تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
آن سست باشد بهم ميرسد

عرج

به تحريك عين و راى مهمله و جيم ظاهر شدن عجز و نقصان در قوّت پا است كه عاجز آيد صاحب آن از رفتار كه به فارسى لنگى نامند و صاحب آن را اعوج و لنگ

عرق الدم

به تحريك مرضى است كه بجاى عرق خون از مسام برايد و همچنين گاه برايد از چشم بجاى اشك خون بسبب كمال غلبه و رقت و لطافت و حدت خون

عرق المدنى

بكسر عين و سكون راى مهمله و قاف و بفتح ميم و دال مهمله و كسر نون و ياى مثناة تحتانيه مرضى است كه در بدن بهم ميرسد بسبب آشاميدن ابهاى بسيار غليظ يك جا مانده و اغذيه غليظه و آن مختص بعضوى دون عضوى نيست و اوّلا در بدن دانهء حبابى بهم ميرسد و بچرك مىآيد پس شكافته مىشود و از ميان آن چيز بسيار باريكى شبيه به عرق سفيد رنگ برمىآيد و در جوف آن تار باريكى مانند موى است مىباشد و ميان پوست آن عرق و آن تار يعنى جوف آن رطوبتى لزج مىباشد كه اگر آن گسيخته گردد و آن رطوبت بهرجا كه رسد زخم كند چنانچه به تفصيل در كتب قوم و در رساله عرق مدنى كه از مؤلف است مذكور شده و اگر در اعضاى لحمى ظاهر گردد باسانى برايد بخلاف آنكه بر مفاصل و اعضاى قليله اللحم باشد و آن احيانا در زير پوست مانند كرم نيز حركت مينمايد و آن را به فارسى رشته و پيو مىنامند

عرق النّساء

بفتح نون و سين مهمله و الف وجعى است كه در عرق وريدى كه آن را عرق النّساء نامند بهم ميرسد و ابتدا از مفصل و رگ كرده پايين مىآيد از طرف وحشى و بر ران كشيده تا زانو و كعب و انگشت خنصر ميرسد سبب آن امتلاى آن رگ است از خون غليظ فاسد سياه و يا رطوبات مائى كه از خون جدا نگشته و يا رطوبات بلغمى خام و گاه مىباشد كه آن اخلاط بسبب محتبس بودن كيفيت رديه سميه بهم مىرساند

عشا

بفتح عين و شين معجمه و الف مقصوره مرضى است كه بشب قوّت باصره ضعيف و باطل گردد به حدى كه چيزى ديده نشود و صاحب آن بشب چيزى را نه‌بيند و آن را به فارسى شب‌كورى نامند و سبب آن صعود ابخرهء غليظه است بدماغ و چشم و گردانيدن نور باصره را غليظ

عشق

بكسر عين و سكون شين معجمه و قاف بعضى گفته‌اند مرضى نفسانى است و ارسطو گفته كه عدم ادراك حس و كورى چشم محب است از ديدن عيوب محبوب و اطبا از جمله ماليخوليا و مرض سوداوى دانسته‌اند و ميگويند وسواسى است كه بوسوسه انسان را بر فكر صورت خوب و شمايل نيكو ميدارد و دايم او را مستغرق او و از افكار ديگر بازميدارد حتى از خور و خواب و لهذا او به جهت سوداويت و برودت و يبوست مادّه روزبروز او را ضعيف و لاغر ميگرداند و عشق ماخوذ است از عشقه كه گياهى است بر هر درختى كه مىپيچد آن را خشك ميگرداند

عصابه

بكسر عين و فتح صاد مهمله و الف و فتح باى موحّده و ها وجعى است كه در ابروها و گاه در يك ابرو و متصّل بعضل پيشانى و استخوان گوشه چشم در موضعى كه عصابه مىبندند بهم ميرسد و بدين جهت مسمّى بدان گشته و سبب آن ريحى است غليظ محتبس بدان اعضا

عطاس

بضم عين و فتح طاى مهمله و الف و سين مهمله حركتى است خاص در دماغ براى دفع خلطى و يا موذى ديگر كه بدان رسد از داخل يا خارج باستعانت هواى مستنشق از راه بينى و دهان عطسه براى دماغ مانند سرفه است براى ريه

عطاش

به همان وزن با شين معجمه مرضى است كه صاحب آن هرچند آب بياشامد سيرابى او را حاصل نگردد

عطش

بفتح عين و طاى مهمله و شين معجمه شدت احتياج طبيعت است باشاميدن آب و چيز سرد و تر

عظم الخصيتين

بكسر عين و فتح طاى معجمه و ميم بزرگ شدن خصيتين است نه بر سبيل ورم بلكه بر سبيل جاقى و فربهى مانند بزرگ شدن پستان و در آن هنگام ظرفيت آن كوچك و تنگ ميگردد و لهذا منى بسيار و كما ينبغى توليد نمييابد

