تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
و زاى معجمه و عين مهمله كيفيت نفسانى است كه بمصاحبت آن روح نيز حركت كند بسوى داخل بدن از جهت خوف از موذى در واقع و يا تخيل موذى و به فارسى آن را ترس و ترسيدن نامند

فزع الصبيان

ريح الصبيان است و بعضى امّ الصبيان دانسته‌اند

فساد الشم

علتى است كه عارض قوّت شامه ميگردد كه بدان سبب صاحب آن جميع بويها را يك بوى ميشنود و تفرقه ميان انها نمىتواند گذاشت

فساد الشهوت

عبارت از بهم رسيدن خواهشهاى رديه فاسده است در معده مانند خواهش گل خوردن و زغال و كچ و اشياى حريفه و حادّه و امثال اينها و بيشتر زنان حامله را بهم ميرسد بسبب اجتماع مواد فاسده بلغميّه رديّه در معده ايشان و آن اعم از وخم است جهت آنكه و خم شهوت و رغبت در اطعمه رديه الكيفية است فقط و بعضى ميان آن هر دو فرق نگذاشته‌اند

فساد الهضم

تغير يافتن طعام است در معده بسوى بعض كيفيات رديّه و فرق ميان آن و تخمه آن است كه درين هضمى است هرچند فاسد است بخلاف تخمه كه در آن هضم نيست اصلا

فكر

بكسر فا و سكون كاف و راى مهمله ترتيب امور معلومه است براى تادّى بسوى امر مجهول و كثرت فكر مرض است خصوصا در امور دنيويه

فلغمونى

بفتح فا و سكون لام و فتح غين معجمه و ضم ميم و سكون واو و كسر نون و يا ورم دموى حار بزرگ مقدار با سرخى مائل بكمودت و تمدد و ضربان و انتفاخ و تب و تشنگى است كه در ظاهر جلد بهم ميرسد و گاه اطلاق بر سرسام كه تورّم جوهر دماغ است نيز مينامند

فلق

به تحريك تشقق وسط دهان را نامند

فلكى

بضم فا و سكون لام و كسر كاف و يا برامدن طبقه عنبيه است نزد شكافته شدن قرنيه بزرگتر و زياده از عنبيه به حدى كه از اجفان درگذرد و با شفا درساينده شود و مانع انطباق گردد و آن را مسمارى و تؤلولى نيز نامند و فلكى از آن جهت نامند كه شبيه بقطعه چرم مدوّرى است كه در ميل مغزل كه به فارسى چرخه نامند مىكند براى آنكه آن ميل برنيايد و بر آن ريسمان بريسند

فواق

بضم فا و واو و الف و قاف حركت طبقه داخليهء معده است و تمدد انبساطى آن مركب از تشنج انقباضى براى دفع موذى از خود سبب آن رسيدن اخلاط و رياح فاسده موديه و يا خلط حاد حريف است بدان و يا طعامى حريف

فوجشلا

بضم فا و سكون واو و كسر جيم و سكون شين معجمه و لام و الف ورمى است كه در لحوم غددى بهم ميرسد و از قبيل طواعين نيست

فوبيحى

بضم فا و سكون واو و كسر باى موحده و سكون ياى مثناة تحتانيه و كسر حاى مهمله و يا ورمى است كه در عضل حلق و مرى بهم ميرسد

فوفه

بضم فا و سكون واو و فتح فا و ها نقطهء سفيديست كه بر ناخن ظاهر گردد جمع آن فوف و جمع الجمع آن افواف آمده

فونوس

بضم فا و سكون واو و ضم نون و سكون واو و سين مهمله ورم صلب سوداوى عديم الحسّ است

حرف القاف

قادسوس

بقاف و الف و دال مهمله و دو سين مهمله و دو سين مهمله و در ميان هر دو واو حمّى محرقه را نامند

قارت

بقاف و الف و راى مهمله و تاى مثناة فوقانيه عبارت از مردن خون است زير جلد

قاشيره

بقاف و الف و كسر شين معجمه و سكون ياى مثناة تحتانيه و راى مهمله و ها عبارت از جراحتى است كه قطع كند جلد سر را

قاطوخوس

و قاطوخس عبارت از جمود است

قتام

بفتح قاف و تاى مثناة فوقانيه و الف و ميم بثوريست شبيه بدخان منتشر در سياهى چشم قذف الدم بفتح قاف و سكون ذال معجمه و فا انداختن خون است از راه دهان اكثر از معده بسبب انفتاح دهن عرقى و شكافته شدن و يا گسيخته شدن آن مىباشد

قذف القلب

حالتى است كه در مييابد صاحب آن كه گويا دل او از سينه برمىآيد بقى بسبب وصول ابخرهء رديّه و اخلاط فاسده بدان

