بحدّى كه چون نظر كنند خيال ميكنند كه گويا بيخ موى است كه اندك ورم كرده بسبب عدم حركت آن و ليكن چون گرم شود و يا آب نيم گرم بر آن ريزند سر خود را براورد و مادهء اين غليظتر و سردتر از مادهء قمل است و فرق ميان اين هر دو آن است كه قمقام را پاهاى بسيار مىباشد بخلاف قمل
القمل فى البدن
بفتح قاف و سكون ميم و لام حيوانى است سفيد كوچك و بعضى سياهرنگ كه به فارسى شپش نامند كه در بدن بسبب كثافات خارجيه و بدن را ناشستن و لطيف نگاه نداشتن و يا مادّهء بلغميّه عفنهء نضيجه است كه طبيعت از داخل آن را دفع به طرف جلد و مسام مينمايد و حرارت غير طبيعيّه آنها را به صورت شپش ميگرداند
قمل الأجفان
پيدا شدن شپش است در پلكهاى چشم بسبب مادهء بلغميهء عفنهء نضيجه كه طبيعت آنها را به طرف جلد دفع مىكند و حرارت غير طبيعيّه انها را به صورت شپش ميگرداند
قمور
بضم قاف و ميم و سكون واو و راى مهمله كلال و ماندگى است كه در بصر بهم ميرسد بسبب مداومت نظير ببرف و يخ و چيزها سفيد و روشنى بسيار براق و صاحب آن چيزها را نميتواند ديد و يا از نزديك مىبيند و از دور نميبيند بسبب ضعف روح باصره و چون نظر كند بسوى الوان خيال مىكند كه گويا بر آن بياضى است بسبب استقرار و رسوخ بياض در قوّت متخيّلهء آن به همان جهت مذكور
قوباء
بضم قاف و سكون واو و فتح باى موحّده و الف و اصل در آن بتحريك واو است صاحب قاموس گفته فعلا بضم فا و سكون عين نيامده مگر قوباء و خشاء و اصل قوباء و خشاء است و آن خشونت و درشتى است كه در ظاهر پوست بدن بهم ميرسد با خارش بسيار و از آن قشور دائم جدا ميگردد تا صحت يابد و در ابتدا دانهء اندك صليبى پيدا مىشود و يا داغى و خارش بسيار مىكند و بعد خارش بسيار اندك آب لزجى از آن تراوش مىكند روزبروز منتشر و زياده ميگردد و از امراض مسريه است و دو نوع مىباشد سرخ و سياه سرخ آن نازكتر و خارش آن كمتر و سياه آن ضخيمتر و خارش آن بيشتر و مادّهء سرخ خون فاسد رقيق مائى بورقى است و مادّهء سياه سودائى غير طبيعى فاسد ردى خواه از خون سوخته باشد و خواه از صفراى سوخته و خواه از سوداى سوخته كه به طرف جلد ريزد و گاه در عمق بدن بهم ميرسد و بدستور خارش بسيار مىكند و از آن پوست جدا ميگردد و روزبروز منتشر مىشود و بسيار آن خصوصا سياه ضخيم و آنچه از آن رطوبت صديدى لزج عفن لذاع تراوش نمايد و زود منتشر و اطراف خود را متقرح و فاسد سازد بسيار ردى و مقدمهء جذام و منذر بدان است و قوباى منتشر را بر برص اسود اطلاق مينمايند و گاه قوبا در دماغ ظاهر مىشود و علامت و سبب آن قريب بعلامت و سبب حمرهء دماغ است و لازم آنكه دماغ است
قولنج
بضم قاف و سكون واو و فتح لام و سكون نون و جيم مرضى است كه در معاى غليظ بهم ميرسد با وجع و درد بسيار كه دشوار گردد برامدن فضولى كه بالطبع برمىآيد و دفع ميگشت و گاه است كه بسبب شدت وجع هلاك ميگرداند بخلاف صداع كه شدت آن مهلك نيست و اسم قولنج مشتق از قولون است و از اين جهت شيخ الرئيس گفته كه قولنج حقيقى آن است كه در معاى قولون تولد يابد و گفته شد كه در معاى غلاظ تولد مييابد به جهت كثرت وقوع آن در آن و آنچه در معاى دقاق تولد مييابد آن را ايلاوس مينامند و مذكور شد و سبب قولنج يا بلغم غليظ زجاجى و يا بسيارى لزج مخلوط با اثفال و يا ريح غليظ محتبس محتقن در ميان دو طبقه روده و يا در جوف آن و يا ريختن صفرا بمعده است و گاه بندرت از ورم بلغمى و گاه بسبب التواى روده و گاه بسبب بسيارى ادرار بول و گاه بسبب خشكى امعا و گاه از حركات عنيفه و كثرت جماع خصوص بر پرى معده بهم ميرسد و يا غير اين از اسباب و گاه مشتبه بمغص ميگردد و فرق ميان هر دو بدان است كه وجع مغص اكال و لذاع است اگر بسبب خلط اكال لذع طبيعت