كه معرب سرمور است اگر زياده برايد به قدر سرد باب آن را ذبابى نامند و اگر بيشتر از آن برايد به قدر دانه انگور كوچكى آن را عنبى نامند و اگر زياده برايد كه از اجفان بگذرد و سائيده شود بمژگان و مانع برهم برامدن چشم باشد آن را تفاحى گويند و چون تفاحى مزمن گردد و بر آن گوشت برويد بشكافد قرنيه را مسمارى و فلكى نامند و فرق ميان مورسرج و ميان بثورات چشم آن است كه رنگ مورسرج عنبى مىباشد در سياهى و شهلت و زرقت و بر اطراف بيخ آن چيزى سفيد برامده كه اقطار قرنيه باشد كه شكافته شده است بخلاف بثور كه چنين نيست
موتان
بضم ميم و سكون واو و فتح تاى مثناة فوقانيه و نون نزد اطبا عبارت از امراضى است كه عارض گردد به سبب فساد هوا وقتى كه هوا قتال باشد و نزد اهل لغت موتى است كه در مواشى واقع شود
موم
بضم ميم و سكون واو و ميم نوعى از جدرى است كه دانهاى آن به صورت و سينه و شكم زياده از ساق و قدم برايد
حرف النون
نار الفارسى
بفتح نون و الف و راى مهمله بعضى گفتهاند كه حمره است بحاى مهمله و مذكور شد و بعضى گفتهاند كه ضد آن است يعنى مادهء اين صفراوى قليل التعفن مخلوط باندك سودا است و آن دانه است برامده از جنس نمله و سعى مىكند يعنى سرايت به اطراف خود مينمايد تا آنكه خشكريشه مىبندد با لهيب بسيار در اول خطوط سرخ يا طاوسىرنگ مىباشد مانند زبانهء آتش هنگامى كه بلند شود و ازين جهت آن را نار نامند بخلاف حمره كه ماده آن سوداى غليظ غائص در بدن است و بسيار برامده و بلند نمىباشد از عضو و سياه ميگرداند عضو را و بعضى گفتهاند كه اتشك است و حق آن است كه غير آن است چنانچه ذكر يافت و فارسى از آن جهت نامند كه اولا آن مرض در بلاد فارس بهم رسيده و يا آنكه در بلاد فارس بسيار بهم ميرسد
ناسور
بفتح نون و الف و ضم سين مهمله و سكون واو و راى مهملة و
ناصور
بصاد مهمله قرحه مزمنى است كه آن را غور و عمق باشد و از آن قيح و صديد هميشه آيد و مولانا نفيس گفتهاند ناصور را بر قرحه اطلاق نمىنمايند مگر آنكه كهنه شده و مدتى بر آن گذشته باشد از هنگام انفجار آن و اقل آن چهل روز است
نتوء
بضم نون و تاى مثناة فوقانيه و واو ساكنه و همزه ارتفاع عضو است از مكان خود و برامدن آن و تورّم جراحت
نتوء الرحم
بضم نون و تاى مثناة فوقانيه و واو مشدده برامدن رحم است از فرج و يا برگشتن آن از هيئات اصلى بحيثيتى كه برگردد باطن آن بتمامى ظاهر و ثقبهء آن بهم آيد و اين را انقلاب رحم نامند و يا عنق آن كج گردد بدون انقلاب و درين هنگام ثقبه آن باقى ميماند و نتوء رحم را عقل و قرن نيز نامند و صاحب آن را عقلاء و قرناء
نتوء السرّه
بضم سين مهمله و فتح راى مشدده و ها عبارت از بلند شدن آن است و آن يا از سوى تدبير قابله است و يا پاره شدن صفاق آن مواضع و اين را فتق مراق بطن نامند و يا به سبب رطوبت بلغمى كه در آنجا جمع گردد چنانچه در استسقاى زقّى مىباشد و يا به سبب ريحى كه در آن بهم رسد چنانچه در طبلى مىباشد و يا به سبب روئيدن گوشت زير پوست آن و يا به سبب شكافته شدن شريانى در آن پس خون از آن برايد و در آن موضع مجتمع گردد
نزف الدم
بفتح نون و سكون زاى معجمه و فا جارى شدن خون است از جراحت و غير آن در هر موضع كه باشد از داخلى يا خارجى
نزله
بفتح نون و سكون زاى معجمه و فتح لام و ها ريختن فضول رطبه است از دو بطن مقدم دماغ به حلق و بعض مخصوص بريه و يا سينه و بعضى عام دانسته بهر عضوى كه بريزد و اين حق است
نزول الماء
