محتبس در زير جلد در ظاهر بدن بهم ميرسد و گاه اطلاق مينمايند بر بثور مائى نيز بسبب مشابهت آن بدان در رنگ و هيئت
نفخ و نفخه
عبارت از انتفاخ بطن است و اطبا گاه اطلاق مينمايند بر ورم ريحى نيز و اضافت بهر عضوى كه در آن واقع شود نموده مىشود مانند نفخ كبد و رحم
نفث الدم
بفتح نون و سكون فا و ثاى مثلثه برامدن خون است از راه دهان اگر با بزاق دفع گردد از اجزاى دهان است و اگر با تنحغ از حلق و نواح آن و اگر با تنحنح از قصبه رئه است و اگر بطريق سرفه دفع گردد از رئه نواح سينه و اگر بطريق قى باشد از فم معده و يا كبد است
نفث المعده
بكسر ميم و فتح دال مهمله مشدده و ها برامدن چرك است از راه دهان اگر با سرفه باشد از نواح صدر و حجب و رئه است و اگر باقى باشد از انفجار دبيلهء معده يا كبد
نفس الانتصاب
نفس بتحريك و انتصاب بكسر همزه و سكون نون و كسر تاى مثناة فوقانيه و فتح صاد مهمله و الف و با عبارت از حالتى است كه صاحب آن نمىتواند كه نفس بكشد مگر آنكه راست بنشيند و گردن را راست بدارد و سر را بالا كند تا آنكه عروق آن گشاده گردند و نفس برايد سبب آن بلغم غليظى است كه جذب كند رئه آن را از صد و احشا به جهت تخلخل و سخافت و اسفنجيت خود و برامده گردد و مجارى را تنگ نمايند و يا از دماغ بدان ريزد و مجارى و مواضع هوا را كه باصطلاح عروق خشنه نامند پر نمايد و بعضى اين نوع را انتصاب نفس و ربو و بهر را بر امتلاى عروق ضوارب كه در رئهاند بدون اقسام قصبه و بعضى ربو را بر امتلاى عروق خشنه و بهر را بر امتلاى شرايين اطلاق مينمايند و يا سبب آن امتلاى رئه و سينه است از بخارات قلب و احتقان آن در آن هر دو يا سبب آن استرخاى عضلات صدر و عجز انها از انبساط و يا ضعف حرارت غريزيه است
نفض
بفتح نون و سكون فا و ضاد معجمه لرزه و فشاندن تب است و ازين است نافض
نقرس
بكسر نون و سكون قاف و كسر را و سين هر دو مهمله وجعى است كه در مفصل مقدم خصوصا ابهام و انگشتان بهم ميرسد و از رگ طرف بالاى ابهام شروع مىشود تا بمفصل قدم ميرسد و وجع آن شديد مىباشد خصوص كه در ابهام باشد بسبب ضيق مفصل و آن بسيارى حس آن و عدم تحليل مادهء آن از جهت صلابت آن و آن گاه زود تسكين مييابد و گاه دير و امتداد ميكشد و اكثر بسبب جماع بر امتلا و سيرى و تناول اغذيه غليظه و نفاخه رطبه و آشاميدن ابهاى غليظ و امثال اين مىباشد و گاه از اسفل قدم ابتدا مىكند و يا از هر دو جانب آن پس شامل جميع اجزاى قدم ميگردد و گاه بالا مىرود و بسوى ساق و زانو و باعث ورم آن ميگردد و گاه بسوى ران ابن هيل گفته كه مفصل ابهام رجل را نقورس نامند پس تسميهء اين مرض بدان از قبيل تسميهء حال باسم محل است و بعضى گفتهاند وجعى كه در مفصل رسغ و اصابع دست بهم رسد آن را نيز نقرس مينامند و ماده آن در رباطات و اجسام محيطه بمفاصل تكون مييابد و لهذا صاحبان آن آن را تشنّج بهم ميرسد بدانكه نقرس خصيان و اطفال و زنان را بهم نميرسد مگر وقتى كه حيض زنان بسته گردد
نمش
بفتح نون و ميم و شين معجمه قطعهء سياه رنگ و يا مائل بسرخى مدور است كه در پوست بدن ظاهر ميگردد و گاه مانند كلف مىباشد و بيشتر در صورت بهم ميرسد از ماده دموى سوداوى و نمش بكسر لغتى از آن است و شيخ الرئيس گفته كه از آن آنچه مائل بسرخى است نمش نامند و آنچه بسياهى برش
نمله
بفتح نون و سكون ميم و فتح لام و ها دانه است و يا دانهاى بسيار كه با لهيب و سوزش بسيار در بدن ظاهر گردد از مادهء لطيف حريف صفراوى و موضع آن اندك ورم كند و سرايت نمايد به اطراف و بدور مانند مورچه و دو نوع مىباشد يكى آنكه ماده آن در كمال رداءت و خباثت مىباشد و آن اكاله است كه پوست بدن را مىخورد و متقرّح ميسازد و دويم آنكه رداءت و خباثت آن به آن مرتبه نميباشد بلكه لطيف مىباشد و آن را ساعيه مينامند جهت آنكه مىدود به اطراف اما متقرح نميسازد و ساعيه در ظاهر جلد ميدود و اكاله در ظاهر و باطن هر دو
