دارد تا به حدى كه بسا است مريض صاحبِ فراشِ عارى از قوت رفتار ، به مجرد ديدن محبوب و معشوق خود تقويتى و قدرتى در خود مىيابد كه به استقبال او ميرود و آن را آورده نزد خود مىنشاند و مادام كه او نشسته با او تكلم مىنمايد ، او به كمال شوق استماع مىنمايد و نشسته مىباشد و آه و ناله نمىكند و درد و وجع و ضعف و اضطراب را فراموش مىنمايد هر چند كه مريض قريب به موت باشد .
و هر چند محبوب و معشوق او عزيز و بزرگ تر و محترمتر و محبّت و عشق اين زياده باشد ، حالت تقويت و افاقه زياده مىباشد ؛ به سبب كمال توجّه طبيعت و نفس و روحِ اين به او و اتّصال بر او و حصول تقويت از او ؛ مانند شخص ضعيف مضطرّى و خايف از عدوّى كه پناه به شخص قوى برد و دخيل آن گردد كه دست عدوى او به او نرسد چگونه او را آرام و اطمينان حاصل مىگردد همچنين اين مريض . و امثلهء آن بسيار است :
از آن جمله « قرشى » حكايت نموده كه ديدم شخصى مرض بسيار قوى داشت از امراض حادّه و به حدّى رسيده بود به سبب ضعف كه قادر بر قيام و قعود نبود ، پس هنگامى كه حاضر شد معشوق او ، مفارقت نمود مرض او در ساعت و تقويت يافت و بر آمد از براى قضاى حوايج او در آن ساعت .
حكايتِ عاشق شدن پادشاه به كنيزى كه عاشقِ زرگرى بود كه مولوى روم « 1 » كه در اوّل مثنوى آورده و معالجهء حكيم الهى او را مؤيد اين است . و سبب اين نيز همان توجّه و اتّحاد نفس عاشق است به معشوق و تقويت يافتن به آن . و نيز سبب آن است كه هر يك از بدن و نفس ، منفعل مىگردند از احوالى كه عارض ديگرى مىگردد : امّا انفعال نفس از بدن ، آن است كه هر گاه غلبه نمايد سوداء در بدن ، حادث مىگردد در نفس خوف و توحّش و فكر فاسد و چون غلبه نمايد خون ، حادث مىگردد سرور و فرح و انبساط و بر اين قياس [ است ] غلبهء صفراء و بلغم كه به مناسبات آن هر دو متأثر مىگردد .
و امّا انفعال بدن از نفس ، آن است كه چون عارض گردد خوف مفرطى ، استحاله مىيابد به
هامش
( 1 ) . ب : مولوى معنوى رومى .