منقلبه بمنى و يا خارش و بثور است كه در اوعيهء منى بهم رسد و يا بسيارى نفخ و رياح منعظه
كرب [ و كربه ]
بفتح كاف و سكون راى مهمله و باى موحده و تحريك را نيز امده و كربه بضم كاف و سكون را و فتح با غمّى است كه نفس را عارض گردد و به فارسى آن را اندوه نامند كرب و كربهء معدى حالتى است كه عارض معده گردد و صاحب آن در خود غمى دريابد و خواهد كه انتقال نمايد از شكلى بشكلى و از هيئاتى بهيئاتى و گاه با آن غثيان نيز مىباشد
كزاز و كزازه
بضم كاف و دو زاى معجمه و در ميان هر دو الف تشنّجى را نامند كه ابتداى از عضلات ترقوه نمايد و بكشد تا به طرف سينه و يا پشت و يا هر دو جهت و گاه بطريق تعميم بر هر تمددى كه ابتدا از عضلات ترقوه نمايد و بكشد بانطرف سينه و يا پشت و يا هر دو جهت و گاه بطريق تعميم بر هر تمددى اطلاق مينمايند و گاه مختص به تمدد حادث از سردى منجمدكنندهء رطوبت از داخل مانند آشاميدن افيون و آب بسيار سرد و يا خارج آن مانند رسيدن سردى بسيار به بدن از برف و يخ و يا هواى سرد و فرو رفتن در آب بسيار سرد از يك جانب و يا از هر جانب ميدارند و تسميهء مرض باسم لازم آن است زيرا كه كزاز در لغت بمعنى انقباض و يبس است و آن را به فارسى گزك نامند
كسل
بتحريك ثقل و اعيا است كه محسوس گردد در اعضا پس اگر بىسبب ظاهرى باشد مندر به مرض است خصوصا حمّى و غلبه خون يا بلغم
كشح
بفتح كاف و شين معجمه و حاء مهمله وجع جنب بىورم است
كلال
بفتح كاف و لام و الف و لام بمعنى اعياى و آفته است
كلف
بفتح كاف و لام و فا تغيّر يافتن رنگ صورت است بسياهى و بهم رسيدن اثار كمودت و گاه در غير صورت نيز مىباشد و فرق ميان آن و بهق اسود آن است كه كلف املس مىباشد بخلاف بهق كه با اندك خشونت مىباشد و كلف در هيئت مانند دانه كنجد است
كنه
بضم كاف و سكون ميم و فتح نون و هاء آن را اطبا باشتراك لفظ بر چند معنى اطلاق مينمايند گاه بر حالتى كه در چشم بهم ميرسد كه ضعيف ميگردد قوت باصره و متغير ميگردد رنگ طبقات آن و مانند بليد بطيء الحركه مىشود و مييابد صاحب آن كه گويا چشم او بزرگ شده از مقدار لائق طبيعى و مىبيند اشياء را گويا غبارالود و در دخاناند و آن را خارش بسيار بهم ميرسد و تسكين نمىيابد مگر بشستن باب گرم و سبب آن ابخرهء غليظهء سوداويهء حارّه است كه در زير طبقات محتبس گشته و اطبا اين را از امراض طبقهء ملتحمه شمردهاند و نيز گاه بر ثقل و سنگينى اجفان حادث از ريح غليظ و يافتن صاحب آن هنگام برخواستن از خواب كه گويا رمل و خاك در آن ريخته شده و اين از امراض جفن است و گاه بر كمنة المده عفنه خلف قرنيه و اين امراض قرنيه است و گاه بسرخى كه در چشم بعد از رفتن رمد ميماند نيز اطلاق مينمايند
كمنة الدم
بضم كاف و سكون ميم و فتح نون و تاى مثناة فوقانيه غبرت و تيرگى است كه در چشم و رخساره و غير آن از ضربه و يا سقطه و يا غير آن بهم رسد و مولانا نفيس گفته كه سياهى است كه در زير پوست بسبب منجمد شدن خون بهم رسد
حرف اللّام
لقوه
بفتح و بكسر نيز امده علتى است آلى در وجه كه مسترخى ميگردد و ميل مىكند جانبى بسوى جانب ديگر و كشيده مىشود جانبى بجانب ديگر و متغير ميگردد هيئات آن از هيئت اصلى بسبب ريختن مواد بلغمى و رطوبى بمنبت اعصاب جانب مسترخى و يا متشنج شدن به تشنج امتلائى و يا يبسى و دهان و لبها كج ميگردند كه نفخه از آن را است بيرون نمىآيد و چراغ را به نفس نمىتواند خاموش نمود و آب دهن را نيز درست نمىتواند انداخت و پلكهاى چشم بهم نمىآيند خصوصا از جانب مسترخى و اين علت بر لب عارض نمىگردد مگر بندرت كه آفت جميع شعبهاى اعصاب هر دو جانب دو را فراگيرد مگر مبدأ انها و ظاهر نميگردد در صورت كچى و بدانكه لقوه يا تشنجى است يا استرخائى و فرق ميان هر دو آن است كه در تشنجى آب دهن كم مىباشد و حواس و جلد صورت متشنّج و در استرخائى آب دهن بسيار و حواس مكدّر و ثقيل و جلد شق مأوف مسترخى و اين قليل الوقوع است و اسم عقاب است و وجه تسميهء اين مرض بدان يا از جهت مشابهت اشداق صاحب آن در سعت باشد اق عقاب است و يا از براى مشابهت كچى آن بكچى منقار عقاب
