تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
مفصل كعب و انگشتان خصوصا ابهام آن را نقرس نامند و بىورم را ساذج

وجع الورك

بفتح واو و كسر را و كاف قرشى گفته كه وجعى است ثابت و مستقر در ورك كه انتقال به عرق النساء افكند و ايلاقى گفته كه سبب آن ماده فاضلهء مجتمعه در مفصل است و آنچه در مفاصل پا باشد آن را نقرس و آنچه در مفصل ورك باشد و پائين نيايد در آن مگر اندكى آن را وجع ورك و آنچه پائين آيد از طرف بيرون ران و نرسد تا بكعب و انگشتان پا آن را عرق النساء و آنچه در مفصل دست‌ها و زانوها باشد آن را وجع مفاصل نامند

وحم

بفتح واو و حاى مهمله و ميم شهوت اطعمه رديهء كثيفه و يا ادويهء قوية الطعم است

وخم و و خام

اوّل بفتح واو و خاى معجمه و دوم بكسر واو و فتح خاى معجمه و الف و ميم فساد هضم طعام را نامند و گاه وخم بمعنى و با نيز امده از جهت آنكه همچنان كه فساد و با عام و ضرر آن شامل تمام بدن است اين مرض نيز چنان است

ورقه

بفتح واو و دال مهمله و قاف و ها ورمى است كه در ملتحمه شبيه بدانهء سفيدى كه گويا پارچه پنبه است بهم ميرسد از مادهء بلغمى و رقيق مائى دموى و گاه سرخ‌رنگ مىباشد اگر مادّهء آن دموى باشد و مواضع بروز و ظهور آن مختلف مىباشد گاه قريب بموق اصغر و گاه زير جفن و گاه حوالى اكليل و گاه دانهاى بسيار ريزه مانند مرواريد برشته كشيده و فرق ميان اين و مورسرج بدان است كه مورسرج در قرنيه بهم ميرسد و اين در ملتحمه

وردينج

بفتح واو و سكون واو و كسر دال هر دو مهمله و سكون ياء مثناة تحتانيه و فتح نون و سكون جيم ورمى است كه در چشم در پردهء ملتحمه بهم ميرسد به حدى كه قرنيه را مىپوشد و شيخ نجيب الدين گفته رمدى است عظيم كه ورم مىكند در آن سفيدى چشم به حدى كه مانع بند كردن چشم مىشود و صاحب تذكرة الكحالين گفته كه آن ورم دموى و يا صفراوى است كه در چشم بهم ميرسد و شيخ الرئيس فرموده كه اماس طبقه ملتحمه است و سبب آن گشوده شدن رگى است باريك متّصل به ملتحمه و ريختن ماده در آن و يا به پلك چشم و ورم كردن آن

ورم

به تحريك واو و راى مهمله و ميم زيادتى غير طبيعى است كه در عضو بهم رسد بسبب داخل شدن مادّه در آن و اقسام آن شش است چهار بحسب هر چهار خلط و پنجم مائى و ششم ريحى و گاه مركب از اخلاط نيز مىباشد و بدانكه ريح حادث از بخار لطيف اگر ناريت آن مفارقت ناكرده داخل جوهر اعضا گردد آن ورم ريحى نامند و اگر مفارقت كرده و غلظت يافته و داخل جوهر اعضا نگردد بلكه در يك جا مجتمع گردد آن را نفخه و انتفاخ نامند نه ورم و نيز بدانكه ورم يا حار است و يا بارد و اكثر اطبا ورم حار را بالذات از مادّه حار ميدانند ورم صفراوى و دموى و اما شيخ الرئيس اطلاق مينمايد ورم را بر آنچه مادهء آن عفن باشد خواه حار بالذات باشد و يا بالعرض حاصل از عفونت ماده بارد

ورم رخو و ورم سفيد

نرمى است كه حرارت و وجع با آن نباشد و گاه اندك دردى كند و ليكن نه آن است كه مطلقا در آن درد نيست زيرا كه بلغم نيز بسبب برودت و امتلا و تمددى كه لازم آن است مولم است هرچند نسبت باخلاط ديگر كم‌تر و ورم بلغمى را بيونانى اوذيما نامند

وشكين

بفتح واو و سكون شين معجمة و كسر كاف و سكون ياء مثناة تحتانيّة نوعى از جدرى است كه سبزرنگ و در آن خطوط سفيد باشد

ورى

خوردن چرك است جوف و

وضح

بفتح واو و ضاد معجمة و حاى مهمله شيخ الرئيس فرموده كه بهق ابيض است

وهن

بفتح واو و سكون ها و نون و و هى درديست كه در استخوان و آنچه متّصل بدان است بهم رسد بسبب ضربه و يا سقطه بدون آنكه تفرق اتصال واقع شود

حرف الهاء

هاشمه

بفتح ها و الف و كسر شين معجمه و فتح ميم و ها شكسته شدن استخوان سر را نامند

هرب الأدب

بسيار متاذى شدن است از صداهاى عظيم و بلند و الم يافتن از آن

هزال

بكسر ها و زاى معجمة و الف و لام گداختن گوشت بدن و لاغر شدن آنست و هزال كرده عبارت از لاغرى و كمى گوشت آن است

هلاس

بضم ها و فتح لام و الف و سين مهمله عبارت از تعطيل هضم عروقى است و بدن البته غذا نمىيابد و لاغر مىشود