بضم نون و زاى معجمه و واو و لام و فتح ميم و الف ممدوده مرض سدى عنبى است و آن عبارت از ايستاده شدن رطوبت غريبه است در ثقبهء عنبيه ميان رطوبت بيضيه و صفاق قرنيه و متكرج شدن آن مانند تكرج شدن آن مانند تكرج مرى و آب غوره پس بدان جهت مانع آيد نفوذ اشباح بسوى بصر و يا برامدن نور را از بصر بسوى مبصرات بنا بر اختلاف مذهبين انطباع و خروج الشّعاع و امتناع آن يا تام است بحيثيتى كه تمام ثقبه را مىپوشد و يا ناقص كه بعض آن را خواه اطراف آن را و خواه وسط آن را و باقى مكشوف باشد و به همان مقدار ديده شود و جالينوس گفته ماء عبارت از غلظت رطوبت بيضه است و اطبا اختلاف نموده در تفسير آن پس جماعتى به ظاهر آن رفته و گفتهاند عبارت از غلظت جوهر آن است و محققين اطبا گفتهاند عبارت از حصول رطوبت غليظه غريبه است كه در بيضه كه از آن اندكاندك ترشح نمايد و از ثقبهء عنبى برايد و بالاى ثقبه زير قرنيه ايستد چنانچه بعضى گمان كرده كه جوهر بيضه بالتمام غليظ و منجمد ميگردد به سبب برودت و نوعى از آن را ماى رقيق منتشر نامند و صاحب آن مىبيند روشنىهاى بسيار ساطع و اجسام براق را به سبب رقت آن و گفتهاند ماء سه نوع مىباشد يكى آنكه فروز مىآيد و ميان عنبيه و عنكبوتيه مىايستد و بصارت را باطل ميگرداند و در حدقه كدورت ظاهر ميگردد و رنگ آن اكهب نامند غمام مىباشد و اين معالجهپذير نيست و دويم آنكه مىايستد ميان قرنيه و عنبيه و اين همان است كه ذكر يافت و سيوم آنكه در عصبه مجوفه مىايستد و اين هنگام ظاهر نمىگردد كدورتى و متغير نميگردد در حدقه مگر بسيار اندك و بندرت و اين را ماء اسود مينامند و قائل اين قول فرق ميان ماء و سده عصبه نكرده مگر بر سبيل عموم و خصوص و قوم اطلاق نمينمايند ماء را مگر بر سدّه عصبيه و بدانكه ماء گاه با سدّه عصبيّه مىباشد و گاه بىسده و فرق ميان هر دو دشوار است و آنچه گفتهاند فرق آن است كه اگر گشاده گردد يكى از هر دو حدقه هنگام برهم گذاشتن يك چشم دلالت بر عدم سدّه مىكند در عصبيه صحيح است و ليكن كلى نيست جهت آنكه هرگاه ماء بسيار غليظ باشد هرچند سده نباشد حدقه در آن گشاده نميگردد بسبب برهم گذاشتن يك چشم چنانچه ذكر يافت و فرق در نفس ماء و ميان سده مفرده ظاهر است جهت آنكه بطلان بصارت با صفاى حدقه و يا با اندك تغيّرى لازمه سدّه است و كدورت حدقه واجب است در ماء و بطلان بصارت شرط آن نيست بلكه حال بصارت صاحب ماء مختلف مىباشد بحسب وقوع و صغر و كبر و غلظت و رقت آن چنانچه مذكور شد و اقسام ماء بسيار است مانند غمامى و زيبقى و جصى و اسما بخونى و منتشر رقيق و زجاجى و ابيض بردى و اخضر و اصفر و احمر و ذهبى و ازرق و اسود نزول ماء در عقب عبارت از ريختن خلط حار سيال است در عقب و وجع و ورم لازم آن است بسبب اجتماع آن خلط در آنجا
نسيان
بكسر نون و سكون سين مهمله و فتح ياى مثناة تحتانيه و الف و نون بمعنى فراموشكردن است آنچه را ياد داشته و ياد گيرد و اين بسبب فاسد شدن قوت ذكر و يا فكر و يا تخييل است اما فساد ذكر باطل شدن قوت حافظه است و يا ناقص شدن آن و اما فساد تخيل خيال كردن است چيزى را كه در خارج موجود نباشد و يا ديدن امور چند است كه در خارج وجود نداشته باشد و يا ضعيف و ناقص گرديدن امور متخيله است كه تخيل امرى كما ينبغى نتواند نمود و خواب و احلام نبيند مگر اندك و آن را فراموش كند و همچنين فراموش كند صور محسوسات را و نتواند كه تخيل كند انها را چنانچه فراموش كرده
نفاس
بكسر نون و فتح فا و الف و سين مهمله خونى است كه در وقت ولادت با جنين و بعد از آن دفع ميگردد
نفاطات
بفتح نون و فا و الف و طاى مهمله مشاله و الف و تاى مثناة فوقانيه دانهاى حبابى است كه از ماده رطوبى مائى محتبس در زير جلد در بدن حادث شود
نفاخات
بفتح نون و فا و الف و فتح خاى معجمه و تاى مثناة فوقانيه بثور حبابى است كه از مادّه ريحى غليظ