و فتح ضاد معجمه و ها درد سرى است شديد مرض دايمى كه تمام سر را فرامىگيرد كه در هيچ وقت تسكين نمىيابد و روشنى افتاب و چراغ خوش نميايد و بدشوارى زائل ميگردد ماخوذ است از بيضهء سلاح كه در وقت جنگ بر سر ميگذارند براى محافظت و تمام سر را فرامىگيرد و شيخ الرئيس گفته آن صداع است لابث ثابت مزمن كه بهيجان مىآيد صعوبت آن هر ساعت باندك سببى و صاحب آن خوش نميدارد صدا و روشنى و مخالطه با مردم را و دوست ميدارد تنهاى و تاريكى و بر پشت خوابيدن را و در مييابد هر ساعت كه گويا سر او را بمطرقه ميكوبند و ميكشند آن را و شق ميكنند
حرف التاء المثناة الفوقانيّة
التاكل
بفتح تاى مثناة فوقانيه و الف و كاف مشددة مضمومه و لام فانى كردن و خوردن اجزاى عضو است بسبب ريختن ماده حارّ اكال بدان هر عضو كه باشد مانند لثه و دندان و غير اين هر دو
التثاوب
بفتح اول و ثاى مثلثه و الف و ضم واو و باى موحّده و اصحّ تثاؤب بفتح تا و ثاى مثلثه و همزهء مشدده و باء يك نقطه است بدون واو حالتى است كه مضطر ميگردد انسان كه دهان خود را بگشايد بسبب صعود ابخرهء رياحيهء غير منهضمهء سريعة التحليل از معده بسوى سر و عضلات دهان از جنس تشنجى است كه در عضلات فك عارض ميگردد و به زودى زائل مىشود در حديث وارد است كه عطسه از رحمن و تثاوب از شيطان است
التحجر
بفتح تا و حاى مهمله و تشديد جيم و راى مهمله زيادتى غير طبيعى است كه در بدن ظاهر مىشود و صلب ميگردد و نيز اطلاق مينمايند حاصه بر ورم كوچك صلب كه حادث گردد از ماده غليظه در پلك چشم و منجمد و متحجر شود
التخمة
بضم تا و فتح خاى معجمه و ميم و ها عبارت از عدم انهضام طعام است در معده و ماندن آن در آن غير منهضم به حال خود و يا مستحيل بجوهر غريب و كيفيت غير صالح گرديدن و جشاهاى بدبو زدن و گاه بوى طعام از آن امدن و تمدد و ثقل و سوزش معده و يا بافراط بطريق امعا دفع شدن
التخيلات الشاذة النادرة
و آن تخيل نمودن انسان ناظر است مثلا اشكال و الوان مختلفه را در هوا بيند كه ستونى از دور پيش چشم او بلند مىشود و بالا مىرود و منتشر ميگردد و بعضى آن منذر بنزول آب است در چشم و علامت آن آنست كه با كدورت باشد و اندكاندك هر روز زياده گردد و بعد اسهال و هنگام گرسنگى نيز كم شود
التربّل
بفتح تا و راى مهمله و ضم باى مشددة و سكون لام انتفاخى است كه عارض اطراف بدن يعنى دست و پا و غير آن ميگردد بسبب ريختن بلغم رقيق حاصل از ضعف هضم چنانچه در استسقاء و اواخر بعض حميات و اسهالات عارض ميگردد و گفته مىشود زمين متربل شد يعنى سبز گشت بر آن گياه روئيد بعد خشكى وزن متربل گشت يعنى گوشت بدن او زياده گشت و فربه شد
الترهل
بفتح تاى مثناة فوقانيه و راى مهمله و ضمهاى مشددة و سكون لام نرمى و سستى گوشت بدن است و آملى گفته كه نفاخى است كه حاصل مىشود در اطراف و اعضاء قليلة الدم بسبب غلبه بلغم رقيق و ضعف هضم آن
التزحر
بفتح تاء و زاى معجمه و ضم حاى مشددة و راء هر دو مهمله حركتى است كه در معاى مستقيم جهت دفع فضله عارض گردد و با تقاضاى اندك چيزى دفع گردد و گاه بان اندك خونى نيز باشد و سبب آن انصباب خلط مرارى و يا رطوبى كه مالح باشد كه بامعا ريزد و آن را بگزد و دغدغه نمايد و يا ثفلى در آن محتبس گردد كه خروج آن دشوار بود و يا سرمائى بود كه بمقعده رسد و آن را قبض وجع نمايد
تزعزع الدماغ
بفتح تا و دو زاى معجمه اول مفتوح و دويم مضموم و دو عين مهمله يكى در ميان دو زاى معجمه حالتى است كه در مييابد انسان در دماغ خود كه گويا دور مىكند با وجع و از آن است صداع تزعزعى
