و تا غلظت و سنگينى و گرفتگى اواز است به سبب ريختن مواد غليظه در مجارى آن خواه دموى و خواه بلغمى
النجر
بفتح اول و سكون بجاى معجمه و راى مهمله بدبوئى و گندگى دهان است و به بدبوئى دهان و دندانها و با رطوبت معده
بخر الأنف
بدبوئى بينى است و آن يا به سبب بواسير متعفنه در آن است و يا به رسيدن بخار ردى و بدبوئى از حنك به بينى
البردة
بتحريك با و راء و دال هر دو مهمله و ها رطوبت غليظى است كه منجمد و متحجر گردد در پلك چشم و رنگ آن مائل به سفيدى باشد شبيه به برده يعنى حبّ غمام كه به فارسى ژاله نامند
البرسام
بفتح اول و سكون رآء و فتح سين هر دو مهمله و الف و ميم لفظى مركب از فارسى و يونانى است و آن ورمى است كه عارض ميگردد در ديافرغما كه حجابى است ميان كبد و معده و حائل است ميان هر دو و متصّل است بحجابى كه ميان قلب و معده است و اتصالى بيكى از دو پردهء دماغ كه يا حسّ است دارد و بدين سبب درد و وجع آن حجاب بدماغ ميرسد در آن اعراض سرسام ظاهر ميگردد و اين بنا بر قول شيخ نجيب الدين است و امّا بنا بر قول مولانا نفيس ورمى است كه در نفس حجاب حاجز بهم رسد و آن حجابى است كه فاصله است ميان قلب و معده البرش بفتح باء و راى مهمله و شين معجمه نقطهاى ريزه سياه است به قدر دانه كنجد كه بر صورت بهم ميرسد گاه مائلى سرخى و كمودت نيز مىباشد و به فارسى كنجدك نامند
بشم
بفتح باى موحّده و سكون شين معجمه و ميم بمعنى تخمه است
البرص
به تحريك باء و راء و صاد هر دو مهمله و آن را ابرص نيز نامند بزيادتى الف مفتوح در اول داغهاى سفيد با عمق است كه در ظاهر بدن بهم ميرسد روزبروز پهن مىشود و سرايت به باطن نيز مىكند گاه در بعض اعضا و گاه در تمام بدن مىباشد به اين حيثيت كه تمام بدن را فراگيرد و سفيد ميگردد و اين را برص منتشر نامند و در ابتداء بدشوارى زائل مىشود و در انتها و شمول به تمام بدن معالجات آن از قبيل معجزات و خوارق عادات است و از جمله امراض مسريه است و متوارثه نيز
برص الأسود
لكهاى سياه است كه در ظاهر جلد بهم ميرسد و با عمق مىباشد در بعض مواضع بدن يا در تمامى آن نيز روز بروز سرايت مينمايد بعمق بدن و پهن ميگردد و پوست بدن خشن و مانند فلس ماهى از آن خشكريشها جدا ميگردد به سبب آنكه ماده آن سوداى فاسد محترق است و از جمله امراض مسريه است و متوارثه نيز و اين را قوباى مقشر نيز نامند
برص العين
تغيير يافتن پردهء عنبيه است و ميل نمودن بسوى سفيدى به سبب غلبه رطوبت بر آن
برص الأظفار
نقطهاى سفيد كوچك است كه بر ناخنها ظاهر ميگردد
بطلان الذوق و فساده
بفتح ذال معجمه سكون واو و قاف بر طرف شدن حس ذوق است كه محل آن زبان است به حدى كه صاحب آن در نيابد و تفرقه و تمييز نتواند نمود ميان چيز گرم و سرد البطم بضم اول و سكون طاى مهمله و ميم دانها بزرگ سياهرنگ است كه در ساق پا بهم ميرسد و از آن چرك آب سياه برمىآيد بر كاريه ذبابيطس است بكم بضم باى موحّده و سكون كاف و ميم عدم قدرت بر تكلم است و صاحب آن را ابكم و بكيم نامند
بنات الليّل
دانهاى كوچك خشن است كه در سردى هوا و شبها برمىآيد و خارش مىكند و تسكين مىيابد و باز شدت مىكند
البواسير
زيادتى و دانه است كه بر دهان و رگهاى مقعده از خون سوداوى غليظ بهم ميرسد و انواع آن بسيار است گاه مخفى مىباشد و گاه ظاهر و گاه از آن خون جارى ميگردد و گاه بند مىباشد و گاه يك دانه مىباشد و گاه چند دانه شبيه بسر پستان و گاه از آن رطوبتى سفيد لزج طراوش مينمايد و هنگام بحبس خون آن در طبيعت قبض و نفخ و قراقر بسيار در شكم مىباشد و آنچه از آن خون جارى مىباشد آن را دائمى و آنچه غير دائمى است عميا نامند و واحد آن باسور است و از جمله امراض مسريه است
