تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
و مرهمهاى روياننده گوشت گذاشتن و ملتئم ساختن و بعضى گفته‌اند كه بعد از مكشوف نمودن اطراف شريان التى آهنى املس كه سر آن مدور و در وسط آن شبيه بدائرها و تيز باشد كه باصطلاح سلاله نامند به زير آن كرده و شريان را بان الت بلند كرده در يكى از آن دوائر انداخته پيچ دهند تا بريده گردد پس ملتئم سازند و دستور سل شريان بتفصيل در كتب مسطور است

سل العين

بفتح سين مهمله و ضم لام مشدده كوچك شدن و برهم نشستن و كشيده شدن و فرو رفتن چشم است بسبب كمى رطوبات و نشستن طبقات آن بر طرف شدن و يا كم شدن رطوبت بيضهء بسيار و كم شدن نورى كه پر ميگرداند فضاهاى طبقات را و قريب شدن با آنكه پلكهاى چشم بهم افتد و گاه بينائى بر طرف مىشود و چشم فرو مينشيند و اينها از اسباب داخليه‌اند و خارجيه مانند چشم را از حدقه براوردن و يا سوراخ كردن و رطوبات آن را كشيدن و غير آن

سل بكسر سين و تشديد لام

قرحه است كه در رئه بهم رسد بسبب ريختن نزلهء حار حاد بدان لازم آن است كه تب رقى و لاغرى بدن و در لغت سل بمعنى هزال است از قبيل تسميهء شىء باسم لازم

سلاق

بضم سين و فتح لام و الف و قاف غلظت و سطبرى و سرخى است كه در پلكهاى چشم از مادهء بورقى بهم ميرسد و مژگانها ميريزد و مؤدى بقرحه اشفار و فساد باصره نيز ميگردد و بعضى گفته‌اند كه آن دانهء است كه در بيخ زبان و يا در جلد زبان بهم ميرسد

سلس البول

بفتح سين و كسر لام برامدن بول است بىاراده و بعضى بر ذبابيطس نيز اطلاق مينمايند باعتبار آنكه در اواخر ذبابيطس منجر بسلس البول ميگردد

سلع

بضم سين مهمله و لام و عين مهمله شقاق پا را نامند و چهار نوع مىباشد

شحميه و عسليه

و اردهاليه و شيرازيه و وجه تسميهء انها يا براى احتواى آن است بر مانند اين اشيا و شحمى و عسلى معروف است و اما اردهالى حسوى غليظ است كه از آرد و روغن تازه متخذ از كوه ترتيب ميدهند و شيرازيه منسوب بشيراز است كه نان خورشى است كه از ماست ميسازند سلعه بفتح سين و سكون لام و فتح عين مهمله و هاء بكسر سين نيز امده ورمى است كه از مادهء غليظ در غشائى مانند كيس بهم ميرسد و اويخته غير چسبيده به گوشت بدن از همه اطراف مىباشد بلكه مىتوان آن را بدست گرفت و جنبانيد و آن در اول به مقدار نخودى مىباشد و بتدريج تا نارنجى و بزرگتر از آن مىشود و گاه شبيه به استخوان چيزى در آن تكون مييابد

سوء القنيه

بدانكه قنيه بكسر قاف و سكون نون و فتح ياى مثناة تحتانيه و ها نزد حكما بمعنى ملك و آن بودن شىء است بحيثيتى كه محيط بان باشد و بانتقال است آن منتقل گردد و آن را فساد مزاج نيز مينامند بسبب آنكه فساد و تغير مزاج و انحرافى است كه از فساد و سوى مزاج كبد بهم ميرسد در تمام بدن احيانا و اين اسم باستسقا اليق و اخص است و ليكن اطبا مختص به اين مرض كه مقدمه آن است داشته‌اند

سوء الهضم

عبارت از عدم انهضام طعام است هضم تام و تغير يافتن طعام است در معده بسوى بعض كيفيات رديه

