تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢
منجر باستسقا و يا ورم كبد گردد

شرناق

بكسر شين و سكون راى مهمله و فتح نون و الف و قاف جسم زائد شحمى است كه در پلك بالاى چشم بهم ميرسد و آن را سنگين و مسترخى ميدارد و مانند سلعه متحرك نميباشد بلكه چسبيده مىباشد همين فرق است ميان اين و سلعه و سبب اين رطوبت غليظى است كه ميريزد در پلك و ازين جهت اطفال و مرطوبين را بهم ميرسد

شرى

بفتح شين و راى مهمله و ياى مقصوره دانه‌هايى است بعضى كوچك و بعضى بزرگ پهن مائل بسرخى با خارش و كرب بسيار كه دفعة ظاهر ميگردد در تمام بدن و يا در اكثر اعضا بسبب بخار دم صفراوى و گاه با خارش بسيار مىباشد و از آن رطوبت لزجى مىآيد سبب اين ابخرهء بورقيه رطبه است

شطر الغب

بفتح اول و سكون طاى مهمله و ختم راى مهمله تب مركب از صفرا و بلغم است چنانچه در حرف الحاء ذكر يافت

شعر المنقلب

بفتح شين و سكون عين و ضم راى هر دو مهمله موئى است كه برگشته بر پلك چشم ميرويد و سر آن باندرون مىباشد و در چشم مىخلد و سبب آن رطوبت عفن باشد در اجفان و اشفار

شعيره

بفتح شين و كسر و عين مهمله و سكون ياى مثناة تحتانيه و فتح راى مهمله و ها ورمى صلب طولانى است كه بر طرف چشم نزديك بمژگان شبيه بجو در شكل بهم ميرسد برنگ پلك بسبب مادهء فضليهء غليظه متحرقه دمويه و نوع ديگر بهم ميرسد سرخرنگ رخو از مادهء دموى و آن را عروس نامند

شغاف

بضم شين و فتح غين هر دو معجمه و الف و فا مرضى است كه در زير شراسيف بهم ميرسد

شقاق

بضم شين و دو قاف در ميان هر دو الف مرضى است كه در آن موى ميريزد و نيز بر تشقق جلد بدن و دست و پا و صورت و غيرها از سردى و يا غير آن اطلاق مينمايند و بعضى گفته‌اند عبارت از تشقق شرج است

شقاقلوس

بفتح شين و قاف و الف و فتح قاف و ضم لام و سكون واو و سين مهمله ورمى است از خون غليظ كه در خاص تجويف و شرايين دماغ بهم ميرسد و حبس و منع مينمايد روح حيوانى را از رسيدن بدماغ پس فاسد ميگردد مزاج آن و فاسد ميگرداند عضو را و مىميراند آن را در اخر امر و نيز گفته مىشود شقاقلوس بر موت عضو و باطل شدن حس آن و غانغرايا مقدمهء آن است

شقيقه

بفتح شين و كسر قاف و سكون ياى مثناة تحتانيه و فتح قاف و ها وجعى است كه در يكى از دو جانب سر بهم ميرسد تا به حد وسط آن يعنى شؤن سهمى بسبب صعود بخارات و يا اخلاط حاره حاده و يا بارده رطبه بدماغ

شوص

بفتح شين و سكون واو و صاد مهمله وجع ضرس است

شوصه

بفتح اول ورمى است كه در حجابى كه در اضلاع پشت است زير حجاب حاجز بهم ميرسد بسبب درامدن رياح در اضلاع و اين بسيار شديد مىباشد و صاحب آن نميتواند به‌هيچ‌وجه كه بخوابد و حركت نمايد

شوكه

سرخى است كه بر صورت و جسد بهم رسد شدت آن مرض است

شيرينج و شهديد

سعفه رطبه است و از امراض مسريه و مذكور شد

شهوة الكلبى

زيادتى شهوت طعام و اشتداد آن است به حدى كه صاحب آن از اغذيه كثيرهء مختلفه سير نگردد و حرص او بر ماكولات و مكالبه او بر انها باشد مانند سكان و سبب آن سوء مزاج بارد مكثفى است كه عارض فم معده گردد خصوصا هنگامى كه مزاج سائر اعضا گرم باشد

شيرازيه

صنفى از سلعه است

شيلم

نوعى از بثور غريبه است

حرف الصاد المهمله

صالبه

بفتح صاد و الف و كسر لام و فتح باى موحده و ها حمى حار به غير نافض است

صبارى

بضم صاد و فتح باى موحده و الف و فتح راى مهمله و يا لغت سريانى است و معنى آن جنون مفرطى است كه با سرسام صفراوى بهم رسد و گويا مركب از مانيا و قرانيطس است

صداع

دردى است كه در اعضاى سر بهم رسد از اسباب بسيار و به فارسى درد سر نامند

صداع الحدقه

ضربانى است كه در عمق چشم محسوس ميگردد كه گويا سوزن فرو مىبرند و يا ميفشارند و ضربان آن هميشه باشد و گاه در وقتى غير وقت ديگر مانند شقيقه سر و اين را شقيقه عين نيز نامند

