مزيل قبض و كثافت كه از يبوست ماده در فم معده افتد . و باشد كه در اين قسم حاجت آيد به داغ نهادن بر سپرز ، « و هو قوىّ العلاج أثرا و لا رخصة فيه الّا عند الضرورة » « 1 » .
[ 884 ] قسم سيم : آنكه سوء مزاج گرم در معده و جميع اندام افتد ؛
چه اگر سوء مزاج تنها فم معده را بودى ، آرزوى طعام ضعيف شدى . و بدان كه اين بسيارى آرزو به سبب سوء المزاج همه اندامها بر دوگونه است : يكى ، آنكه سوء المزاج ، قوت ماسكهء همه اندامها را ضعيف كند و مسام همهء تن بگشايد ، پس غذا كه به اندام رسد زود تحليل پذيرد و از مسام برون شود و حاجت به تغذيه باقى ماند . دوم ، آنكه سوء مزاج بر همهء اندامها مستولى شود و پيوسته آن رطوبت را كه اعضا از آن غذا مىيابد خرج همىكند [ و ] بدان سبب قوت جاذبهء همه اندامها مفتقر بر جذب باشد تا كه [ به طريق ] مص بعد [ از ] مص به فم معده منتهى گردد و اين علت پديد آيد . و آنچه از پس بسيارى استفراغ پديد آيد و آن چه به سبب تخلخل تن و بسيارى تحليل عارض شود هم از اين قسم باشد .
[ 885 ] فايده : بسيار باشد كه بدن متخلخل شود يا به واسطهء كثرت استفراغ ، اعضا مشتاق و مفتقر غذا گردند و بدانچه در سوء مزاج گرم اندامها گفته شد شهوت كلبى افتد ، ليكن بدن از حرارت پاك باشد و از سوء مزاج معرّا . و چون چنين باشد ، بيمارى سهل بود ؛ بخلاف آنكه با تخلخل بدن ، گرمى باطنى يا خارجى يار [ يعنى همراه ] باشد كه در اين صورت ، علت صعبتر مىباشد جهت جمع سببين .
اين قسم را به اعتبار سبب متفاوت چند علامت است : يكى ، وجود ما تقدم اسباب حاره و متخلخله . امّا آنچه تخلخل آرد ، حرارت هواست و بيدارى و كثرت جماع و غضب و گرسنگى مفرط و استحمام متواتر و حركتى عنيفه . دوم ، آنكه هضم ، سلامت باشد . سيم ، آنكه براز كمتر آيد از مقدارى كه به ماكول بايد . و ظاهر است كه چون غذا به سوى اعضا بيشتر جذب شود ، فضله كمتر آيد . چهارم ، آنكه تشنگى غالب آيد ؛ خصوصا آنجا كه در بدن حرارت بود . پنجم ، آنكه از طعام بدن را بهره نبود و هزال روز به روز بيفزايد با وجود كثرت اكل ؛ خاصه اگر سوء مزاج حار سبب باشد تنها يا مع ديگر اسباب تخلخل . ششم ، آنكه بسيار باشد كه طبع قبض ماند جهت شدت افتقار اعضا به سوى غذا و از كثرت فضله و طول لبث وى در معده گرانى محسوس شود در معده .
هامش
( 1 ) . ترجمه : « داغ نهادن ، يك درمان نيرومند است ولى بههرحال [ قانون داغ اين است كه ] جز در موارد ضرورت نبايد به كار برود » . م .