به شما پاسخ دهد ، يا من از معبودان شما چيزى مىخواهم و اگر آنچه را من خواستم انجام دادند من از ميان شما مىروم كه هم من از شما دلتنگم و هم شما از من . گفتند : سخن منصفانهاى است .
روزى آماده شدند تا براى آزمون ، خارج شوند . امام باقر عليه السّلام فرمود : آنها بتهايشان را بر دوش نهادند و به صحنه آمدند و سپس خوراك و نوشاك آوردند و خوردند و آشاميدند و چون فارغ شدند صالح را بخواندند . آنها گفتند : اى صالح ! بپرس . صالح رو به بت بزرگتر كرد و گفت : نام اين چيست ؟ گفتند : فلان . صالح به او گفت : اى فلان ! پاسخ ده ، ولى آن پاسخى نداد . صالح گفت : چرا جواب نمىدهد ؟ گفتند : ديگرى را بخوان . صالح همهء آنها را به نامهايشان خواند و هيچ يك پاسخى نداد . آنها به بتهاى خود روى كردند و گفتند : چرا به صالح پاسخ نمىدهيد ؟ باز پاسخى نيامد . گفتند : ساعتى ما را با بتهاى خود تنها بگذار و از ميان ما برو . سپس فرش و بساط خود را برچيدند و همگى جامههاى خويش از تن بيرون آوردند و خود را بر خاك انداختند و خاك بر سر خويش ريختند و به بتهاشان گفتند : اگر امروز به صالح پاسخ نگوييد رسوا خواهيد شد .
امام باقر عليه السّلام فرمود : سپس صالح را فراخواندند و گفتند : اى صالح ! آنها را بخوان .
صالح آنها را خواند ولى باز پاسخى نيامد . صالح به آنها گفت : اى قوم ! روز به نيمه رسيد و خدايان شما به من پاسخى ندادند ، حال ، شما از من بخواهيد تا من از خداى خود بخواهم هم اينك پاسخ شما را بدهد . پس هفتاد مرد از بزرگان و سران آنها داوطلب اين كار شدند و گفتند : اى صالح ! ما از تو چيزى خواهيم خواست ، اگر خداى تو پاسخ داد ما از تو پيروى كنيم و به دعوت تو پاسخ دهيم و همهء مردم آبادى ما با تو بيعت خواهند كرد .
صالح گفت : درخواست كنيد آنچه مىخواهيد . آنها گفتند : با ما نزديك اين كوه بيا - كوه در نزديكى آنها قرار داشت - صالح با آنها به راه افتاد چون به كوه رسيدند گفتند : اى صالح ! از پروردگارت بخواه تا هم اكنون از دل اين كوه براى ما يك ماده شتر سرخ مو و گلى رنگ و پر كرك و ده ماهه كه فاصلهء ميان دو پهلويش يك ميل باشد برآورد . صالح گفت : شما از من چيزى خواستيد كه بر من گران است ولى بر خداى من آسان . صالح اين تقاضا را از
بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 232
مساهمون: آژير
ص٢٣٢