صفراوى است مخلوط با بلغم يعنى از اجتماع اسباب سهر و سبات باهم كه نيز در دماغ بهم رسد و اين هر دو علت سرسامى است مركب از سرسام بارد و حار اول از بارد و حار دويم بالعكس
سباط
بكسر سين مهمله و فتح باى موحّده و الف و طاى مهمله حمّى نافض را نامند سيل بتحريك سين و باى موحّده و سكون لام شيخ الرئيس گفته كه غشاق يعنى پرده است كه در چشم بافته مىشود و از رگهاى ظاهره بر سطح ملتحمه و قرنيه شبيه بدخان و علامت اين گرمى در ابروها و سرخى دو هر دو جانب رخسار و جهندگى بسيار در رگهاى شقيقه ظاهر است و يا در رگهاى ظاهر كه از داخل قحف امدهاند و علامت اين با آن علامات عطسه و سوزش و ضربان در دماغ است و شيخ نجيب الدين بر تعريف شيخ افزوده كه شبيه بغشاى سفيد رقيقى است و مولانا نفيس گفته بر اين نظر است جهت آنكه سبل دو نوع است يكى آنكه در عروق ملتحمه باطنيه باشد پس ديده مىشود در اين پرده شبيه بپرده عنكبوت دوم آنكه در عروق ظاهر آن باشد بس ديده مىشود كه پردهء سياهى مانند دخان پوشيده است آن را و ظاهر است كه پرده سياه شبيه بدخان سفيد نميباشد و بالجمله پردهء است كه از اطراف چشم ظاهر ميگردد و بتدريج زياده مىشود بسبب امتلاى عروق آن از خون غليظ
سبه
بتحريك سين مهمله و باى موحّده و ها زوال عقل است از پيرى كه خرافت نامند سحج بفتح سين و حاى هر دو مهمله و جيم خراشيده شدن جلد است و حقيقه نزد اطبا عبارت از تفرق اتصال منبسط در سطح عضو است كه بر طرف مىشود چيزى از سطح آن و مجازا بر تفرق اتصال سطح ماطن امعا اطلاق مينمايند و همين مشهور نزد اطبا است و عند الاطلاق مراد اين است مگر آنكه مقيد دارند بسحج جلد و غير آن
سدد
بضم سين و فتح دال اول و سكون دال دويم هر سه مهمله بند شدن مجارى و عروق ضيقهء بدن است هر مجرد و هر عرقى كه باشد بسبب اخلاط لزجه و يا غليظه كه در مجارى عروق ضيقه بچسپد و منع كند خواه تام كه مانع آيد نفوذ غذا و فضلات و اخلاط را بالتمام مانند قولنج و يرقان يا ناقص كه مانع آيد بعضى را يعنى غليظ را سد نمايد بدون رقيق مانند بول رقيق چنانچه ميگويند كه دلالت بر سده مىكند و علّامه گفته كه انسداد نزد اطبا غير سده است جهت آنكه انسداد را اطلاق مينمايند بر انضمام افواه عروق رسام جلد و گاه اطلاق مينمايند سده را بر سختى كه بر سر جراحت بهم رسد و بمنزله پوست و خشكريشه گردد
السّدة فى الخيشوم
آن چيزى كه بند مىشود در اندرون ميشوم و منع مىكند نفوذ چيزى را از حلق بسوى بينى و از بينى بسوى حلق سدر بتحريك سين و دال و راى هر سه مهمله حالى است كه صاحب آن مبهوت مينمايد و در سر خود سنگينى و بزرگى و در چشم خود تاريكى درمييابد و گاه طنين و اوازى در گوشهاى خود درمىيابد گاه زائل مىگردد با آن عقل او بسبب صعود ابخره سوداويه بدماغ او
السرسام
بفتح سين و سكون را و فتح سين هر سه مهمله و الف و ميم و گويند بكسر سين اول اصحّ است لفظى است مركب از فارسى و يونانى زيرا كه سر به فارسى بمعنى راس است و سام بيونانى بمعنى مرض و تركيب هر دو بمعنى مرض سر است و شيخ گفته كه سام بمعنى ورم است يعنى ورم سر و به اين معنى مشهور است و آن حقيقى و غير حقيقى است حقيقى ورمى است حار كه در يكى از دو حجاب دماغ يعنى رقيق متصّل بمغز دماغ يا قيظ متصّل بكاسه سر و يا در هر دو و يا در جوهر دماغ و يا در همه انها بهم رسد و سه نوع است دموى و آن را قرانيطس خوانند و صفراوى و آن را قرانيطس خالص و بلغمى و آن را البثرغس نامند و سوداوى را اسم خاصى نيست و غير حقيقى عبارت از اختلاط عقل حاصل بدون ورم است بلكه بسبب صعود ابخره و ادخنه است بدماغ چنانچه در حميات حاره و اوجاع صعبه مىباشد و اطبا اطلاق