تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
بهم رسد بسبب درامدن مادهء ريحى در آن با خارش هرگاه مطلق ذكر نمايند و مقيّد بانتفاخ بطن و يا غير آن مراد زيادتى حاصل از مادهء رخو ريحى و غير آن است كه در آن عضو بهم رسد

انتفاخ العين

زيادتى است كه از مادهء بارد خلطى و يا ريحى عارض چشم گردد يا خارش

انطبقا المرى

مرضى است كه حادث ميگردد در مرى از استرخاء و سستى عضله ممسكه آن و گويند آن از سستى عضله منبسطهء آن است كه صاحب آن نميتواند چيزى را فرو برد از آب و غير آن از اشياى رقيقهء سائله و ليكن لقمه بزرگ و اشياى غليظهء ثقليه را فرو نمىبرد بدون مشقت

انفجار الدّم من الاذن

جارى شدن خون است از گوش بسبب بحران و يا بريده شدن رگى از رگهاى آن و يا امتلآئى كه مؤدى بانشقاق و انفتاح گردد و يا به رسيدن ضربه و صدمه بدان

انقلاع الاذن

برآمدن گوش است از جاى خود بسبب جذب قوى از افتى كه بدان رسد و يا ورمى و يا ريحى كه بفشارد آن را و از جاى خود براورد و سست كند از جانب ديگر

انقلاب الجفن

مرضى است كه ميل مىكند در آن مژگان بسوى اندرون و حدقه را كج ميدارد

انقلاب المعده

مرضى است كه انسان طعامى را كه مىخورد بعد هضم شدن آن را قى مينمايد و وجه تسميهء آن بدان به جهت منقلب شدن و برگشتن اسفل آن باعلاى آن است و يا از جهت انقلاب فعل مادهء و انعكاس آن است از مقتضاى طبيعت خود و فرق ميان آن و ايلاوس بدان است كه آنچه در انقلاب معده دفع ميگردد متعفّن نيست و در قى قشور رقيقه مىباشد و نزد خوردن حموضات وجع شدت مينمايد بخلاف ايلاوس

انقيماريوس

بفتح همزه و سكون نون و كسر قاف و سكون ياى مثناة تحتانيه و فتح ميم و الف و كسر راى مهمله و ضم باى مثناة تحتانيه و سكون واو و سين مهمله تب بلغمى نائبه است كه هر روز آيد

انقيالوس

بفتح همزه و سكون نون و كسر قاف و فتح ياى مثناة تحتانيه و الف و ضم لام و سكون واو و سين مهمله حمى يومى است كه بان برودت در باطن و حرارت در ظاهر باشد

انكسار الاذن

شيخ نجيب الدين سمرقندى گفته شكسته شدن غضروف گوش است به حدى كه در حس ظاهر گردد و بعضى گفته‌اند انكسار را بر تفرق اتصال غضروف اطلاق نمينمايند براى آنكه غضاريف نرم و قابل انعطاف و انحنااند و قبول انكسار نميكنند بلكه قابض رض و كوفته شدن‌اند

اوزيما

بضم اول و سكون واو و كسر ذال معجمه و سكون ياى مثناة تحتانيه و فتح ميم و الف ورم رخو بلغمى است كه چون دست بر آن گذارند فرو رود و دير به حال اصلى آيد بلند شود و رنگ آن سفيد باشد و با آن حرارت و الم نباشد و به‌ندرت با آن اندك وجعى باشد

اوراطيس

بضم الف و سكون واو و فتح راى مهمله و الف و كسر طاى مهمله و سكون ياى مثناة تحتانيه و سين مهمله بلغت يونانى بمعنى شرناق است

اورام الاذن

ورمى است كه در بناگوش از بيرون صماخ بهم رسد و اين در اكثر خطرناك است و لهذا رد كردن آن ممنوع است به جهت آنكه جاى ريختن فضول رديهء دماغيه است مانند ورم زير بغل كه جاى ريختن فضول رديهء قلبيه است و ورم كنج ران كه جاى ريختن فضول كبديه است و اينها را اورام مغابن نامند

اوفيلوس

بالف مضمومه و واو ساكنه و فاء مكسوره و ياى مثناة تحتانيه ساكنه و لام مضمومه و واو ساكنه و سين مهمله ورمى است كه در موق انسى چشم بهم رسد منفجر نگردد و چون منفجر گردد آن را غرب نامند

