مثقال است
جرجر و جرجير
بجيم و راى مهمله هريك دو ثلث مثقالاند
جربونه شاميه
يك قيراط
جوح
چهار مثقال
جوزه
از مطلق آن مراد نه درخمى و نزد شيخ الرئيس چهارده شامون و نزد بعضى چهار مثقال است
جوزه بنطيه
يك مثقال
جوزه منكيه
شش درخمى است
حاماى صغير
دو مثقال حاماى كبير سه مثقال حبه از درهم دو نيم ارز است تخمينا و از مثقال چهار ارز است كه دو شعيره باشد
حزمه
بحاى مهمله و زاى معجمه بحسب وزن قريب بشش مثقال و بعضى چهار مثقال گفتهاند و گويند آن مقدار است كه كفدست را مملو سازد و بكنجد ميان ابهام و سبابه كه سر انها برهم گذارند و از حشايش يك قبضه است كه يك دسته نامند كه بقبضه درايد
حمصه
چهار جو و يك ربع جو باشد مساوى قيراط بود
خرما
يك دانگ و نيم است
خرنوب
از مطلق آن مراد يك قيراط است
خرنوب شاميّه
چهار حبه فضى و سه حبه ذهبى است
دانق
كه به فارسى دانگ نامند و از درهم دو قيراط چهار طسوج هشت حبه شانزده ارز است و از مثقال سه قيراط و يك حبّه كه چهار طسوج بحبه ده حبّه و بارز چهار ارز باشد كه از مثقال طبى موافق اوزان هنديه سه رتى و سه ربع رتى و بصيرفى پنج رتى و يك ربع رتى و بشرعى چهار رتى و سه ربع برنج و از درهم طبى دو نيم رتى و از صيرفى چهار رتى و از شرعى دو رتى تخمينا مىشود
درخمى
يك درهم است و شيخ الرئيس يك مثقال گفته كه شش ابولات كه پنجاه و چهار قيراط است باشد درهم گويند معرب درخمى است خجندى گويد كه آن تامى دارد و ناقصى
درهم تام
كه در قديم الايام متعارف بوده هشت دانگ و ناقص آنكه جديد مقرر شده است شش دانگ است كه دوازده قيراط فضى باشد و به طسوج بيست و چهار طسوج و بحبه چهل و هشت حبه پس آن نود و شش شعيره مىشود كه سه ماشه هندى باشد و
درهم ناقص
چهار دانگ و نيم است و از درهم طبى مراد اين است كه دو ماشه او دو رتى هندى باشد زيرا كه آن هفتاد و دو شعيره است كه هژده رتى باشد و از كلام شيخ الرئيس كه فرمودهاند و المز يكون اربعين استارا و الرطل عشرين استارا و الاستار ستة دراهم و دانقا و هو اربعة مثاقيل پس مثقال هفتاد و دو شعيره مىشود بقول ايشان چنانچه ان شاء اللّه تعالى در بيان مثقال خواهد آمد و درهم بدان حساب چهل پنج شعيره و ثلث شعيره و ثلث شعيره مىشود كه يازده رتى و يك شعيره و ثلثى كه يك ماشه و سه رتى و يك شعيره و ثلث شعيره باشد و ديگران هريك چيزى گفتهاند و عمل بقول خجندى اولى مينمايد
سامونا
يك غراما و نيم است كه ده مثقال و نيم باشد
سكرجه
از مطلق آن نزد شيخ الرئيس مراد شش استار و ربع استار و نزد بعضى شش استار و چهار دانگ استار است
سكرجه كبيره
نه اوقيه است
و سكرجه صغيره
سه اوقيه است
شعيره
دوازده است كه چهار خردله بريه باشد صدفه كبيره چهارده سامون است صدفه صغيره هفت سامون است
صدفه
به وزن سكرجه كبيره است
طسوج
از درهم دو حبه و از مثقال دو حبه نيم و دوازده است طول سه مثقال و نيم و سه قيراط است عرما ربع مثقال تا يك مثقال و در مفتاح الطب ربع درهم تا دو دانگ است عرامى به عين مهمله هفت اوقيه است
عزامى
بغين معجمه از يك دانگ و نيم تا دو دانگ و تا يك مثقال است
فلنجار
يك ملعقه
فلنجارين
يك درخمى و نيم است
فوطيل
هفتاد و دو مثقال
قواشوس
شش مثقال و از روغن دوازده درخمى است و از شراب يك اوقيه و نيم قوطولى هفت اوقيه
قياما
هفت مثقال است مراشوس شش مثقال و از روغن دوازده درخمى است و از شراب يك اوقيه قياما هفت مثقال است قيراط از مثقال صيرفى چهار شعيره و يك ربع شعيره كرميه شاميه ربع درهم تا ربع مثقال و نزد بعضى يك غراما و نيم است و نزد بعضى سه قيراط و يك حبه است
كف
شش مثقال است و آن را قبضه نيز گويند
كناش
