به اخراج خون ندادهاند . و اگر تغير به سبب حرارت است ، بلاشك لطيفِ آن به صفراء و كثيفِ آن به سوداء استحاله مىيابد ؛ پس تنقيهء آنها واجب است نه خون .
و جمهور اطبّاء قديم و جديد اين سخن واهى را رد كرده و جواب گفتهاند هر يك از آن ادلّه را :
جواب دليل اوّل : آن كه خون هر چند مادّهء اعضاء و ارواح و باعث قوّت است ، و ليكن به شرط اعتدال مقدار و كيفيت و هرگاه از حدّ اعتدال تجاوز نمايد و در مقدار زياده گردد ، اخراج زائد واجب و لازم گردد ؛ تا زيادتى مقدار تمّدد در اوعيه و انغمار حرارت غريزيه و انقهار قوّه تحت مادّه لازم نيايد ؛ چنانچه در آتش اندك و هيمهء بسيار ظاهر مىگردد و آب و طعام بسيار را كه به آتش قليل خواهند كه گرم نمايند و طبخ دهند ، صورت نمىبندد بيت :
آبِ زير كشتى آن را پشتى است
آب در كشتى هلاكِ كشتى است جواب دليل دوم : آن كه مسلّم و قبول نداريم كه مراره و طحال ، مفرغهء صفرا و سودايند ؛ بلكه خزانهء آن هر دو خلطاند كه هر مقدار از آن هر دو كه براى مصالح بدن مطلوب است ؛ چنانچه در فايده توليد اخلاط ذكر يافت [ و ] مخلوط با خون گشته به اعضاء آيند و مابقى به اذن خالق - جَلَّ شأنُه - در آن هر دو عضو روند و در آن جا مهيا باشند تا به تدريج به صرف در آيند . و اطلاق لفظ « مفرغه » بر اين دو عضو كه خزانهاند بر سبيل مجاز « 1 » در كلام اطبّاء واقع شده و الّا مفرغه كه عبارت است از مجمع چيزى كه مفيد نباشد ، در اينجا بديهى است كه بى معنى است . و بر تقديرِ تسليم نبودن مفرغ براى خون ، دليل منع تنقيهء آن نمىباشد ؛ چه براى بلغم نيز بنا بر گفتهء ايشان مفرغه نيست ؛ پس بايد كه آن را استفراغ ننمايند و حال آن كه امر به استفراغ آن نمودهاند و مستفرِغات آن را بيان نمودهاند . و مىتوان گفت كه مفرغهء آن هر دو - به دليلى كه ذكر يافت - عروقاند كه در جَوف آنها مىباشند و به مصرف خود يعنى جزء اعضاء مىگردند به تدريج .
هامش
( 1 ) . ب : مزاج .