صفراوى و بلغمى متميز از يكديگراند كه يك روز نوبهء صفرا و يك روز نوبه بلغم باشد
ابنه
بضم همزه و سكون باى موحّده و فتح نون و ها مرضى است كه حادث ميگردد مردان را خصوصا كسانى كه در مزاج ايشان انوثت غالب باشد و عادت كرده باشند كه مردان با ايشان مقاربت در نمايند كه مجامع را ما بين دو انثيين خود بهبينند ايشان را منى و شهوت بسيار است اما غير متحرك خودبخود و بدان سبب به حركت درمىايد و دو نوع مىباشد يكى جبلى خلقى طبيعى و دويّم حادثى اما جبلى يا از قبيل ايوين است كه پدر او ماءبون بوده و يا آنكه با مادر او بسيار مقاربت درد بر خصوص در حال حمل و يا ارضاع ميكرده كه سرايت بدان كرده و يا از جهت حصول مزاج انوثى است در خلقت او و بدانكه الت تناسل ابن ماءبون نسبت به ديگران غائر مائل باندرون و كوچكتر مىباشد و در هنگام وفور و زيادتى كه منى دغدغه در آن مىبايد و او به صورت اگرچه مرد است اما بسيرت از زن بدتر است و اما حادثى اگر به سبب اعتياد بدان است و احوال ايشان مختلف مىباشد بعضى بمحض مجامعت لذت مييابد و بعضى بانزال منى درد برو امعاى ايشان و تسكين حدت آن از وصول منى و بعضى خود نيز در آن حال انزال ميكنند و ازين قبيل حالات ديگر
ابورسما
بفتح اول و ضم باى موحّده و سكون واو و فتح را و سكون سين هر دو مهمله و فتح ميم و الف و بنون نيز امده بجاى باى اول لغت يونانى است بمعنى سيلان و باصطلاح اطبا ورمى است حادث از خون و ريح
ابو بلقسيا
بفتح اول و ضم باى موحّده و سكون واو و فتح باى موحّده و سكون لام و كسر قاف و سكون سين مهمله و فتح ياى مثناة تحتانيه و الف فالجى است كه شامل تمامى هر دو شق بدن باشد سواى آن صورت
ابيليميا
بفتح اول و كسر باى موحّده و سكون ياى مثناة تحتانيه و كسر لام و سكون ياى مثنات تحتانيه و كسر ميم و فتح ياىّ مثناة تحتانيه و الف بعضى گفتهاند نوع از صرع است و بعضى گفتهاند تشنجى است كه مانع حس و حركت باشد
آتشك
بمدّ الف و فتح تاى مثناة فوقانيه و شين معجمه و كاف مرضى است كه حادث ميگردد از سوداى محترق يا متعفن كه بواسطه غليان و انفصال اجزاى آن از هم طبيعت آن دفع به ظاهر جلد و يا به باطن بسوى عضوى از اعضاء كه خسيس و يا ضعيف و يا قريب و يا بعيد يا بد نمايد و يا بسوى اكثر اعضا بحسب قلت و كثرت ماده حتى به استخوان و اعصاب نيز خواه عضو متورم گردد و يا متقرح و يا نگردد و انواع آن بسيار مىباشد نوع زبون آن مىخورد عضو را مىاندازد آن را اگر زود معالجه ننمايند و بعد معالجه اثر آن در تمام بدن بعضى را مدتى و بعضى را مدّت العمر ميماند و باد آن مفاصل را متورم ميسازد و از حركت باز ميدارد و سنگينى در عروق بهم ميرسد با حرارتى و لهيبى و بعضى نوع آن با سوزش بسيار مىباشد كه گويا اخگر آتش بر آن عضو گذاشته و ميسوزد و لهذا آتشك نامند و ابله فرنگ نيز نامند جهت آنكه ابتداى ظهور آن از فرنگ بوده و يا از نواح آن براى آنكه مدارا و شان بيشتر بر اغذيه غليظه كريهه سوداويه است مانند گوشت گاو و خنزير و مرغابى و امثال اينها و شرب شراب و كم متوجه تنظيف بدن مىشوند به غسل و غير آن و ارمنى دانه نيز گويند جهت آنكه اولا از بلاد ارمن ظاهر شده و اكثر حدوث آن اولا بر عالى بدن مانند صورت و سر مىباشد باعتبار غليان مذكور و صعود ابخرهء آن و يا با سافل خصوص حوالى اعضاى تناسل به جهت ثقل ماده آن كه سودا است