ايلاوس

بكسر اول و سكون ياى مثناة تحتانيه و فتح لام و الف و ضم واو و سين مهمله علامه گفته كه وجعى است كه در معاى عليا كه دقيق است بهم برسد و منع كند نفوذ ثفل را بسوى معاى سفلى كه غليظ است به حدى كه ناچار از دهن برايد تفسير آن را جالينوس در اغلوقن برب ارحم و بقراط المستعاذ منه كرده در فصول خود گفته كه چون حادث شود در قولنج مستعاذ منه فى و فواق و اختلاط ذهن پس آن دليل بدى حال مريض است و نيز در آن فصول گفته كه شخص را حادث شود بتقطير البول در قولنج معروف بايلاوس پس آن شخص در هفت روز ميميرد

حرف الباء الموحدة

البادشنام

بفتح با و الف و دال مهمله و سكون شين معجمه و نون و الف و ميم سرخى بدآينده است شبيه بابتداى جذام كه در صورت و دست و پاى بهم ميرسد خصوص در هنگام سردى هوا و زمستان و گاه بان قروح مىباشد

البثور

بضم با و ثاى مثلثه و سكون واو و راى مهمله دانهاى كوچك است كه در ظاهر بدن بهم ميرسد واحد آن بثره و بثر است

البثور فى الحلق

دانه‌ايست حار سوزنده كه گاه در حلق برمىآيد و بيشتر بر موى جهت آنكه قابل مواد زياده است از حلق و گاه بر قصبه ريهء قابل مواد زياده است از حلق و گاه بر قصبهء ريهء

بثرات السعال

سرفه كه سبب آن برامدن بسور باشد در رئه بثور الأنف دانه‌ايست صلب كه در بينى بهم ميرسد شبيه بثاليل مىباشد البثور الغريبه دانهاى كوچك سفيد است كه بندرت و شذوذ در بدن برمىآيد و دو نوع مىباشد آنچه بيخ انها صلب مانند عدد و درد آن كم و سر انها براق مىباشد بسبب چرك آن را ذات الاصل مينامند و آن يا منقلب مىشود و بزرگ ميگردد مانند دمل و يا بر صلابت و كوچكى خود ميماند و اين بسبب رداءت مادهء آن است و بعضى دانهاى صلب كوچك سرخرنگ مىباشد كه بىدرد و وجعى در موضعى از بدن ظاهر مىشود پس مخفى ميگردد و در موضع ديگر برمى آيد و چند نوع ديگر نيز مىباشد يكى را شب كم و ديگرى را بثور صداع و ديگرى بثور القفار مينامند

بثور البلخيه

قروحى است با دانها كه در بدن ظاهر مىشود و از آن چرك آب برمىآيد و بر آن خشكريشه بسيار مىبندد و با آن خفقان و غشى مىباشد و از جنس سعفهء رديه است و بلخيه از آن جهت نامند كه در بلدهء بلخ بسيار بهم ميرسد و اكثر اينها از جمله امراض مسريه است كه به ديگرى سرايت مىكند

بثور اللبنيه

بفتح لام و باى موحده و كسر نون و فتح ياى مثناة تحتانيه و ها دانها سفيد ريزه است كه بر صورت و بينى برمىآيد شبيه به نقطهاى بشير چكيده بر عضو و چون آن را بفشارند از آن چركى شبيه بشير منجمد و روغن غليظ برمىآيد

البحران

بضم باى موحّده و سكون حا و فتح را هر دو مهمله و الف و نون لغت يونانى است بمعنى فصل الخطاب و آن روز محاربه طبيعت با مرض است و باصطلاح اطبا تغيير بدنى عظيم است كه دفعة حادث مىشود يا بسوى صحت يا بسوى مرض و يا بسوى ناخوشى حال و هلاك و بحران يا تام جيد است و يا تام ردى است و يا ناقص جيد و يا ناقص ردى و تشبيه كرده‌اند مرض را بدشمن باغى بر مدينهء بدن و طبيعت را بپادشاه حافظ آن مدينه و بحران بروز قتال فيما بين پس اگر پادشاه طبيعت بر مرض عدو غالب آيد و او را از مدينهء بدن بيرون كند آن را بحران تام جيد نامند و بالعكس بحران تام ردى و اگر بيكدفعه هيچيك بر ديگرى غلبهء تام نيابند و محتاج بقتال ديگر باشند آن را بحران ناقص گويند و در اين صورت اگر غلبه آن طبيعت باشد از بحران ناقص جيد نامند و الا ناقص ردى

بحوحة الصوت

بضم اول و دو حاى مهمله اول مضموم و دوم مفتوح و ميان آن هر دو واو ساكنه