بدان سبب ابخرهء متحلّلهء بدنى در اينجا محتقن شود و متراكم گردد و نتواند برآمد و به مجاورت دماغ برودت كسب كند و اجزاء ناريه بتمامه از وى مفارق شود ، پس آن ابخره مستحيل به رياح بارده شوند ؛ خاصه اگر ابخرهء مذكوره بنفسها بارد بوده باشند چون ابخرهء مبرودين و مرطوبين و از آنجا بهجانب گوش فراآمده ، محدث الم گردند . و علامتش آن است كه تقدم ملاقات هواى بارده گواهى دهد . و ايضا ، در گوش دريابد بيمار چيزى شبيه به حركت باد . و وجع در اين قسم بر صورت تمدد نمىباشد كه بكشد عضو را به اطراف به عنف ؛ چنانچه واجب مىكند رياح حارّهء لطيفه كه مقدار وى زيادهتر از تجويف عضو باشد ؛ بلكه وجع در اين ، بدان صورت مىباشد كه گويا چيزى را به سختى در گوش در مىآرند . و به سبب تداخل ، وجع تمددى واجب كند .
علاج : بهر تسخين ، روغنهاى گرم بمالند و بچكانند و به طبيخ شبت و رطبه و بابونه و اكليل و ورق غار و مرزنجوش و نمام و قيصوم ، نطول سازند . و در حمام بر طابق [ يعنى طبق و سينى ] گرم گوش گذارند و بخار طبيخ شلغم در گوش رسانند و خردل بكوبند و به روغنهاى گرم بسرشند و فتيله ساخته در گوش نهند . و به طبيخ ادويه نطول [ كرده ] يا به پنبه كهنه كه در زيت شيرينتر كرده باشند تكميد كنند نيمگرم .
چهارم ، آنكه ريختن آب سرد بر سر يا غوطه زدن در وى به طريقى كه در ملاقات هواى بارد گفته شد باعث وجود رياح بارده شود و بدان سبب درد گوش پديد آيد . و علامتش تقدم سبب است و در موخر سردرد پيدا بودن به نهجى [ يعنى بهگونهاى ] كه حركت سر متعسّر باشد .
علاج : روغنهاى گرم بر سر مالند ؛ خاصه بر مؤخر . و ايضا در گوش چكانند .
پنجم : آنكه وضع ادويهء بارده در گوش باعث تولّد رياح شود . و علامتش تقدم سبب است .
علاج : هرچه متضاد آن ادويه بود استعمال نمايند .
[ 462 ] قسم سوّم : در وجع الاذن كه سببش امتلاى خون بود . و علامتش آن است كه روى سرخ بود و در سر و جبهه گرانى پديد آيد ؛ خاصه هنگام سجود . و درد گوش با ضربان شديد باشد .
علاج : رگ قيفال زنند و به آب فواكه طبع را نرم كنند . و روغن گل در سركه پخته در گوش چكانند .
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص٣٢٦