شش درهم و نيم است مثقال طبى خجندى گفته كه بعضى گفتهاند مختلف نشده است آن در سابق و لاحق زمان و بر يك قرار است و آن از طلا يك درهم و سه سبع درهم است كه نيم مثقال و خمس آن باشد زيرا كه به تجربه دريافتهاند كه طلا از نقره اين مقدار در حجم زائد است پس آن بحسب دانگ شش دانگ و بحسب قيراط بيست قيراط و بحسب طسوج بيست و چهار طسوج و بحسب حبّه شصت حبه و بحسب شعيره يكصد و بيست شعيره و بحسب ارز دو صد چهل ارزه است و دانق آن مثقال سه قيراط و يك حبه و چهار طسوج و ده حبه و بيست ارزه و قيراط از آن سه حبه و دو ارزه و طسوج آن ده حبه و نصف و عشر ارزه و حبه از آن چهار ارز و ارز دو خردل برى است و اين مشهور است و نوشتهء كه ديدم در بعضى از كتب قديم عبارتى كه دلالت ميكرد برين كه مثقالى يونانى دو قيراط ازين مثقال مستعمل درين زمان كمتر و درهم آن نيز سدس و يا ربع از درهم متعارف كمتر بود پس بدين حساب مثقال كه يكصد و بيست شعيره باشد به وزن شرعى يك مثقال و سه ربع مثقال و يك شعيره و بهندى سه ماشه و شش رتى و بصيرفى سه ربع مثقال و سه ربع ربع مثقال مىشود و شيخ الرئيس مثقال را درخمى فرموده و گفته درخمى شش اوبولو است و هر ابولوئى سه قيراط و هر قيراطى چهار شعيره پس بدين حساب درخمى كه مثقال باشد هفتاد و دو شعيره مىشود چنانچه صاحب ميزان الطبايع نيز دانسته و به وزن شرعى يك مثقال و خمس مثقال الا دو خمس شعيره مىشود و چهار شعيره از مثقال طبى كمتر بود و نيم مثقال و نصف ثمن مثقال صيرفى و دو ماشه و دو رتى هندى و مساوى درهم ناقص است كه درهم طبّى نامند بقول خجندى و بقول نواب غفران ماب بيست و پنج رتى و سه خمس رتى مىشود كه سه ماشه و يك رتى و سه خمس رتى باشد تخمينا زيرا كه نوشتهاند كه چهار مثقال صيرفى پنج مثقال طبى است و اطباى ديگر هريك چيزى گفتهاند و اكثرى وزن مثقال را صريح ذكر ننمودهاند شايد بشهرت حواله نموده باشند الحاصل عمل بقول نواب غفران ماب و يا خجندى اقرب بصواب مينمايد العلم عند اللّه
ملعقه
از عسل چهار مثقال و از ادويهء خشك مراد يك مثقال و دو مثقال نيز گفتهاند
مسطرون
كبير سه اوقيه مسطرون صغير به وزن جوزه ملكيه بود كه شش بود كه شش درخمى است
منّ اسكندرانى
سه اوبولو است
ناطل و نيطل
دو استار است و نزد خجندى دو اوقيه و در مفتاح الطب هفت درم
نواة
دو دانگ مثقال است و نزد بعضى نيم درم فضى است
وسيعون
دو مثقال و نيم است
هامين
پنج استار و بيست درهم و چهار اوبولو است
يمينا
سه ربع اوقيه است و
اما اوزان كبار طبيه نيز به ترتيب حروف تهجى
ابريق
دو من است و نزد بعضى پنج رطل
طاليقون
يكصد و پنجاه رطل است كه هر رطلى دوازده اوقيه باشد
انطاليقى
هشت جوهين است كه هفت هزار و دويست مثقال باشد
اياب از عسل
دو رطل و نيم است و از روغن يكمن و نيم
جرة
از مطلق آن مراد بيست و چهار قسط و نزد اسرائيل چهل و چهار قسط
جرهء صغير
چهار قسط
جرهء انطاليقى
چهل و هشت قسط
جوزق و جوسقا
هريك سه رطلاند جوهين شش قسط بقسط رومى كه نه صد مثقال باشد
رطل
مراد از مطلق آن نزد اطبا رطل بغدادى است كه عراقى نامند كه دوازده اوقيه باشد و با ساتير بيست استار و بمثاقيل نود مثقال كه به حساب خجندى بهندى بيست و هشت توله و چهار ماشه و نيم مىشود و بدرهم يكصد و بيست و هشت درهم و چهار سبع درهم ابن سرابيون گفته رطل عسل نسبت برطل شراب به قدر ربع زياده است و نسبت بروغن به قدر نصف زياده و رطل شراب به قدر ربع زياده است نسبت بروغن به قدر تسع زياده است
زورق
مطلق يك كيله است و بقولى دو قسط كه هشت رطل باشد و بقول شيخ رئيس سه رطل و گفتهاند بيست اوقيه است براى آنكه هر اوقيه دوازده درهم باشد
زورق انطاليقى
شش قسط است باقساط روميه و بقولى هشت جوهين است
سمطيس
جره صغير است كه چهار قسط باشد