اعضاء و ارواح و اخلاط
پس اگر اوّلًا حرارت تعلّق به جوهر اعضاء گيرد و آنها را گرم گرداند - مانند قلب مثلًا - پس ارواح را و به واسطهء شرائين به ساير اعضاء رسد و گرم گرداند آنها را ، « حُمّى دِق » نامند ؛ جهت آن كه به تدريج بدن را دقيق و لاغر و خشك مىگرداند .
اگر اوّلًا حرارت تعلّق به ارواح گيرد و آنها را گرم گرداند و به واسطهء شرائين به قلب رسد و قلب را گرم سازد و يا بهواسطه شرائين به اطراف منتشر گردد و همهء بدن را گرم سازد ، آن را « حمّاى يوم » نامند ؛ جهت آن كه مدّت انقضاء آن اكثر يك روز ، زياده دو روز ، نهايت مكث آن تا هفت روز باشد . و چون از هفت روز بگذرد ، انقلاب به تب ديگر مىنمايد .
و اگر اوّلًا تعلّق به اخلاط گيرد و آنها را گرم و متعفّن سازد ، پس ارواح را و به واسطهء شرائين به قلب رسد و از قلب به ساير اعضاء ، آن را « حمّاى عفونى خلطى » نامند ؛ خواه آن تعفّن در داخل عروق باشد و خواه در خارج ؛ يعنى در افضيهء حوالى قلب و يا كبد و يا معده و يا اعضاء ديگر و از آنها به واسطهء شرائين به قلب برسد و آنچه داخل عروق است ، هميشه مىباشد .
و از اين جهت اين را « حمّاى لازم » نامند ؛ يعنى مادام كه خلط متعفّن در عروق باقى است ، حمّى مفارقت نمىنمايد . و آنچه خارج عروق است ، با نوبه مىباشد و آن را « حمّاى نايبه » نامند و « دايره » نيز . و به نوبه اجتماع هر خلطى از اخلاط اربعه - يعنى صفراء و دم و بلغم و سوداء در مستوقَد و مكان و فضاى اجتماع ، وقتى و زمانى خاصّ است و در هنگام ثَوَران ، عَود مىنمايد و به اشتداد آن ، اشتداد [ مىيابد ] و به انتقاص آن ، انتقاص و به اتمام آن ، منقضى مىگردد .
و همچنين ، تا تمام آن مندفع و زائل گردد . و هر خلطى را نوبه [ اى ] خاصّ است ؛ مثلًا - نوبهء خون به سبب كثرت مقدار ، هر روزه و شبيه به « حمّاى دائمى » است . و نوبهء صفرا ، يك روز در ميان ؛ به سبب رقّت و قلّت مقدار . و نوبه بلغم ، به سبب كثرت مقدار ، نيز هر روزه است و ليكن با شدّت و ضعف . و نوبهء سودا ، به سبب غلظت قلّت و يبس ، اقلّ آن دو روز در ميان يا سه روز « 1 » در ميان و يا چهار روز . و همچنين هر يك نامى خاص دارند .
هامش
( 1 ) . ب : و سه روز .