تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
رغبتى و عدم ميل بسوى طعام است

ضعف الكبدى

عبارت از ضعف قوّت آن است بالتمام يا بعضى و اين فى الحقيقة تابع جميع امراض كبد است و همچنين است ضعف كرده و مثانه و سائر اعضا

ضغط القلب

بفتح ضاد و سكون غين هر دو معجمه و ضم طاى مهمله مرضى است سوداوى كه عارض قلب ميگردد بسبب ترشح نمودن اندك خلط سوداوى بدل و اجتماع و انضغاط آن در آن و لهذا صاحب آن درمييابد كه گويا دل او را مىفشارند و از عقب آن او را اندك غشى عارض ميگردد و از دهن او لعاب برمىآيد

ضغط العين

بفتح ضاد مرضى است كه مىبايد عليل در وسط چشم خود وجعى كه گويا ميفشارد و منع مينمايد آن را از حركت و رمص در مقله و محل اين رطوبت جلديه است

ضفدع اللسان

بفتح ضاد و سكون فا و فتح دال و عين هر دو مهمله غدّه صلبى است كه در زير زبان شبيه بضفدع بهم ميرسد گاه مادهء سبب آن متحجر و صلب ميگردد چنانچه حكيم محمّد اكبر معروف بحكيم ارزانى در رساله حدود الامراض خود نوشته كه مرا صديقى بود او را اين مرض بهم رسيده و از هيچ دوا منتفع نمىشد تا آنكه من آن را بشكافتم از آن سنگ صلب طولانى خشن به وزن سه درهم برامد و صحت يافت

ضلع

بتحريك و عين مهمله اعوجاج خلقى را نامند

ضمود

بضم ضاد و ميم و سكون واو و داى مهمله هزال و ضعف را نامند

ضيق

بكسر ضاد و سكون ياى مثناة تحتانيه و قاف تنگ شدن ثقبه عنبى است زياده از قدر معتاد و جمع شدن نور باصره و ضعف آن است بدان سبب و اگر جبلّى و خلقى است چندان ردائتى ندارد و اگر عرضى است ردى است جهت آنكه ضعف بصر مىآورد خصوصا كه از نقصان رطوبت بيضه باشد

ضيق النفس

بكسر ضاد و سكون ياى مثناة تحتانيه و قاف تنگ شدن مجراى نفس است و نرسيدن هواى مستنشق از بيرون و همچنين در وقت اخراج از اندرون خواه از سبب رطوبات باله مسترخيه باشد و خواه از حرارت مجففه قابضه و اين گاه سرايت به ديگرى باعتبار استنشاق نفس مىكند و اين مرادف بهر است

حرف الطاء المهمله

طايح

حمى حاد را نامند

طاسرطاوس

حمى ربع را نامند

طاسوقوس

جرب جفن است كه منتشق گردد و سوقوسيس نيز نامند

طاعون

بفتح طا و الف و ضم عين هر دو مهمله و سكون واو و نون ورمى است بزرگ به قدر جوزى و بزرگتر از آن و يا دانه كوچكى است به قدر باقلا و كوچكتر از آن كه با لهيب و سوزش بسيار در اعضا غددى حساس مانند خصيه و پستان و بغل و بيخ زبان و بن ران و يا غير حساس بهم ميرسد و اطراف خود را سياه ميگرداند اگر مادهء سمى باشد عضو را فاسد گرداند اگر مادهء سمى باشد عضو را فاسد گرداند و برسد كيفيت رديه سميهء آن بقلب از راه شرائين و موجب هلاكت گردد و گاه اطلاق مينمايند بر هر ورم حار حادث در آن مواضع و بر ورم قتال نيز

طحال

بكسر طال و فتح حاى مهمله و الف و لام ورمى است كه در سپرز بهم رسد

طخاء

بفتح طا و خاى معجمه و الف ممدوده عبارت از ثقل و غشى است و در حديث وارد است كه هرگاه كسى دريابد در دل خود طخائى بايد كه سفرجل بخورد طراحودوطيس بفتح طاء و راى مهمله و الف و ضم حاى مهمله و سكون واو و كسر طاى مهمله واو و كسر طاى مهمله و سكون ياى مثناة تحتانيه و سين مهمله عبارت از جرب شديد با خشونت است كه در باطن جفن بهم ميرسد و آن را طاسوقوسيس نيز نامند

طرفه

بفتح طا و سكون راى هر دو مهمله و فتح فا و ها نقطه‌ايست از خون تازه سرخ رنگ و يا خون كهنه مردهء خاكى رنگ و يا سياه كه به سبب انفتاح بعض عروق چشم برامده در زير ملتحمه مانده باشد از هر سببى كه باشد خواه ضربه و يا سيلى و خواه پرى عروق و خواه به جوش امدن خون و خواه منفجر شدن ورمى پيش از نضج و خواه نعره و فرياد بسيار زدن و خواه حركات عنيفه و مانند اينها و اين اسم مشتق از طرفه‌اى لطمه يعنى سيلى كه بر چشم واقع شود و سرخى در ملتحمه بهم رسد از قبيل تسميّه شىء باسم لازم

