اندر ابتدا از طرف مقابل رگ زند ؛ « كما لا يخفى على اهل التجربه » .
[ 725 ] ببايد دانست كه معالجهء ذات الجنب دموى و صفراوى باهم نزديك است و در هر دو اخراج خون سودمند : امّا در دموى ، ظاهر است . و در صفراوى ، از آنكه رگ زدن ايمنتر از مسهل دادن است نيز ستودهاند ؛ زيرا كه مسهل ، ممكن است كه اجابت نكند و اخلاط را بجنباند و اضطرابى تولد كند . و اولىتر آن است كه چون ذات الجنب صفراوى باشد ، به موضع درد نگاه كنند : اگر درد به سوى استخوان سينه و چنبر گردن همىبرآيد ، رگ زدن صواب باشد . و اگر به سوى شراسيف و جانب معده ميل مىكند ، مسهل صوابتر بود . و تا حاجت سخت قوى نباشد ، جهت تسكين عطش ، آب خرفه و تربز و مانند آن به كار نبرند كه مانع نضج باشد و بلغم را برآمدن ندهد ؛ بلكه چيزى دهند كه بلغم را به آسانى برآورد و موجب نضج باشد ؛ چون شراب زوفا و مانند آن . و حق آن است كه منفعت اين اشربه بعد از تنقيه بيشتر است و [ البته ] باشد كه قبل از تنقيه چون به كار برند ، مزيد نضج شود .
بايد كه آب سرد زنهار ننوشند كه به غايت مضر است و به عوض آب ، جلّاب رقيق خورند و اشربهء مناسبه به آب ممزوج كرده . و اگر تشنگى به غايت رنج دهد و گريز نباشد ، آب تربز با سكنجبين كه بس ترش نباشد توان داد . و از پس استفراغ ، هر بامداد بنفشهء پرورده اندر جلّاب رقيق آميخته و روغن بادام افزوده بدهند . و از اغذيه ، بر كشكاب قناعت ورزند . و اگر در كشكاب ، عناب و سپستان و بنفشه بپزند و با شكر و روغن بادام دهند ، صواب باشد . و همهء تدابير پزانندهء پاككننده كه در باب ذات الريه گفتهايم برگزينند .
[ 726 ] تنبيه : بسيار باشد كه در جگر آماسى گرم افتد و معاليق او كشيده شود و درد او به حجاب مودى گردد و بدان سبب نفس تنگ شود و بيمار و طبيب هر دو پندارند كه ذات الجنب است ؛ بهر آنكه در ذات الجنب ، تب و سرفه و تنگى نفس باشد [ و ] اندر آماس جگر نيز [ همين علايم ] باشد . و فرق بينهما آن است كه : خداوند ذات الكبد ، زردروى و بدرنگ باشد و گاهگاه بسرفد و اندر پهلوى راست ، الم و گرانى همىيابد و درد او خلنده نبود و باشد كه زبان سياه گردد و بول غليظ باشد همچون بول خداوند استسقا ؛ پس اگر آماس اندر جانب بر سوين [ يعنى بالا ] باشد ، به دست برنهادن نتوان دانست . و اگر در جانب فروسوين [ يعنى پايين ] باشد ، نفس تمام بركشيدن دشوار بود و بدان ماند كه
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 523
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص٥٢٣