تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤

صاع

چهار من است و آن بقول خجندى كه ان شاء اللّه تعالى در بيان من خواهد آمد و بهندى دو صد و بيست و پنج توله مىشود كه سه اثار و نيم و يك توله باشد و به حساب نواب مرحوم كه نيز در همانجا خواهد آمد سه اثار و يك ربع و ربع ربع اثار مىشود و بقول شيخ الرئيس كه مثقال را درخمى گفته كه هفتاد و دو شعيره باشد دوا باشد دو اثار الا يك ثمن اثار مىشود كه سه اثار و نيم و يك توله باشد و به حساب نواب مرحوم كه نيز درهما خواهد آمد سه اثار و يك ربع و ربع اثار مىشود و بقول شيخ الرئيس كه مثقال را درخمى گفته كه هفتاد و دو شعيره باشد دو اثار الّا يك ثمن اثار مىشود و اگر مثقال را مثقال صيرفى گيرند مساوى آنچه مرحوم فرموده‌اند مىشود زيرا كه ايشان نيز منّ را يك‌صد و شصت مثقال فرموده‌اند كه المن يكون اربعين استار او الاستار اربعة مثاقيل

طاليقون

يك‌صد و بيست و پنج رطل است

قسط رومى

نه رطل و نصف سدس رطل است كه بيست اوقيه باشد

قسط انطاليقى

يك رطل است و نزد بعضى يك رطل و نيم و در كناش ساهر دو رطل و نيم است و از روغن هژده اوقيه و از شراب هشتاد رطل و از عسل بقول شيخ الرئيس دو رطل و نيم

قفيز

از كيل پيمانه‌ايست كه به وزن بيست و پنج كيله باشد و گويند بيست و چهار كيلچه است

قوطولى

پيمانه‌ايست كه هفت اوقيه باشد و گويند از شراب ده اوقيه و از زيت نه اوقيه و از عسل سيزده اوقيه

كيلچه

پيمانه‌ايست كه يكمن هفت ثمن من باشد

كيله

سه صد درهم و كسرى است

مشربه

شش استار و ربع استار است

مكوك

سه كيلچه است

من

از مطلق آن مراد دو رطل است كه چهل استار باشد و به وزن ذهب يك صد هشتاد مثقال باشد و به وزن فضه دويست و پنجاه و هفت درهم و سبع درهم و نواب مرحوم نوشته‌اند كه من طبى يك صد و شصت مثقال صيرفى است و هر چهار مثقال صيرفى پنج مثقال طبى است پس به حساب خجندى پنجاه و شش توله و سه ماشه مىشود و به حساب نواب مرحوم پنجاه و سه توله و چهار ماشه اگر استار را چهار و نيم مثقال اخذ نمايند و به حساب شيخ الرئيس كه در درهم ضمنا و در مثقال صريحا ذكر يافت سى توله مىشود اگر مراد از مثقال مذكور در استار فرموده‌اند و هو اربعة مثاقيل در اخر بيان مقدار من همان مثقال باشد و اگر مراد مثقال صيرفى باشد پس مساوى آن است كه آن قدّس سره فرموده‌اند

من مكى

يك‌صد و شصت مثقال است

من رومى

بيست اوقيه است كه صد و پنجاه مثقال باشد

من مصرى و انطاليقى

شانزده اوقيه‌اند كه يك صد و بيست مثقال باشد

منّ اسكندرانى

سى اوقيه بود من قطرى بيست و دو اوقيه و نزد شيخ الرئيس رحمة اللّه تعالى يك صد و هشتاد مثقال است

ذيل در بيان تحويل بعض اوزان ببعض و معرفت انها

تحويل درهم بمثقال

آن است كه از دراهم نصف و خمس را جمع نمايند كه آن عدد مثاقيل است مثالش خواستيم دانسته شود كه پنجاه درهم چند مثقال است از پنجاه نصف گرفتيم كه بيست و پنج باشد و خمس آن‌كه ده و مجموع سى و پنج شد پس دانسته شد كه پنجاه درهم سى و پنج مثقال باشد

تحويل مثقال بدرهم

آن است كه چون بر عدد دراهم سه سبع افزوده شود مراد حاصل ميگردد مثالش خواستيم دانسته شود كه چهل و دو مثقال چند درهم است پس افزوديم هژده را كه سه سبع چهل و دو است بر عدد مثاقيل مذكور دانستيم كه چهل و دو مثقال شصت درهم است

تحويل مادون درهم بما دون مثقال

آن است كه بحبه دراورند و ثمن آن را بيندازند پس آنچه بماند حبات مثقال خواهد بود مثالش هرگاه پرسند كه چهار دانگ درهم چه قدر مثقال مىشود بايد بحبّه حساب نمود و آن سى و دو حبه محسوب ميگردد و چون ثمن را وضع كند بيست و هشت حبه به وزن مثقال ميماند و آن نه قيراط و يك حبه به وزن مثقال ميماند و آن نه قيراط و يك از مثقال است

