علاج : جهت استرخاء جلد و تفتيح مسام و تحليل فضول ، به حمام روند و رياضت قويه كنند و بدن را بمالند و در طبيخ حشايش مفتحهء مرخيه بنشينند به ادهان حارهء مفتحه تدهين فرمايند و بالجمله ، در آن كوشند كه در بدن تحليل افتد و بدان سبب طبيعت محتاج شود به بدل ؛ پس بالضرور ، اعضا درخواست غذا نمايند .
[ 868 ] قسم هشتم : آنكه جگر ضعيف شود و يا در وى يا در ماساريقا سدّه افتد
و بدين سبب ، كيلوس منجذب نگردد به سوى جگر چنانچه بايد بهحسب قلت و كثرت ضعف و سدّه و معده همچنان ممتلى ماند و تقاضاى غذا ننمايد .
علامت اين قسم ، آن است كه بدن روز به روز لاغر شود و اسهال مختلف الالوان آيد ؛ گاه سپيد ، گاه سبز ، گاه زرد با وجود عدم تناول مصبغات . و بدان كه هرگاه كيلوس هم چنانكه هست در معده به سوى امعا فرود آيد بىآنكه به سوى جگر منجذب شود ، براز سپيد مىباشد . و هرگاه چيزى از كيلوس به ماساريقا آيد و در آن متوقف شده به جگر نافذ ناگشته بازپس گردد ، براز سبز مىباشد ؛ زيرا كه حرارت ناريهء معفنهء عروق ماساريقا در وى عمل كند و هرچه در وى درنگ كند ، به خضرت متغير شود . امّا صفرت براز ، جهت اختلاط صفراست .
علاج : در ازالهء ضعف جگر و تفتيح سدّه كوشند ؛ چنانچه در باب امراض جگر ذكر يابد ؛ تا كيلوس به سوى جگر نافذ شود . و پوشيده نيست كه آنچه از سدّه افتد ، تدارك وى آسان است ؛ بخلاف آنكه از ضعف جگر باشد كه به آفات قويه مىانجامد . و هر چونكه باشد ، تمهّل در علاج نكنند كه نارسيدن غذا به اعضا باعث هلاكت است .
[ 869 ] قسم نهم : آنكه در منفذى كه ما بين سپرز و فم معده است سدّه افتد
و بدان سبب سودا محتبس ماند در طحال و بر معده نريزد . و ظاهر است كه تا سودا بر فم معده نريزد و به سبب ترشى دغدغه نكند و به سبب عفوصت رطوبات غليظهء لزجه را بزدايد ، اشتا پديد نيايد ؛ زيرا كه چون رطوبت بر سطح معده ملتصق ماند ، اشتياق طبيعت بر دفع باشد نه بر جذب . و هرچند عروق به امتصاص درخواست غذا نمايند ، معده تقاضا نكند و فم معده متنبه نشود .
علامت اين قسم ، چندگونه است : يكى آنكه گرسنگى نشود امّا طعام معتاد كه بر وقت خورده شود ، نيك منهضم گردد ؛ زيرا كه معده به سلامت است و هاضمه به صحت .