سوبيحى

بضم سين مهمله و سكون واو و كسر باى موحده و سكون ياى مثناة تحتانيه و كسر حاى مهمله و يا ورمى است كه در عضل داخل حلق يا مرى بهم ميرسد سوى مزاج عبارت از غلبهء يكى از كيفيات اربعه است بر مزاج اصلى عضوى از اعضا و يا اكثر و يا كل بدن كه قادر نباشد بعضو كه عمل نمايد عملى كه از آن صادر ميكشت در حالت اعتدالى كه داشت و آن يا مستوى است و يا مختلف و اطبا اختلاف نموده‌اند در تفسير آن هر دو لفظ و جالينوس و صاحب مختار گفته‌اند مستوى سوى مزاجى است كه شامل جميع بدن باشد مختلف آنكه مختص بعضوى خاص باشد دون عضوى و ابو سهل مسيحى و رازى گفته‌اند كه سوى مزاج هر گاه مستوى باشد و از آن اذيتى نرسد محتاج نيست قوت دافعه كه آن را دفع نمايد جهت آنكه در استواء بمنزله مستوى شده است و شيخ رئيس گفته مستوى آن است كه استقرار در جوهر عضو نموده و حكم مزاج اصلى بهم رسانيده باشد بحدّى كه طبيعت مدبرهء بدن محتاج بمقاومت بان نباشد و مختلف آنكه چنين نباشد پس حمّى عفن به اين تفسير سوى مزاج مختلف است و بحسب مذهب صاحب كامل و آنچه از كلام جالينوس مفهوم ميگردد مستوى است و برص بحسب تفسير شيخ مستوى است و بنا بر آنچه گفته شد مختلف براى آنكه در عضوى دون عضوى است در اكثر امر و شيخ مستقر را مستوى از آن جهت ناميده كه مشابه مزاج اصلى است در عدم ظهور الم و جالينوس و من تبع آن عام را مستوى از جهت شمول و جريان آن بر تمامى بدن مانند مزاج اصلى در ايجاب الم ناميده و جالينوس سوى مزاج كاين در عضوى دون عضوى را مختلف ناميده از جهت آنكه مخالف مقتضاى مزاج اصلى است از عدم عموم و شمول و نيز گاه سوى مزاج خلقى باشد و گاه عارضى پس خلقى چيزى است كه در آن مزاج اصلى است از عدم عموم و شمول و نيز گاه خلقى غير معتدل باشد و اين را مزاج غير فاضل نامند و عارضى آنكه مزاج در اصل خلقت معتدل باشد لكن متغير گردد از اعتدال بسبب سوى تدبير و سوى مزاج متفق سوى مزاج مستوى است

سونوخس

حمى دموى غليانى بدون تعفن است

سهر

بتحريك در لغت بمعنى بيدارى است و در اصطلاح اطبا بيدارى بسيار بيرون از مجراى طبيعى است بسبب امر اختيارى از اشتغال بامور خارجيه و يا غيران و يا باسباب عرضى و مرضى مانند هم و خوف و فزع و مگر و يا سوى مزاج يابس و يا سوى مزاج حار يابس بيمادّه و يا سوى مزاج بارد يابس مادى سوداوى و يا حار يابس مادّى صفراوى و يا صعود ابخرهء غير منهضمه حاره و يا غير اينها از اسباب و آن را سهار بضم سين و فتح‌هاى مشدده و الف و را نيز نامند

حرف الشّين المعجمة

شبق

بفتح و باى موحده و قاف شدت شهوت و مبالغه آن است كه تجاوز از حد طبيعى نمايد و تجاوز از هر چيز از حد طبيعى و افراط آن البته مرض است

شتره

بفتح شين و تاى مثناة فوقانيه و راى مهمله و ها پيچيدگى پلك پائين چشم است به حدى كه خوب بهم نيايند و به حد لائق طبيعى نرسند بسبب بريده شدن پلك و يا برامدن غده در آن و گاه جفن بالا متقلص ميگردد به طرف پائين و خلقى آن را برء نيست و شتره در لغت بمعنى نقصان جفن است

شخوص

بضم شين و خاى هر دو معجمه و سكون واو و صاد مهمله مرضى است كه دفعة عارض ميگردد و صاحب آن به هر حالتى كه باشد ايستاده و يا نشسته و يا خوابيده به همان حالت بماند و قدرت بر تغير آن نداشته باشد و چشمهاى او بازماند و نتواند كه برهم گذارد و آن را جمود واحده نيز نامند به همان جهت و سبب آن سده است كه او خلط غليظ در مؤخر دماغ كه منبت اعصاب است بهم رسد

شدخ

بفتح شين و سكون دال مهمله و خاى معجمه تفرق اتصالى است كه در طول عصب واقع شود و بر شكستگى كه بر استخوان سر واقع شود نيز اطلاق مينمايند

شرق

بفتح شين و سكون راى مهمله و قاف نزول چيزى در حنجره و قصبه رئه است و بيشتر در چيزهاى سيال مىباشد و ميگويند كه آب در گلوى صاحب آن بند شود و سرفه پىدرپى مىكند تا آنكه برگردد و برايد چيزى كه در آن هر دو رفته است جهت آنكه حنجره و قصبه رئه هر دو از آلات تنفس‌اند نميگذارند كه چيزى غريب در آن داخل شود و فرق ميان اين و غصّه آن است كه غصه ماندن چيزى است در موى اعم از آنكه غليظ باشد يا سيّال و شرق و غير آن چنانچه ذكر يافت و غصّه مفرد است جمع آن غصص امده

شرقة الكبد

عبارت از آشاميدن آب سرد است ناشتا هنگامى كه كبد گرم شده باشد از رياضت عنيف و يا كدى و تعبى كه بدان رسيده باشد و يا بعد از حمام و يا خواب و يا بين آن و يا بعد از رفتن به بلندى و امثال اينها و اين مرض سريع الزوال است اگر تدبير و تدارك آن به زودى بحسب لائق نمايند و از علامات آن بهم رسيدن وجع شديد است در كبد كه صاحب آن را بيطاقت سازد و اگر غلط كرده شود در تدبير