قرانيطس

بفتح قاف و راى مهمله و الف و كسر نون و سكون ياى مثنّاة تحتانيه و ضم طاى مولفه و سين هر دو مهمله بيونانى بمعنى هذيان و باصطلاح اطبّا ورم حارّى است كه در حجاب دماغ خواه رقيق و خواه غليظ و يا در هر دو بهم رسد و آن را سرسام نيز نامند يعنى ورم سر زيرا كه سام بيونانى بمعنى ورم و سر به فارسى بمعنى راس است و دموى آن را قرانيطس و صفراوى را قرانيطس خالص يعنى ورم حادث از خالص صفرا و دران ذهن و راى و حواسّ همه متضرّر ميگردند خصوصا در صفراوى زيرا كه ضرر و نكايت آن هم به جهت حرارت است و يبوست صفرا كه منافى جوهر دماغ و اعصاب و حجب است و تمدد آن زياده بخلاف دموى كه بحسب حرارت است فقط و درين باب اقوال بسيار است و وجه تسميهء آن بقرا نيطس جهت آن است كه مضر بقرانيطس است كه ذهن وراى است و گفته‌اند فقط تسميهء آن باسم لازم آن است كه هذيان باشد

قرو

بفتح قاف و سكون راى مهمله و واو بزرگ شدن پوست خصيتين است بسبب رياح و يا نزول و يا ماده آب غليظ كه مقدار آن را بزرگ و جرم آن را فربه گرداند و يا فرود آمدن امعا و يا ثرب و هريك مسمّى باسم انند ريحى و مائى و لحمى و معائى و ثربى و صاحب كامل گفته كه قرو لحمى روئيدن گوشت است در احشاى محيط بانثيين و در آن حال ورم بلند برآمده و گاه متحجر و با آن اوجاع رديه مانند مىباشد و امّا غلظت و سختى و فربهى را عظم خصيه نامند و مذكور شد

قروح

جمع قرحه است بفتح قاف قرشى گفته تفرق اتصالى است كه در لحم و اعضاى لحمى بهم رسد مادام كه تازه است و آن را جراحت بكسر جيم نامند و چون كهنه گردد و در آن چرك جمع گردد آن را قرحه نامند قرح بضم درد و وجع جراحت را گويند و اضافت بهر عضوى كه در آن واقع شود مينمايند و ميگويند قرحهء معده و گرده و مثانه و امعا و رحم و غيرها

قروح العفنه

قروحى است كه در آن حرارت ناريه غريبه بر حرارت غريزيه استيلا يابد و مادّه آن را متعفن گرداند

قروح البلخيه

قروحى است كه بان بثور و خشكريشه‌ها باشد و خوناب از آن جارى گردد و از جنس سعفه رديه است و بلخى از آن جهت نامند كه در بلخ بسيار مىشود

قروح الوضره

بفتح واو و كسر ضاد معجمه و فتح راى مهمله و ها قروحى است كه در آن انواع چركها باشد قروح الخيرونيه قروحى است كه بدشوارى مندمل گردد بسبب خباثت و رداءت مادّه و ليكن متاكل و ناصور نگردد

قروح الساعيه

قروحى است كه روزبروز زياده گردد و حوالى خود را فراگيرد و آن را به فارسى كفگيرك و بهندى كهركهره نامند

قروح السّالفه

قروح كهنه است كه اثار آن مدتى مانده و صلب گشته و سدّ مسام نموده باشد

قرقس

بفتح دو قاف در ميان هر دو راى ساكنه و در اخر سين هر دو مهمله و بفا بجاى قاف دويم نيز امده لحمى است كه بفم رحم مانند قضيب رويد و در تابستان طولانى گردد و در زمستان كوتاه

قرن

بفتح قاف و سكون راى مهمله و نون چيزى است كه در فرج زن مانند آن ميرويد و مانع وطى است و صاحب آن را قرناى نامند

قشعريره

حالتى است كه مييابد انسان در آن اختلاف در سردى و نخس در جلد عضل خود و پيش از آن تكسرى و اعضاشكنى

قطرب

بضم قاف و سكون طاى مهمله و ضم راى مهمله و باى موحده مرضى است سوداوى از جمله ماليخوليا و صاحب آن ميگريزد از جلوت و كثرت و صحبت با دوستان و دوست ميدارد بودن در خلوت وحدت و مقابر را با وجود اين قرار و ارام در موضعى بيش از يك ساعت ندارد بلكه هميشه تردد مينمايد مختلف الوضع و نميداند كه بكجا ميرود مانند حيوانى كوچك كه بر روى آب حركت مىكند حركات سريعة مختلف غير منهضم و هر ساعت در آب فرو ميرود و برمىآيد و قرار و ارام ندارد و آن را قطرب مينامند

قلاع

بضم قاف دانهاى است كه در اندرون دهان بهم ميرسد آنچه از آن متعفن و متقرح گردد آن را آكله و قروح خبيثه نامند

قلاع الاذن

شقاقى است كه در بيخ گوش بهم ميرسد و از آن زرداب و چركاب ترشح مىكند و اطفال را بيشتر بهم ميرسد باعتبار كثرت فضول رطبه كه در ادمغهء ايشان مىباشد

قلح

بفتح قاف و لام و حاى مهمله زردى و چركى است كه بر لاى دندان مجتمع گردد

قلق

بتحريك حالتى است كه موجب سرعت انتقال انسان از هيئاتى بهيئتى گردد

قمّل

بضم قاف و تشديد ميم و لام و

قمام

بفتح دو قاف و ميم ساكن در ميان و الف و ميم نوعى از قمل است كه چسبيده بجفن و مسام و فرورفته در آن مىباشد