نواصير [ و نواسير ]
بكسر صاد مهمله و نواسير بسين مهمله نيز امده و جمع ناصور است قروحى است غائر كه در مقعده نزديك به طرف امعاى مستقيم و خصيه بهم ميرسد و از آن چركاب مىآيد و هر زخمى كه كهنه شود و در گود افتد و از آن چركاب آيد نيز ناصور نامند بهر عضو كه باشد
حرف الواو
وافده
بفتح واو و الف و كسر فا و فتح دال مهمله و ها علتى است كه مختص بقلب و نواح آن است و باء بفتح واو و باى موحده و الف ممدوده و بمقصوده نيز امده مرضى است عام كه از فساد جوهر هوا بسبب اسباب سماوى و يا ارضى حادث گردد و تب وبائى و طاعون بهم رسد
وبش
بتحريك واو و باى موحده و شين معجمه سفيدى است كه بر ناخنها بهم رسد و جمع آن اوباش است
وثى
بفتح واو و سكون ثاى مثلثه و يا لغزش يافتن و برامدن استخوان است از موضع خود بدون برامدن تمامى آن
و جاء
بكسر واو و فتح جيم و الف ممدوده كوبيدن خصيه حيوان نر است به حدى كه شهوت جماع آن بر طرف گردد
وجع
بفتح واو و جيم و عين مهمله ادراك و احساس منافى است از آن حيثيت كه منافى است و مرادف الم است و قرشى اعم از آن دانسته و بدانكه وجع بر دو قسم است يكى آنكه او را نامى مخصوص است و مشهور از آن پانزده نام است و وجه تسميه هريك بصفت و هيئات وجع آن است اخشن بخاى و شين معجمه و نون 2 لاذع بفتح لام و الف و كسر ذال معجمه و عين مهمله 3 خدرى بفتح خاى معجمه و دال مهمله و كسر راى مهمله و ياى 4 اعيائى بكسر الف و سكون عين مهمله و فتح ياى مثناة تحتانيه و همزه و ياء حكاك بفتح حاى مهمله و تشديد كاف و الف و كاف ناخس بفتح نون و الف و كسر خاى معجمه و سين مهمله 7 مرخى بضم ميم و سكون راى مهمله و كسر خاى معجمه و يا 8 كاسر بفتح كاف و الف و كسر سين و راى هر دو مهمله 9 ضاعط بفتح ضاد معجمه و الف و كسر عين معجمه و سكون طاى مهمله 10 مفسخ بضم ميم و فتح فا و كسر سين مهمله و خاى معجمه 11 ضربانى بفتح ضاد معجمه و فتح راء مهمله و فتح باى موحده و الف و كسر نون و ياى مثناة تحتانيه 12 ثقيل بفتح ثاى مثلثه و كسر قاف و سكون ياى مثناة تحتانيه و لام 13 اثاقب بفتح ثاى مثلثه و كسر قاف و باى موحده 14 امسلى بكسر ميم و فتح سين مهمله و لام مشدده و ياى مثناة تحتانيه 15 امحدّد بضم ميم و فتح حاى مهمله و كسر دال مهمله مشدده و دال مهمله و قسم دوم آن را نامى مخصوص نيست و اختصاص به محل و موضع و عضوى كه در آن بهم رسد يابد مانند وجع خاصره و ظهور و فواد و غيرها
وجع الخاصره
بفتح خاى معجمه و الف و كسر صاد و فتح راى هر دو مهمله و ها وجعى است كه در تهيگاه از اسباب مذكوره و وجع بهم ميرسد
وجع الظهر
وجعى است كه در فقرات پشت از سوء مزاج بارد ساذج و يا مادى بلغم خام يا از تعب حركات بسيار و يا از بسيارى جماع و يا از ضعف گرده و امراض آن بهم ميرسد وجع الفواد بضم فا و فتح واو و الف و دال مهمله وجعى است كه در فم معده بهم ميرسد بسبب سوء مزاج آن و به جهت قرب فم معده بقلب كه فواد است مجازا مسمّى بدان گشته
وجع المفاصل
علامه گفته اطبّا هر وجعى كه در مفصل و ركبتين باشد آن را وجع مفاصل نامند و وجع مفصل ورك را وجع الورك قدم را نقرس هرچند آن نيز وجع مفاصل است و مقدّمه عرق النساء و شيخ نجيب الدين گفته كه وجع مفاصل ورمى است كه در مفاصل اعضا بهم رسد از مادهء غليظه مخاطى بسبب ضعف مفاصل خواه آن مادهء صفرا باشد و يا خون و يا بلغم و يا سودا اما بلغم اكثرى است و سودا اقلى و بندرت و يا تركيب از انها و آن وجع اگر در مفصل قدمين باشد مانند