رسام را بر ورم حا مينمايند و پس ميگويند نفس دماغ متورم نمىشود و اين هر دو قول باطل است بقول شيخ الرئيس بادلهء قاطعه سرطان بفتح سين و را و طاى هر سه مهمله و الف و نون ورمى است سوداوى متولد از سوداى سوخته از صفراى صرف كه بريزد بسوى عضو و پر كند عروق حوالى آن را و اين نوع متفرح مىباشد و يا بلغم سوخته كه با آن صفراى سوخته نيز باشد و اين بيشتر غير متقرح مىباشد و گاه متقرح نيز كه عفونت و خباثت و فسادى در آن بهم رسد و از سوداى صرف دردى تهنشين بهم نميرسد و اين را سرطان از آن جهت نامند كه ورم آن شبيه بوسط سرطان و عروق آن شبيه بدست و پاى آن است سرخ و سبز و بيخى در اندرون شبيه به شكم سرطان مدور ميدارد و بعضى گفتهاند كه سرطان از آن جهت نامند كه چسپيده مىباشد بعضو مانند چسبيدن سرطان
سرطان الرحم
سرطانى است كه در رحم بعد از اورام بسبب آنكه به كلى پاك نشده باشد بهم رسد و متقرح شود سعفه بفتح سين و سكون عين هر دو مهمله و فتح فا و ها قروحى است كه در سر و صورت بهم ميرسد و گاه در تمامى بدن نزديك منابت مويها و دو نوع مىباشد خشك و تر و خشك آن در ابتدا دانهاى مستحكم سبك متفرق در مواضع بسيار سرخرنگ مىباشد پس بچرك مىآيد و خشكريشه مائل بسرخى مىآورد و ماده آن بلغم حار مخلوط با خون است و آن نيز از آن چركاب مىآيد و آن را شيرينج كه معرّب شيرينك فارسى است و سعفهء رطبه نيز نامند و سبب آن فضلات غليظهء عفنهء فاسده لذاعه سديديه است كه به طرف جلد ميريزد و غليظ آن در زير جلد محتبس ميماند و ورم بهم مىرساند و رقيق آن منتشر ميگردد و جلد را مجروح و فاسد متاكل ميسازد بسبب حدت و تاكل خود پس جارى مىشود از آن چركاب لذاع و بيشتر اطفال را بهم ميرسد بسبب بسيارى رطوبت ابدان و دماغهاى ايشان و بسيارى بخارات بسبب بسيارى حرارت و رطوبت بدنهاى ايشان و ضعف اعضاى ايشان از دفع فضلات و سعفهء يابسه آن است كه از آن چيزى جارى نگردد
سعال
بضم سين و فتح هر دو عين مهمله و الف و لام حركت قصبه رئه و آلات سينه است براى دفع چيزى موذى و اذيتى كه از آن رسد بريهء و اعضاى متصل بدان
سقوط اللهاة
بفتح لام و ها و الف و تا افتادن ملازه است بسبب ريختن خلط مرخى بحنك و لهاة خواة گرم باشد خواه سرد
سقيروس
بفتح سين مهمله و كسر قاف و سكون ياى مثناة تحتانيه و ضم راى مهمله و سكون واو و سين مهمله ورم صلب سوداوى و يا بلغمى است پس اگر مادهء آن سوداى صرف خالص باشد آن را خالص نامند و اگر يا بلغم مخلوط باشد آن را غير خالص نامند
سكته
بفتح سين و سكون كاف و فتح تاى مثناة فوقانيه و ها معطل و بازماندن اعضا است از حس و حركت بسبب سدّه تامى كه در تمامى بطون دماغ بهم رسد و مانع آيد نفوذ و رسيدن روح حيوانى را بدماغ و سائر اعضا و همچنين روح نفسانى را نيز و اعضا و همچنين روح نفسانى را نيز و اعضا را از حس و حركت حتى از تنفس بازدارد و دفعة عارض گردد و مسمى گشته باسم لازم خود كه سكوت است و فرق ميان اين و جمود در جمود مذكور شد
سكر
بضم سين مهمله و سكون كاف و راى مهمله حالتى است كه عارض ميگردد انسان را از ممتلى شدن دماغ او از ابخره متصاعده بسوى آن و معطل ميگردد عقل او و تمييز ميان امور حسنه و قبيحه نميتواند نمود و بعضى گفتهاند كه سرورى است كه غالب آيد بر عقل به مباشرت بعض اسباب و موجبهء آن پس منع كند انسان را از عمل كردن بموجب عقل خود از غير آنكه عقل زائل گردد
سل بفتح سين مهمله و تشديد لام
شكافتن پوست بدن است به طول شريان و مكشوف كردن اطراف آن بريدن آنچه حوالى آنست و انداختن قلابى به زير آن و كشيدن بيرون و بريدن آن مقدار سه انگشت و بستن هر دو سر آن و بر آن ذرورات قاطع خون پاشيدن و