنان كه ايشان را از كتم عدم بر وفق علم ازلى خود در وجود آورد . داود پيغمبر در مناجات خود گفت : خدايا ، ذات بىزوال تو مستغنى و بىنياز از همه ، نه تو را به كس نيازى و نه تو را از كس يارئى ، پس در اين صورت اين خلق را چرا آفريدى ؟ و در وجود و آفرينش آنان حكمت چيست ؟ ندا آمد اى داود ، من گنجى بودم نهان ، كس مرا ندانسته و نشناخته ، خواستم كه مرا بدانند و دوست داشتم كه مرا بشناسند ! جملهء ( فاحببت ان اعرف ) ( دوست داشتم مرا بشناسند ) اشارت است به اينكه بناى معرفت بر محبّت است هرجا كه محبّت است معرفت است و هرجا محبّت نيست معرفت نيست . خدا را نشناسد مگر كسى كه خداوند او را بر سرّ خود آگاه كند ، عبارت و تعبير ، ترجمان سرّ است و سرّ ، نظارهء حق ، نخست ببينند آنگاه زبان از آنچه سرّ ديد عبارت كنند ، زبان نشان اهل معاملت است اما اهل حقيقت را عبارت و اشارت نيست ! كه بزرگواران گفته‌اند : هركه را تجلّى سرّ در حق حقيقت حاصل است ، سرّ او در عين مشاهدت و جان او در بحر معاينت غرق است ! چون دوست حاضر بود ، نشان دادن از دوست ترك حرمت باشد ! پير طريقت گفت : هركس را مشاهدت باطن درست گشت ، نخواهد كه زبان به تعبير از آن عبارت كند ! يا ظاهر وى از ان باخبر شود ! شبلى گويد : شبى كه حسين منصور حلّاج را به دار زدند من با حق مناجات داشتم ، سحرگاه كه سر بر سجده نهادم گفتم : خداوندا ، منصور حلّاج بنده‌اى بود مؤمن ، موحّد ، معتقد ، در شمار اولياء ، اين چه بلا بود كه بر سر او آوردى ؟ و از كجا مستوجب اين فتنه گشت ؟ چون به خواب اندر شدم ، نداء عزّت به سمع من رسيد كه : منصور يكى از بندگان ما بود كه او را بر سرّى از اسرار خويش آگاه ساختيم ، پس چون او راز ما را فاش كرد ، ما هم به او وارد كرديم آنچه ديدى و شنيدى !