همّ

بفتح ها و تشديد ميم كيفيت نفسانى است كه تابع آن حركت روح و حرارت غريزى است بسوى داخل و خارج بحدوث امرى متصور خواه خير متوقع باشد و يا شر منتظر پس آن مركب از خوف و رجا است پس هركدام كه غلبه نمايد بر فكر نفس بسوى آن حركت مينمايد در خير بسوى خارج و در شر بسوى باطن و ازين جهت گفته‌اند كه آن جهاد فكرى است و همّ بكسر ها شيخ فانى را نامند

هواع

بضم ها و فتح واو و الف و عين مهمله مشتق از تهوع بمعنى قى است و تهوع و قى ذكر يافت هول بفتح ها و سكون واو و لام بمعنى خوف و امر شديد و از آنست مرض مايل يعنى شديد و

هيضه

بفتح ها و سكون ياى مثناة تحتانية و فتح ضاد معجمه و ها حركت كردن مواد فاسدهء غير منهضه است براى جدا شدن و برامدن از معده و امعا و بقى و اسهال با شدت و عنف از قوت دافعه و سبب آن با تغير يافتن و يا فاسد شدن طعام است بصفرا و يا بلغم بسبب رداءت كيفيت و قبول كردن احتراق را و دفع طبيعت آنچه را لطيفى طافى بر فم معده است بقى و آنچه غليظ و سنگين در قعر معده است باسهال و گاه بسبب خوردن طعامى بر طعام غير منهضم و يا آشاميدن آب بسيار و يا خوردن ميوهء تر بالاى طعام غير منهضم خصوصا كه بسيار چرب باشد و يا بودن خلط فاسد در معده و خوردن طعام بسيار بر آن و يا بودن ريح بسيار در معده و غير اينها از مفسدات و چون هيضه محتبس گردد و ماده آن سمى باشد سميّت آن سرايت بقلب و دماغ و سائر اعضا نموده هلاك ميگرداند

حرف اليآء

يرقان

بفتح يا و راى مهمله و الف و نون تغير رنگ بدن است خصوصا سفيدى چشم‌ها بزردى و يا بسياهى و آن دو نوع است اصفر و اسود و سبب اصفر يا دفع طبيعت است صفرا را بسوى جلد و ظاهر بدن از قبيل بحران خصوصا در روز با خود و ليكن اگر قبل از سابع باشد بد است و خطرناك جهت آنكه آن از دفع طبيعت نيست بلكه از غلبه و كثرت و ثوران خود است و از ضعف طبيعت و يا بودن سده در كبد و يا از سوى مزاج حار كبد و يا سوى مزاج حاره مراره و يا حرارت جميع بدن و يا ورم كبد و يا ورم مراره و يا سده ميان مجراى مراره و روده و يا ضعف مراره و يا استحاله يافتن بعضى اخلاط بمره صفرا و يا قولنج و يا بسيارى گرمى هوا و يا گزيدن حيوان سمى و يا آشاميدن دواى قتال است و بول درين بسيار رنگين و براز سفيد مىباشد و سبب يرقان اسود يا بسيارى گرمى كبد و يا ضعف جاذبه طحال و يا ضعف ماسكهء آن و يا ورم طحال و سده فى ما بين كبد و طحال يا ميان طحال و فم معده است و گاه بول و براز هر دو درين سياه مىباشد و فرق ميان كبدى و طحالى آن است كه كبدى قليل السواد و بان سوى حال كبد مىباشد و طحالى شديد السواد

ينع

بفتح يا و نون و عين مهمله ورم عظيم در ملتحمه يا اجفان است اگر در مردم كبار بهم رسد و اگر در صغار بهم رسد وردينج نامند چنانچه در حرف الواو مذكور شد تمام شد حدود الامراض

فصل هجدهم در بيان اوزان و مكائيل صغار و كبار شرعيه و اهل ايران و هندوستان و طبيه و تطبيق انها باهم

بدانكه اوزان هر بلدى و زر مسكوك آن نيز بحسب تفاوت ازمان و تبدل دول و تحديد سلطنت‌ها و سلاطين در معرض تحويل و تبديل و تغير و مصطلح هر قومى چيزى و پيمانهء خاصى است و چون مقصود درين كتاب اوزان طبيه است اوزان شرعيه را براى تيمن و تبرك و اوزان هندوستان و ايران نيز چون در بعض جاها وارد شده است در اكثر نسخ و براى تطبيق باهم نيز ايراد نمود و از انها آنچه را جناب مستطاب مستغنى الالقاب پير و مرشد حقيقى مد ظله العالى در رساله كه در اوزان شرعيه و اهل ايران و هندوستان و تطبيق انها باهم تاليف فرموده‌اند و محقق و جامع و شامل كل است از آنجا انتخاب نمود و آنچه را نيافت از قانون شيخ الرئيس و تحفه المؤمنين حكيم مير محمد مؤمن و اصول التراكيب خجندى و قرابادين قلانسى و غير اينها از كتب معتبره معتمدهء ديگر و باللّه التوفيق و الاعانة

اما اوزان متعارفه شرعيه

قيراط

عبارت از نصف عشر مثقال شرعى كه يك جزو از بيست جزو آن بود و به وزن سه جو و سه ربع جو متوسّط باشد

دانق

كه به فارسى دانگ نامند عبارت است از سدس درهم شرعى كه به وزن هشت جو متوسط باشد

درهم

شش دانق است كه به وزن چهل و هشت جو متوسط بحسب مثقال نصف و خمس مثقال