خداى خود درخواست كرد كه ناگاه كوه از هم بشكافت و بانگى كرد كه از صداى آن نزديك بود عقل از سر آنها بپرد ، و سپس آن كوه پريشان و لرزان گشت چونان زنى كه درد زاييدن او را گرفته باشد ، و ناگاه سر آن شتر بيرون آمد و هنوز همهء گردنش بيرون نيامده بود كه شروع به نشخوار كردن نمود . آن گاه بقيهء پيكر آن شتر بيرون آمد و سر پا ايستاد .
چون قوم صالح اين صحنه را ديدند گفتند : چه شتابان خدايت پاسخت را داد ! از خدايت بخواه كرهء اين ماده شتر را نيز براى ما بيرون آورد . صالح آن را از خدايش درخواست كرد و آن ماده شتر كره خود را بيرون انداخت و آن كرده شتر پيرامون او به حركت درآمد . صالح به نمايندگان آنها گفت : آيا چيز ديگرى هم باقى مانده است ؟ آنها گفتند : نه ، ما را نزد قوم خود ببر تا آنچه را ديدهايم به آگاهى آنها برسانيم و آنها به تو ايمان آورند .
امام باقر عليه السّلام مىفرمايد : همه با صالح نزد قوم برگشتند و هنوز به مردم نرسيده بودند كه شصت و چهار تن از آنها مرتد شدند و گفتند : اين سحر و جادوست و دروغ . پس به سوى ديگر مردم آمدند و آن شش نفر باقى مانده صالح را بر حق دانستند . امام باقر عليه السّلام فرمود :
آنها اين چنين به شهر بازگشتند . و از آن شش تن باز يكى مرتد شد و همراه كسانى گشت كه آن شتر را دنبال كردند .
ابن محبوب مىگويد : اين حديث را به يكى از اصحابمان باز گفتم كه سعيد بن يزيد ناميده مىشد و او به من گفت كوهى را كه آن شتر از آن برآمده در شام ديده است . سعيد بن يزيد مىگويد : من اثر پهلوى آن شتر را كه در كوه مانده است ديدهام و هم اكنون نيز اثر پهلوى آن شتر در كوه موجود است ، و كوه ديگرى در آن سو قرار دارد كه فاصلهء ميان آن دو يك ميل است .
ادامهء داستان قوم صالح عليه السّلام در قرآن
[ 214 ] ابو بصير مىگويد : به امام صادق عليه السّلام گفتم :
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ * فَقالُوا أَ بَشَراً