تحويل مادون مثقال بما دون درهم

آن است كه بدستور مذكور بحبه دراورند و بر آن سبع آن افزايند مجموع آن حبات درهم خواهد بود مثالش چون پرسيد كه ده قيراط و نيم مثقال چه مقدار از درهم است بايد كه آن را بحبه دراورد و آن سى و يك حبه و نيم مىشود و چون سبع آن را كه چهار حبه و نيم است بر آن افزايند سى و شش حبه درهمى خواهد بود و آن چهار دانگ و نيم درهم است

تحويل اوزان ديگر باوزان هنديه

بدانكه هر وزنى را كه خواهند تطبيق باوزان هنديه دهند و معلوم نمايند كه چه مقدار از آن است بايد كه اگر مادون درهم و يا مثقال است بشعيره برند و شعيره را برتى و رتى را بماشه و مقدار وزن آن را دريابند كه چند رتى و يا چند ماشه است مثلا چون خواهند كه بدانند درهم چند رتى و يا چند ماشه است و همچنين مثقال بدستورى كه ترقيم يافت دريابند و در ضمن درهم و مثقال نيز ذكر يافت و اگر ما فوق درهم و مثقال است مقدار هريك از آن هر دو را به حساب هندى دريافته حساب نمايند كه چند ماشه است و هر دوازده ماشه را يك توله محسوب دارند و هر شصت و چهار توله را يك سير و هر چهل سير را يك من تا اسان و واضح گردد و امثله و تطبيق بعض اينها جابجا بطريق دستورالعمل نيز ذكر يافت و بالجمله آنجا شعيره را برتى و رتى را بماشه مىبرند اينجا ماشه را بتوله و توله را باثار و اثار را به من برند

فصل نوزدهم در بيان بعض امور متعلقه بنجوم و طبيعيات

بدانكه مولدات ثلثه كه جماد و نبات و حيوان موجودات اين عالم باشد متكوّن و متركّب از امتزاج عناصر اربعه آتش و هوا و آب و خاك‌اند بتاثير كواكب سبعهء سياره زحل و مشترى و مريخ و شمس و زهره و عطارد و قمر باعانت ثوابت و نظرات هريك با يكديگر بتحريك افلاك دوار بامر پروردگار جل و عزّ و هريك از اركان را دو طبيعت است چنانچه سبعه سياره خصوصا علويات و شمس را دو قوت است يكى فاعله و ديگرى منفعله و فاعله حرارت و برودت و منفعله رطوبت و يبوست چنانچه ذكر يافت و در جدل منسوبات كواكب نيز خواهد آمد و سه كوكب ديگر تابع و مشارك علويات‌اند زهره مشارك مشترى و عطارد مشارك زحل و قمر مشارك شمس و همهء كواكب و روحانيهء علويات و شمس بلسان شرع هريك معبر و مسمّى بملكى از ملائكه عظام‌اند مثلا روحانيه زحل را عزرايل ملك الموت قابض ارواح نامند و روحانيه مشترى را ميكائيل مالك ارزاق و روحانيه مريخ را اسرافيل نافخ صور و روحانيه شمس را جبرئيل حامل وحى و تنزيل و الهام و آنچه درين عالم سانح و واقع ميگردد به حكم حق جل شانه از تاثير انها است خواه در قعر زمين و جمال و سواحل باشد از تركيب زيبق و كبريت كه مادهء معدنيات است باختلاف مراتب انها از لطافت و كثافت و صفا و كدورت و تساوى هر دو يا قلت و كثرت يكديگر چنانچه در فصل نهم ذكر يافت و يا نزديك بسطح زمين خواه بىتوسط بزر و تخم و نواة و اعمال ادمى را در آن دخل و تصرّف نباشد كه گياها و اشجار خود رواست و يا دخل و تصرّف باشد كه انواع زراعت‌ها و غرس اشجار و تركيب بعضى انواع با بعضى است كه نباتات باشند و ايهء كريمه و افى هدايه
وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ
بيك معنى اشاره بدان است زيرا كه بدون نزول باران و تاثير افتاب و سائر كواكب بر اراضى انواع نباتات انواع نباتات و حبوب و اثمار و حيوانات كه غذاى حيوان و انسان است بهم نميرسند و نزول رحمت و بركت و فيض و بهشت و نعم موعوده آن باعتبار رفعت و علوّشان و منزلت معبّر از سماء و در سما و فوق آن است يا بر روى زمين خواه در سوراخهاى زمين و جبال و خاكها و زمينهاى نمناك و گودالها و نيزارها و امثال اينها بىنتاج و جمعى نر با ماده كه انواع هوام و حشرات باشند و يا به نتاج كه اينها و انعام و دواب سهلى و جبلى و اهلى و وحشى باشند و يا بتعمل و صنعت انسان كه جفت نمايد بعضى انواع را با بعضى ديگر مانند استر كه از جمع الاغ با فرس است و يا بز اهلى با بز وحشى باشند و گاو اهلى با گاو وحشى و ازين قبيل و يا صنفى بصنف ديگر كه انواع حيوانات باشند باختلاف اصناف و يا در هوا يعنى پرواز نمايند خواه صغير الجثه باشند و يا كبير الجثه و بر اشجار و شكاف ديوارها و كوه‌ها اشيانه و خانه