باسفل و چون بسيار باشد مادهء آن و يا كهنه شود در جلد و لحم و اوتار و اعصاب و عضلات حتى استخوان نيز بهم ميرسد و در اعضاى باطنيه نيز بخلاف امراض جلديهء ديگر از اقسام جرب و جذم و جدرى و غيرها و دانهاى آن در ابتدا كوچك و سرتيز پراب بدانكه بسيار سرخ و يا بلند باشد اطراف آن بلكه هموار و برابر مىباشد با بدن و با حدت و سوزش بسيار برمىآيد و چون متقرح گردد و چرك و رطوبت آن به هر عضو كه برسد نيز متقرح گرداند باعتبار رداءت ماده و بخار و نفس صاحب آن نيز باعتبار كمال خباثت مسرى و بعضى امزجه لطيفه را مضر است حتى پوشيدن جامهء صاحب آن و نوعى از آن از مباشرت با زنان فواحش بر قضيب اولا بهم ميرسد و اين نيز اصناف مىباشد بعضى از آن بمرتبه ردى است كه به زودى قضيب را اگر خبر نگيرند و معالجه آن نپردازند ساقط ميگرداند و به تفصيل در رساله آتشك حكيم مير عماد الدين محمود قدّس سره مذكور است
الإتساع
بكسر اوّل و تاى مثناة فوقانيه مشدّده و فتح مهمله و الف و عين مهمله مرضى است كه گشاده ميگردد در آن عصبهء مجوفهء چشم و حدقه نيز بقول صاحب اسباب و علامات زياده از حد طبيعى و بعضى گفتهاند اتساع ثقبهء عنبى است زياده از وضع طبيعى و اختلاف نمودهاند اطبا در آن و در انتشار بعضى مخصوص دانستهاند باتساع عصبهء مجوّفه و انتشار را باتّساع ثقبه عنبيه و بعضى به عكس اين گفتهاند و از كلام متقدّمين ترادف هر دو باهم ظاهر ميگردد و تحقيق آن است كه اتساع در پرده عنبيّه و يا در ثقبه مىباشد و انتشار نور لازم آن است و اتساع مرض است و انتشار عرض و فرق ميان هر دو آن است كه در اتساع طاهر ميگردد نور منتشر در اجزاى عين و در انتشار نى و كسانى كه عارف بدان نيستند مىپندارند كه گويا چشم او سياه شده است احتباس احتقان و اجتماع مواد است در بدن و لازم و متعدى هر دو مىآيد و احتباس طمث از آن قبيل است
احتواء الرّطوبة على القلب
مرضى است كه انسان را در مييابد كه گويا دل او در آب شنا مىكند به جهت آنكه در مييابد سردى و رطوباتى را كه افرا گرفته است دل را و دل حركت مىكند براى دفع آنها از خود پس گويا شنا مىكند در آن و اين مرض نميباشد مگر بشركت معده
الاختلاج
بكسر همزه و سكون خاى معجمه و كسر تاى مثناة فوقانيه و فتح لام و الف و جيم جستن عضوى است غير معين از بدن كه مهياء حركت انبساطى باشد بسرعت و پىدرپى بىاراده براى دفع مادهء ريحى محتبس در آن عضو و يا به زودى ساكن شدن آن اگر مادهء آن اندك و رقيق باشد و الا باز اگر مادّه در آن مجتمع گردد آن حركت نيز عود نمايد و همچنين اگر غليظ و بسيار باشد امتداد مييابد كثرت امتداد آن منذر بامراض است مثلا اگر شامل تمام بدن باشد منذر بسكته و كزاز و فالج و رعشه و استرخا است و اگر درجه باشد منذر بلقوه و اگر در مراق باشد منذر بصرع و ماليخوليا و اگر در شراسليف منذر باورام صدر و اختلاج لب منذر بقئ و در ابتداء لقوة و صرع اختلاج لازم و مقدمهء آن است و فرق ميان آن و رعشه در اعضاى اليه يعنى مركبه بهم ميرسد حركت آن بىاراده و مائل باسفل مىباشد و سرعت حركت تسكين نمييابد و به زودى باز عود نميكند بخلاف اختلاج كه حركت با وجود عدم اختصاص به جهتى مائل بفوق است و بدانكه اختلاج در اعضاى بسيار نرم مانند مخ دماغ و در اعضاى بسيار صلب نيز مانند استخوان نميباشد بلكه در اعضاى متوسطه در نرمى و صلابت عارض ميگردد