عفل

بتحريك عين و فا و لام چيزى است كه برمىآيد در فرج زن شبيه بادره كه در خصيهء مرد بهم ميرسد و آن زن را عفلا نامند و تعفيل معالجه آن را

عقف

بفتح عين و قاف و فا زوايد غليظى است كه بر مفاصل اطراف ميرويد و طولانى برگشته مىباشد

عقده

بضم عين و سكون قاف و فتح دال مهمله و ها ثقل و لكنت و گرفتگى زبان است

عقر

بضم عين و سكون قاف و راى مهمله از امراض ارحام است و آن حالتى است كه عارض ميگردد رحم را كه قبول ابستنى نمينمايد و نطفه در آن بستگى بهم نميرساند و اگر بدشوارى بهم رساند به زودى لغزيده ساقط ميگردد بسبب سوى مزاج بارد مكثف بهم آورنده افواه عروق آن و يا سوى مزاج گرم مفسد سوزندهء منى و يا سوى مزاج بارد رطب مرخى

علة الدخانيه

بضم دال مهمله و فتح خاى معجمه و الف و كسر نون و فتح ياى مثناة تحتانيه مشدده و ها مرضى است كه مييابد در دل خود صاحب آن‌كه گويا دخانى از آن برمىخيزد و مرتفع ميگردد و سبب آن احتراق اخلاط است وقتى كه بسيار كردند و اين مرض مورث غشى و افكار فاسده است

عمش

بتحريك عين و ميم و شين معجمه عبارت از ضعف بصر است و سيلان اشك از چشم على الدوام بدون سبب ظاهرى و صاحب آن را اعمش نامند

عمى

بفتح عين و ميم و ياى مقصوره باطل شدن فعل حاسه بصر است بالكل به حدى كه صاحب آن چيزى را نبيند و به فارسى كورى نامند عنبى بكسر عين و فتح نون و كسر باى موحده و يا برامدن طبقه عنبيه است نزد پاره شدن و شكافته شدن قرنيه بسبب قرحه و بثور به قدر دانه عنب و مشهور بمور سرخ است

حرف الغين المعجمة

غانغرايا

بفتح دو غين در ميان آن هر دو الف و نون و فتح راى مهمله و الف و ياى مثناة تحتانيه و الف مقدمه شقاقلوس است كه ذكر يافت و آن ورمى است كه از شان آن باشد كه فاسد سازد عضو را اما با آن حس باقى باشد و چون استحكام يابد در عضو حسّ را نيز بر طرف سازد بسبب عفونت اخلاط رديّه فاسده كه مادهء آن است

غثيان

بفتح غين و ثاى مثلثه و ياى مثناة تحتانيه و الف و نون حالتى است كه معده را عارض ميگردد بسبب انصباب خلطى الذاع بدان كه گويا آن را ميفشارند براى دفع چيزى كه در آن است و آن حالت اگر دايمى است سبب آن در نفس معده است و الا در موضع ديگر كه در هنگام انصباب آن حالت او عارض ميگردد

غده

بضم غين و فتح دال مهمله و ها زيادتى لحمى است كه در بين گوشت و پوست بهم ميرسد و نيز اطلاق مينمايند بر زيادتى لحمى كه در گوشه چشم كه موق اكبر نامند بهم ميرسد زياده از مقدار طبيعى و چون بزرگ شود مانع اندفاع فضلات چشم بمنخرين و يا مانع تحليل انها بر مص و دمعه گردد و چون بسيار بزرگ شود مانع ابصار گردد و سبب آن انصباب فضول رطبه دمويه است بدان عضو و مقدمه غرب است

غرب

بفتح غين و سكون راى مهمله و باى موحده ناصورى است كه در موق انسى بهم رسد و بىاختيار اشك از چشم برايد لا ينقطع و غرب در لغت بمعنى سيلان دمعه است و تسميه مرض باسم لازم است و بعضى گفته‌اند آن خراج كوچكى است كه در لحاظ بكسر لام و فتح حاى مهمله و الف و طاى معجمه به فارسى گوشهء چشم نامند بهم ميرسد چون تقيح يابد و در اكثر ناصور ميگردد

غشى

بفتح غين و سكون شين معجمه و ياء حالتى است كه عارض ميگردد بسبب وصول ابخره و ادخنه و اخلاط فاسده خانقه و غير آن و يا ضعف قلب و يا نقصان روح حيوانى قلب باستفراغ و يا تحليل به حدى كه بسبب گريز از موذى و يا قلت آن در دل كه معدن و ينبوع آن است مجتمع گردد و قبول تقسيم و نفوذ بسوى اعضا نكند مانند آنكه در ابتداى بعض حميات و يا بعد استفراغ تام و اعراض نفسانيه از غضب و طيش و غم و حزن بسيار عارض ميگردد

غشاوه

بكسر غين و فتح شين معجمه و الف و فتح واو و ها پرده‌ايست كه بالاى ملتحمه بهم ميرسد و ظلمت بصر را نيز نامند