بواسير الريحى
عبارت از ريح غليظ عسر التحليل است كه احداث وجع نمايد در امعاء مانند قولنج و گاه به طرف پشت و شراسيف و تا شانه بالا رود و گاه فرود آيد بقطن و گرده و انثيين و قضيب و حوالى مقعده و قراقر در شكم پيدا نمايد و گاه ميل بمفاصل دست و پا نمايد و و فرقعه و اواز در انگشتان و مفاصل در هنگام قيام و قعود پيدا شود و گاه اسهال الدم و غير آن نيز احداث نمايد و گاه با بواسير غير ريحى جمع گردد و با بواسير ريحى زيادتى نميباشد
بواسير الأنف
لحمى است زائد كه در اندرون بينى مىرويد و منفذ آن را تنگ ميسازد و گاه سفيد و نرم بىوجع مىباشد و اين سهل العلاج است و گاه سرخرنگ با كمودت و وجع بسيار و علاج اين دشوار است
بواسير الشّفه
با زيادتى و سطبرى با كمودت به قدر دانه انگور است كه در لب پائين بهم ميرسد و منشق ميگرداند وسط آن را و وجع مىكند و شبيه بموت شامى مىباشد بىوجع و گاه تجاوز از آن بلب بالا مىكند و آن را نيز فرامىگيرد و گاه تا به نصف صورت ميرسد
بواسير الرحم
زيادتى است كه در عنق رحم از خلط سوداوى بهم ميرسد و بحس لمس و ببصر توان دريافت و از آن رطوبتى شبيه بدردى مىآيد
البوالتين
مرضى است كه ميچكد از چشم در هر اندك زمانى چند قطره آب و باز مىايستد
البهر
بضم اوّل و سكون ها و راى مهمله علتى است كه در شش بهم ميرسد كه صاحب آن نميتواند در هنگام سكون ميان دو نفس ساكن ماند كه بىاختيار پىدرپى نفس ميكشد و بعضى ربود اين را يك مرض دانستهاند و بعضى غير و علامه گفته كه فرق ميان هر دو بدين نحو بيان كردهاند كه ماده ربود در داخل عروق محبس مىباشد و آلات سينه خشن و مادهء بهر در شرائين و سينه نرم مىباشد و در وقت سرخرنگ و سرخ ميگردد زياده از ربو به سبب احتباس ابخرهء دخانيه در شرايين و جوهرى گفته كه بهر تتابع يعنى پىدرپى كشيدن نفس است
بول الدم
برامدن خون است از ممر بول اگر اندكاندك آيد از انفتاح دهن عرقى باشد و اگر دفعى و بسيار آيد از انشقاق رگى باشد و خون صرف تازه باشد و به سبب ضربه و يا سقطه و يا تناول ادويهء حارهء حريفة و يا سميه و يا متاكل شدن عرقى نيز حادث ميگردد بول الدموى آن است كه ظاهر شود خون در بول خون صرف نباشد
البول فى الفراش
بول كردن انسان است در خواب و بيشتر اطفال مرطوبين را عارض ميگردد
بوليموس
بضم باى موحده و سكون واو و كسر لام و سكون ياء مثناة تحتانيه و ضم ميم و سكون واو و سين بيونانى بمعنى جوع بقرى است
البهق
به تحريك لكهاى سفيد رقيق و يا سياه رقيق بىعمق است كه در ظاهر بدن بهم ميرسد و بتدريج پهن گردد و در سياه آن پوست بدن خشن مىباشد و فرق ميان اين و برص آن است كه برص با عوض و نفوذ و غور در عمق جلد و لحم و تا عظم نيز مىباشد و بطيء الزوال بخلاف بهق و سبب حدوث آن ضعف قوت فصول و خردن اشياى غليظه كثيفه است
البهت
بضم باى موحده و فتح ها و تاى مثناة فوقانيه باقى ماندن انسان است مبهوت ساكت لا يعقل البياض سفيديست كه در طبقه قرنيهء چشم بهم ميرسد از آن آنچه رقيق و بر ظاهر قرنيه است آن را اثر و غمام و سحاب و آنچه در باطن آن را بياض مطلق نامند و اسمى ديگر ندارد و بيشتر از قرحه و رمد و آبله بهم ميرسد البيضه بفتح با و سكون ياى مثناة تحتانية