صديد

بر وزن امير رطوبتى است سيال كه مستحيل ميگردد بدان خون فاسد و آن را به فارسى زرداب نامند

صرع

بفتح صاد و سكون را و عين هر سه مهمله در لغت بمعنى افتادن است و در اصطلاح اطبا سده غير تامى است كه در بطون دماغ و مجارى اعصاب آن بهم رسد و مانع آيد اعضاى نفسانيه را از افعال طبيعيه خود منع غير تام و صاحب آن بيفتد و كف بر دهن اورد و دستهاى آن پيچيده گردد بسبب تشنج اعصاب و فرق ميان و اختناق رحم مذكور شد و آن مركب از صرع و غشى است به جهت ظهور و علامات آن هر دو در آن بخلاف اختناق رحم

صرير الانسان

بفتح صاد و كسر راى مهمله و سكون ياى مثناة تحتانيه و راى مهمله او از سائيدن دندان است بهم در وقت خواب و اين اكثر صبيان و زنان و مشايخ را بهم ميرسد بسبب رطوبات غليظه فضليه معديه و يا رياح غليظه در آن و يا ديدان

صغر الانثيين

كوچك شدن انها است و سبب آن ضد سبب عظم آن است و ان شاء اللّه تعالى مذكور مىشود

الصفر

بصاد و فا هر دو مفتوح و راى مهمله و

صفار

بضم و فتح فا و الف و راى مهمله مرضى است كه در كبد و شراسيف اضلاع بهم ميرسد و بسبب آن بدن انسان بسيار زرد ميگردد و گاه ميكشد آن را و گاه است كه ميكشد آن را و گاه اطلاق مينمايند بر جمع شدن آب در شكم چنانچه مستسقى را عارض ميگردد

صلابة الاجفان

سختى است كه در پلكها چشم بهم رسد و مانع آيد انها را از باز كردن و پوشيدن آن

صلع

بفتح صاد و لام و عين مهمله بر طرف شدن موى پيش سر است فقط و صاحب آن را اصلع نامند و شيخ در شفا گفته كه زنان و خصيان را صلع بيشتر بهم نميرسد بسبب كثرت رطوبت مزاج ايشان

صمم

بتحريك بمعنى كرى است و باصطلاح اطبا فقدان تجويف صماخ است

صنان

بضم صاد و فتح نون و الف و نون بدبوئى زير بغل و كش ران و شكنج شكم و غيرها است و اين عام است و ذفر خاص

صوره

بفتح صاد حكه و خارش سر است

صيبان

بكسر صاد و سكون ياى مثناة تحتانيه و فتح باى موحده و الف و نون دانهاى سفيد مدور بسيار چسپيده بيخ موى است و ماده آن قريب بمادهء قمل است و به فارسى رشك و تخم شپش نامند

حرف الضاد المعجمه

ضاغوط

كابوس است

ضجر

بتحريك قلق و اضطراب حادث از غم است و بكسر اول نيز آمده ضربان بتحريك حركت شديد شريان است

ضرس

بفتح ضاد و را و سكون سين هر دو مهمله كند شدن دندان است از اسباب خارجيه و مانند خائيدن اشياى حامضه و قابضه و عفصه و نگاه داشتن انها در دهان و يا از اسباب داخله مانند رسيدن بلغم ترش و سودا بدندانها از نواح انها و يا از معده ضعف انها در دهان و يا اسباب داخله مانند رسيدن بلغم ترش و سودا بداندنها از نواح و يا از معده

ضعف البصر

علتى است كه صاحب آن اشيا را به مقدارى و هيئتى و صفتى كه هستند بتمامه نتواند ديد خواه از نزديك خواه از دور و يا از هر دو خواه از غلبه خون باشد و يا از غير آن

ضعف الأسنان

گاه بمعنى ذهاب ماء الاسنان است كه ذكر يافت و گاه بمعنى بودن انها است قابل ضرر و افات و گاه بمعنى ضعف بيخ انها و عدم استحكام كه به سهولت كنده شوند نيز امده

ضعف المعده

مولانا نفيس گفته كه مفهوم از لفظ آن است كه مختص بقوّت خاصى نيست و ليكن عادت اطبا چنين جارى شده كه ضعف معده را بر خلل اطلاق مينمايند نميگويند عضوى را كه ضعيف شده مگر آنكه در فعل آن افتى بهم رسد و فعل معروف آن بنزد جمهور نيست مگر هضم پس ضعف آن ضعف هضم است

ضعف الهضم

عدم استحاله غذا است بقوام و مزاجى كه سزاوار است كه بدان باشد تا قابل و مهيا باشد كه قوّت مغيرهء در آن بر مجراى طبيعى تصرف نمايد و آنچه بعضى تصرف نمايد و آنچه بعض افاضل گفته‌اند ضعف هضم عبارت از عدم انحدار و گذشتن طعام است از معده به زودى بلكه مدتى در آن ماندن زياده از عادت و اين از لوازم معنى اول است كه عبارت از ضعف معده باشد

ضعف الشهوة

بى