تزيد الأسنان
بزرگ شدن دندانها است بسبب ريختن مواد غليظه بسوى انها زيرا كه همچنان كه دندان قبول مواد صالحه مىكند و بزرگ مىشود همچنين قبول مواد فاسده غليظه مىكند و بزرگ مىشود و گاه باقى ميماند يك دندان در طول زياده از دندانهاى ديگر بسبب صلابت جرم آن و ناقص و كوتاه ميگردد دندانهاى مجاور آن به طول زمان و اين زيادتى غير حقيقى است بخلاف اول
التشنج
مرض عصبانى است كه حركت مىكند و برمىگردد عضل در آن بسوى مبادى خود و كشيده ميماند بيك جانب و لهذا منبسط نميگردند اعضا خواه بسبب آن امتلاى عروق و اعصاب باشد و يا استفراغ و يبس
تشنج المعدة
و آن كشيدگى است كه در اجزاى عصبانيهء معده و يا رباطات آن عارض گردد پس اگر در نفس معده باشد محتوى نميگردد معده بر طعام و بر مىآيد طعام هضم نايافته و اگر اندك احتوا يابد طعام قدرى هضم يافته و اگر در رباطات آن باشد پس اگر در رباط مربوط ميان معده و پشت است درين هنگام طعام در معده نميماند و به مجرد ورود منحدر بامعا ميگردد و يا آنكه مريض مائل به يمين يسار باشد و اگر در رباط رابطه ميان معده و ترقوتين باشد اين هنگام مريض منحنى و منقطع مىباشد و قادر بر راست كردن سينه نميباشد
تعقد المفاصل
يعنى سخت و بسته شدن مفاصل است كه از صدور افعال طبيعيه عاجز و قاصر باشد و حركت نتواند كرد
تقشر القلب
مرضى است كه درمىيابد انسان كه گويا دل او را مىتراشند و حالتى قريب بغشى او را طارى ميگردد و باز به زودى بافاقه مىآيد
تقطير البول
حالتى است ميان عسر البول و جريان آن بىاراده قطره برآمدن بشدت و دشوارى
تعلق العلق فى الحلق
اگر اتفاق افتد كه انسان آب زلودار بياشامد و در گلوى او زلو بچسبد اگر در بيرون حلق باشد به نظر آيد و اگر در داخل باشد يا در باطن قصبهء رئه خواهد بود و بندرت واقع مىشود كه در آن چيزى سواى نفس داخل مىشود و اين هنگام سرفه بسيار مىكند و تا زلو جدا نگردد و بر نيايد ارام نمييابد و يا بمرى بچسپد اين هنگام غم و تململ لازم آن است و گاه خون رقيق با بلغم از حلق برمىآيد بدون سبب ديگر و چون زلو بزرگ شود عوارض اشتداد يابد و درمىيابد حجم آن را و گاه اتفاق مىافتد كه زلو بالا ميرود از حلق به طرف اصل بينى و مقدم دماغ را ثقيل ميگرداند و مجراى آن را بند ميسازد
تعقف الأظفار
بفتح تا و عين مهمله و قاف مشددة و فا غلظت اجتماع ناخن است خصوص بيخ آن كه صلب و باليده مانند عظام نخره گردد و هنگام خارش از آن اجزاى صغار جدا شود و آن را جذم اظفار نيز نامند
تقلب النفس
غثيان و دل برهمزدگى لازم را گويند و گاه بر طرف شدن شهوت طعام را نيز نامند
التمدد
شيخ نجيب الدين گفته كشيدگى عصب است از هر دو جانب يعنى هم از مبدأ و هم از مقابل آن و لهذا در آن عصب ايستاده ميماند و ميل بجانبى نميكند و ضد تشنج است و شيخ الرئيس گفته مرضى است الى كه منع مىكند قوّت محركه را از قبض اعضاى كه از شان انها است منقبض شدن و بر تعريف نجيب الدّين ايراديست جهت آنكه تمدد بنا بر آن مركب از دو تشنج مىشود پس ضد تشنج نمىباشد و بنا بر تعريف شيخ ضد تشنج مىشود به جهت آنكه مانع انقباض است چنانچه تشنج مانع انبساط
التمطى
بفتح تا و ميم و طاى مهمله و با حالتى است كه انسان مضطر ميگردد كه خود را دراز ميكشد دستهاى را باز كند و راست بكشد بسبب رسيدن ابخرهء غير منهضمه و يا انصباب فضول و يا رسيدن ابخره انها بعضلات بدن و كثرت آن دليل امتلاى بدن و مقدمه مرض است
التململ
بفتح اول و ميم و سكون لام و ضم ميم و لام و تملل بحذف ميم دوم نيز امده عدم