اجابت مىكند خصوص كه آب بسيار گرم بنوشد و وجع قولنج سنگين ميل باسفل دارد بسبب ثقل مادهء محتبسهء موجعه و گاه مشتبه بوجع كرده ميگردد و فرق ميان هر دو بدان است كه صاحب آن درمييابد كه گويا سيخى فرو بردهاند در قطن او و با آن بولگاه بند ميگردد و يا اندكاندك مىآيد و چون مينمايد تسكين مييابد و وجع قولنج پهن ميگردد و به بالا ميرود و به طرف راست و چپ ميگردد براى آنكه روده قولون از طرف بالا امده و ميل بسيارى به طرف راست كرده پس برگشته باز به طرف چپ رفته رو به پائين پس برگشته باز به طرف راست رفته بسوى پشت و از فقرهء قطن درگذشته و جالينوس گفته كه معاى قولون رسيده است بهر چهار جهت بطن يعنى به طرف راست و چپ و بالا و پائين و ازين جهت اوجاع آن فرامىگيرد همه جهات شكم را و درين احتباس بول نميباشد هنگام اشتداد آن غشى و عرق سرد عارض ميگردد و بعد قى تسكين نمييابد بلكه زياده شدت مينمايد بسبب تحريك مواد و گاه مشتبه بوجع رحم و كبد و طحال ميگردد و فرق ميانشان بموضع علت است
قى
بفتح قاف و يا حركت معده است براى دفع چيزى كه در آن است از راه دهان با حركت مندفع بسبب حركت معده و الّا آن را تهوع نامند و شىء خارج و مندفع مضاف بسوى آن است مانند قى الدم و
قئ الدم
برامدن خون است از معده و نواح آن بقى بسبب گشوده شدن دهن رگى از رگها معده و يا شكافته و يا بريده شدن آن بسبب امتلا يا ضربه و يا صدمه و غيرها
قيام الكبدى
بكسر قاف ذوسنطاريا كبديست و
قنام
بمعنى برخواستن است و چون صاحب آن اكثر بايد كه برخيزد و بيدار باشد لهذا مسمّى بدان گشته از قبيل تسميهء شىء باسم لازم و اسهال كبدى انواع است غسالى مانند آب گوشت شسته و يا قيحى است و با دموى و يا صفراوى و يا صديدى و انواع ديگر هست و دموى را ذوسنطاريا كبدى نامند و فرق ميان اسهال كبدى و غير آن در كتب قوم مذكور است بتفصيل و عدم وجع لازمهء اين اسهال است و گاه اندك وجعى در نواحى كبد محسوس ميگردد
قيح
بفتح قاف و سكون ياى مثناة تحتانيه و حاى مهمله چركى است غليظ سيال كه از قرحه برايد و مخلوط به خون نباشد
قيله
بكسر قاف و سكون ياى مثناة تحتانيه و فتح لام و ها و بدون ها نيز امده نزول آب و يا جسم غريب ديگر در كيس بيضه است و بزرگ شدن آن زياده از حد طبيعى و آن نوعى از فتق است و در فتق مذكور شد
حرف الكاف
كابه
بكسر كاف و فتح همزه و باى موحده و ها تغير نفس است بانكسار و افتادگى از شدت هم و حزن
كابوس
بفتح كاف و الف و ضم باى موحده و سكون واو و سين مهمله مرضى است كه ادراك مىكند صاحب آن در حالت خواب خصوص كه بر پشت خوابيده باشد خيالى و صورت سنگين كه بر او مىافتد و مىفشارد او را و نفس او تنگ مىشود و صداى و منقطع ميگردد و از حركت باز مىماند و هرچند خواهد كه حركت و فرياد براورد نتواند و چون منقضى گردد و يا حركت كند و يا نفس كشد دفعة بيدار گردد و بافاقه آيد اما او را ماندگى تا مدتى بهم رسد و سبب آن بخارات غليظهء غير منهضمه است كه بمقدم دماغ كه محل خيال است صعود نمايد و در آنجا باز غلظت يافته محتبس گردد و لهذا آن را كابوس نامند مشتق از كبس بمعنى حبس و از جهت آنكه ميفشارد جوهر دماغ را آن را ضاعوط نامند و اعصاب و حس و حركت را از افعال خود بازميدارد كباد بكسر كاف و فتح باى موحده و الف و دال مهمله در عرف گفته مىشود بر جميع اعلال كبد و نزد اطبا عبارت از تلحج رطوبت است در عروق به حدى كه منع كند آشاميدن آب را و بسيار كم ميگردد در آن عطش و علامت آن قلت عطش و سنگينى و وجع كبد در اخر هضم و بودن قاروره سفيد فج غليظ و بر بالاى آن كف بسيار كثرة الشهوة بسيارى خواهش بر جماع است و سبب آن امتلاى بدن و بسيارى خون و منى و يا حدت منى و لذع آن و يا بسيارى رطوبات متهيئه و