ليثرغس
بكسر لام و سكون ياى مثناة تحتانيه و فتح ثاى مثلثه و سكون راى مهمله و ضم غين معجمه و سكون سين مهمله سرسام بلغمى است يعنى ورم بلغمى عفونى است كه در مجارى روح دماغى بهم ميرسد و گاه در حجب آن و گاه در جرم آن و بلغم به جهت لزوجت چون نفوذ در حجب بسبب صلابت نمىتواند نمود و نه در جرم دماغ براى لزوجت آن و صلابت اين مگر اندك و بعنوان ترشّح و لهذا گفته شده كه گاه عارض مىشود در آن هر دو و چون اين مرض لازم دارد نسيان را و ليثرغس بيونانى بمعنى نسيان است تسميهء مرض باسم لازم آن نمودهاند
حرف الميم
ماشرى
بفتح ميم و الف و فتح شين معجمه و راى مهمله و يا بسريانى اسم ورم دموى و صفراوى مركب است كه از جوش خون و صفرا در صورت و پيشانى ظاهر شود و گاه سر را نيز فراگيرد و گاه اطلاق مينمايند بر فلغمونى حادث در صورت و سر و گاه بر فلغمونى حادث در جوهر دماغ و شرايين وجه و سر چنانچه تصريح كرده است بان صاحب كامل و گاه بر فلغمونى حادث در جوهر دماغ و شيخ الرئيس بر ورم صفراوى حادث در كبد اطلاق نموده و ليكن در عرف طبّى كه اكثر متاخّرين برانند بر ورم حادث از خون و صفراى مركب در صورت اطلاق مينمايند
ماليخوليا
بفتح ميم و الف و كسر لام و سكون ياى تحتانيه و ضم خاى معجمه و سكون واو و كسر لام و فتح ياى مثناة تحتانية و الف لغت يونانى است و بنون بعد از لام اول نيز امده و آن تغير يافتن ظنون و فكر است از مجراى طبيعى به غير طبيعى و فساد و خوف بسبب آنكه مادهء آن سوداى غير طبيعى غليظ تاريك موحش روح دماغى و ترساننده آن است بخلاف جنون سبعى و تسميهء آن باسم سبب آن است جهت آنكه معنى آن بيونانى خلط سياه است كه سودا باشد و نوعى از آن ماليخوليا را مراقى نامند و آن ماليخوليائى است كه بشركت مراق بهم رسد و معنى مراق در فتق مذكور شد و مراد از آن اينجا صفاق است
مانيا
بفتح ميم و الف و كسر نون و فتح ياى مثناة تحتانيه و الف بلغت يونانى بمعنى جنون سبعى است و داء الكلب كه مذكور شد نوعى از آن است
مسامير
بفتح ميم و سين مهمله و الف و كسر ميم و سكون ياى مثناة تحتانيه و راى مهمله دانهاى كوچك بسيار صلب است كه سر انها بزرگ و بيخ انها باريك برامده از اندرون عضو مانند ميخ باشد و ماده آن سوداى غير طبيعى غليظ فاسد است
مغص
بفتح ميم و سكون غين معجمه و صاد مهمله پيجش و وجع امعا است بسبب احتباس ريح فضول يابس خشك و يا تناول اطعمه حادهء حريفه و يا ريختن خلط مالح بدان و بعضى گفتهاند وجع معا است مطلقا خواه با قبض و يا اسهال در معاى دقاق باشد و يا غلاط و اگر با زحير و يا قولنج و يا سجح نباشد پس آن مرض است و اگر باشد عرض لازم انها
مضيض
بفتح ميم و كسر ضاد معجمه و سكون ياى مثناة تحتانيه و ضاد معجمه وجعى است كه در لثه بهم ميرسد باندك خارشى
مليله
بفتح ميم و دو لام اول مكسور و دويم مفتوح در ميان هر دو ياى مثنّاة تحتانيه بر وزن صحيفه در عرف حمى را نامند باصطلاح طبى حالتى است مثل حمّى و ايلاقى گفته حالتى است كه مخالط آن حرارت است و بسرحد حمّى نرسيده و با آن اعياى و كسل و بيدارى و اعراض مختلفه باشد
مورسرج
بضم ميم و سكون واو و راى مهمله و فتح سين و را هر دو مهمله و جيم برامدن طبقهء عنبى است نزد شكافته شدن قرنيه به سبب بثره و يا قرحه و يا خراجى كه در آن واقع شود پس اگر اندك برايد مانند سر مورچه آن را مورسرج نامند