[ 717 ]
فصل [ نهم ] : در سلّ
« 1 » آن ، نزد اطبا عبارت است از قرحه كه در شش افتد . و « قرشى » اين مرض را در مركبات مىشمرد و جهت لزوم حمّى گفته : « هو قرحة فى الريه مع الدق » . و « صاحب كامل » گويد :
« و هو قرحه فى الريه او الصدر » . و عامهء اطبا اطلاق مىكنند اين لفظ را بر مدّه كه در سينه و شش مجتمع شود . و معنى سل در لغت ، هزال است . و از آنكه لاغرى خاصهء اين علت است ، به اسم لازم مسمى گشته . و قرحه ، كنايت است از تفرق اتصال كه در عضو لحمى افتد و متقيّح شود . و كسانى باشند كه پيوسته رطوبتهاى لزج از دماغ ايشان به جانب شش آيد و گذرهاى دم زدن ممتلى شود و ضيق النفس و سرفهء صعب تولد كند و كار بدان رسد كه قوت ضعيف گردد و تن لاغر شود و بكاهد . و اگرچه اين مرض ربو است و شش از ريش پاك است ، خداوند اين علت را هم مسلول گويند . و فرق در اين و در سل حقيقى پيشتر گفته آيد .
بايد دانست كه اسباب سل چهار نوع است : يكى ، آنكه نزله از سر به شش ريزد و پيش از آنكه ماده پخته شود ، تيزى آن شش را بسوزد و ريش كند . دوم ، آنكه ذات الريه ريم كند و ريش گردد . سوّم ، آنكه مادهء ذات الجنب يا ذات الصدر يا ذات العرض پخته شود و ريم كند و در برآمدن به سرفه چون بر شش گذرد ، آن را بسوزد و ريش كند . و چهارم ، آنكه سببى از سببهاى اندرونى چون سعال شديد و مانند آن يا از سببهاى بيرونى چون ضربه و سقطه و صدمه پديد آيد و بدان سبب سر رگها بگشايد يا رگى بگسلد و خون از گلو برآمدن گيرد و در شش قرحه افتد ؛ چنانچه در نفت الدم گفته شد ؛ ليكن در اكثر امر ، سبب سل ، نزلهء تيز باشد .
علامت اين مرض آن است كه تب نرم لازم باشد و هرچه از آثار دق است جمله پيدا بود . و رخساره سرخ باشد ؛ خاصه هنگام غلبهء تب . و مدّه به سرفه برون شود . و به واسطهء
هامش
( 1 ) . قاموس القانون :Consumption.