طرش

بفتح طاء و راى هر دو مهمله و شين معجمه نقصان قوّت سامعه است و گاه اطلاق مينمايند بر آفتى كه بدان رسد و بر بطلان آن بر فقدان تجويف صماخ بر سبيل مجاز و برين تقدير طرش و مر و صمم مترادف بهم‌اند و اصح آن است كه وقر بطلان سمع است و طرش نقصان آن و صمم فقدان تجويف صماخ و بعض اختصاص نموده‌اند و قرابانچه طويل العهد مزمن باشد و طرش را بقريب العهد حديث

طنين

بفتح طا و كسر نون و سكون ياى مثناة تحتانيه و نون اوازى است بسيار باريك تند كه ميشنود صاحب آن در گوش خود به سبب حركت ابخره غليظه و يا انصباب فضول در آن و فرق ميان اين و دومى آن است كه او از اين باريك و حادّ است و او از دومى نرم و بلند و غليظ طونحسيس بطاى مفتوحه و واو و نون و حاى مهمله و دو سين مهمله در ميان هر دو ياى مثناة تحتانيه جرب سياهى است كه بالاى خشكريشه باشد و آن اشد انواع جرب صعب‌ترين آن است

حرف الظاء المعجمه

ظبظاب

بفتح دو ظاى معجمه مشاله در ميان آن هر دو باى موحده و بعد ظاى دويم الف و باى موحده بثره‌ايست كه در جفن بهم رسد و بعضى گفته‌اند المى است يعنى وجعى است و بعضى گفته‌اند عيبى است كه در جلد بهم رسد

ظفره

بفتح ظاء و فا و راى مهمله و ها و مشهور بضم ظا و سكون فاء است زيادتى عصبانى است شبيه به ناخن سفيد صلب از فوق اكبر يعنى كنج چشم ميرويد از مادهء بلغم غليظ لزج و ميكشد تا آنكه سياهى آن را مىپوشد مانع ديدن مىشود و آن را به فارسى ناخنه نامند گاه از هر دو موق ابتدا مىكند و سه نوع است يكى غشائى است رقيق سفيد غير مانع بصر و ابتداى آن مختص بموق نيست و اين مشابه سبل است در هيئات و ابتدا و فرق ميان هر دو بدان است كه سبل در جميع جوانب چشم است مستدير حوالى قرنيه و ظفره ابتدا از جانب موق مىكند از يمين يا يسار از هر دو جانب يا از فوق يا از تحت و بدانكه ظفره گاه ابتدا از سواد مينمايد و حدقه را مىپوشد و در اكثر احوال تجاوز از اكليل مينمايد و گاه مضاعف و با طبقات مىباشد يعنى باظهاره و بطانه‌اى ابره و استر و اين بدترين اصناف آن است ظلمت بضم ظا و سكون لام و فتح ميم و تاء تاريكى و و نقصان باصره است

حرف العين المهمله

عاصور

بفتح عين و الف و ضم صاد مهمله و سكون واو و راى مهمله ثقل و ثورانى است كه درمىيابد انسان در سينه خود در بيدارى چنان كه درمىيابد در كابوس هنگام خواب

عاقونا

بفتح عين و الف و ضم قاف و سكون واو و فتح و الف اختلاج ذكر و تمددى است كه عارض اوعيه آن ميگردد در رجال و در نسا عارض فم رحم

عجره

بضم عين و سكون جيم و فتح راى مهمله و ها چيزى است كه در جسد مجتمع گردد مانند سلعه و عقده و گفته‌اند كه عجره نوعى از سعفه است

عدسيه

بثره است شبيه بعدس كه در موضعى از بدن برمىآيد از جنس طاعون ميكشد صاحب خود را در اكثر و گاه اطلاق بر تحجر عين مينمايد

عذره

بضم عين و سكون ذال معجمه و فتح راى مهملة و ها وجعى است كه در حلق بهم ميرسد از غلبهء خون و تسميهء مرض باسم موضع علت است جهت آنكه عذره اسم آن موضع است

عذبوط

بفتح عين و سكون ذال معجمه و فتح باى مثناة تحتانيه و سكون واو و طاى مهمله مرضى است كه در وقت مجامعت از صاحب آن بى اختيار براز دفع گردد و قادر بر ضبط خود نباشد به سبب استرخا عضله ماسكه مقعده و آن را به فارسى در جماع حدث كردن نامند و گاه زبان را نيز عارض ميگردد و اين مرض بيشتر كسانى را كه شبق بر ايشان غالب باشد و از جماع بسيار لذت يابند و منى ايشان بسيار تند و رقيق باشد مقعده اوشان رخو و عضلات