نتوان كرد عليل . و اگر استرخا ضعيف باشد ، در سخن تغيير و لكنت پيدا بود .
علاج : آنچه در فالج عام گفته شد ، به كار برند و به ادويهء موافقه زبان را بمالند و غرغره كنند .
[ 537 ] چهارم ، آنكه رطوبت غليظه در زبان گرد آيد و محدث تشنّج امتلايى شود ؛ يعنى تمدد پيدا كند . علامت اين قسم ، آن است كه زبان ثقيل شود و به دشوارى حركت كند به حسب اراده ؛ امّا حركت وى به غير اراده به سوى اسفل به واسطه مقاومت و ثقل ماده ضرورى است . پس اگر تمدد به جهت مبداء بود ، نشان وى كوتاهى و سطبرى زبان است . و اگر به خلاف مبداء باشد ، نشان وى درازى آن است .
علاج : نخستين تنقيهء دماغ كنند به حبوب و ايارجات و غراغر منقّيه . و پس از آن ، بهر تحليل و يبس ، غرغره نمايند به روغن شبت و روغن بابونه . و ايضا بر قفا [ يعنى پشت گردن و در آن ] جايى كه منبت عصب محرك زبان است ، آب گرم بريزند تا عصب را نرم كند و ماده را ترطيب دهد و براى استفراغ مهيّا سازد . و بهر تحليل ماده از نفس عضو ، روغن خستهء زردآلو بر زبان مالند و در دهن دارند .
[ 538 ] پنجم : آنكه حادث شود ثقل اللسان و تغير كلام ، عقب سرسام يا برسام كه به سرسام انجامد . و سبب حدوث وى عقب ورم دماغ ، اندفاع فضول است از دماغ به سوى اعصاب بر سبيل بحران .
علاج : آنچه مزمن شود ، دوا نمىپذيرد ؛ كذا قال « الرّازى » فى « الفاخر » . امّا آنچه حديث العهد بود و به زبان نرسيده ، تدبيرش آن است كه بر زبان بمالند چيزى كه لعاب آرد و مادهء غليظ [ را ] دفع كند ؛ چون ملح اندرانى و نوشادر و مانند آن .
[ 539 ] ششم : آنكه قصر و كوتاهى اين رباط كه زير زبان است سبب ثقل لسان شود . و كوتاهى اين رباط ، يا خلقى مىباشد يا از اندمال قرحه كه در اينجا افتد حادث مىشود . و اين رباط ، گاه باشد كه به طرف زبان ملتزق بود و سر وى تا سر زبان [ است ] به نهجى [ يعنى بهگونهاى ] كه چيزى از سر زبان خالى از آن رباط نبود . و گاه باشد كه سر زبان خالى باشد امّا منبسط نتواند شد چنانچه بايد . و ظاهر است تا كه زبان نتواند از دهان بر آمد و منقلب شده [ و ] تا كام نتواند رسيد ، سخن بر وفق مراد متعذّر است .
علاج : رباط مذكور را اندكى در عرض از طرف زبان قطع كنند به مبضع . و در قطع ،
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 376
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص٣٧٦