منقّى معتاد به قىء باشد ؛ به جهت آن كه طبيعت وقتى كه معتاد به قىء نباشد ، دفع نمىنمايد فضول را از جهت معده نزد جذب مقيىء كه به قىء نمايد ؛ چنانچه دفع نمىنمايد « 1 » آنها را به سوى باقى اعضاء كه نيستند مهيا براى قىء ؛ بلكه به سوى عضوى كه قريب به انجذاب است و دفع به سوى آن معتاد كه امعاست مىنمايد و اسهال حادث مىگردد .
[ فايده ] : و جوانان ، لايق و سزاوارتراند به قىء ؛ به جهت صفراويت مزاج كه مطيع قىء است ؛ زيرا كه صفراء به سبب حرارت و خفّت و لطافت ، مايل به فوق و سهل القبول است براى قىء ؛ به خلاف سوداء كه به سبب غلظت و ارضيت ، بالطبع مايل به اسفل است و استفراغ آن از فوق دشوار ؛ زيرا كه استفراغ هر يك از موادّ به جهتى كه مايل تراند به سوى آن آسانتر از خلاف جهت ميل آن است . و بلغم ، بين بين است ميان صفراء و سودا ؛ به جهت آن كه در لطافت و خفّت به صفراء نمىرسد و در غلظت به ثقل و ارضيت از سوداء كم تر است .
[ فايده ] : و دوا ، اسهال مىنمايد به قوّت جاذبهء خود به چيزى كه مختصّ به آن قوّه است ؛ مانند سقمونيا كه در آن قوّهء جاذبهء صفراء و مختصّ به استفراغ آن است و تربد ، كه در آن قوّهء جاذبهء بلغم و مختص به استفراغ آن است و افتيمون ، كه در آن قوّهء جاذبهء سوداست و مختصّ به استفراغ آن است . و اين ادويه و امثال اينها كه مختصّ به جذب خلط خاصّاند ، آن را جذب مىنمايند و به اسهال دفع مىكند « 2 » ؛ مانند مغناطيس كه در آن قوّهء جذب حديد است و به سوى خود مىكشد آن را با وجود ثقل آن و پنبه را با وجود خفّت آن جذب نمىنمايد و همچنين در اخلاط نيز قوّهاى است كه قبول مىنمايند به آن اثرِ قوّه آن ادويه را ؛ چنانچه آهن قبول مىنمايد جذب آهن ربا را و به سوى آن منجذب مىگردد و پنبه قبول نمىنمايد .
مگر آن كه به آن قوّهء مذكوره ، هر يك از ادويه جذب مىنمايد رقيقترين اخلاطِ
هامش
( 1 ) . ب : مىنمايد .
( 2 ) . ب : مىكنند .