بعد از تنقيه ، بهر تحليل وى « شياف ويزج » « 1 » و « دنيارجون » « 2 » و « باسليقون اكبر » در چشم كشند . و تكحل بدين اشيا بعد [ از ] استحمام و تليين ظفره بايد كرد تا به سبب نرمى ، از اثر دوا كما ينبغى منفعل گردد .
نوع دوم از ظفره : آن است كه از لحمهء ماق اكبر كه معروف است به وتد مبتدى شود ، به كنارهء قرنيه كه حد سواد است رسيده ، غليظ گردد و بايستد . اين نوع در اكثر همينجا واقف مىباشد و بر سواد متجاوز نمىگردد ؛ لهذا گفتهاند تا كه خوف تعدى وى بر حدقه متيقن نشود ، دست به علاج نكنند . و بر أدنى اذيتى كه دارد صابر باشند ؛ بهر آنكه استعمال ادويهء قوى التحليل ، قوت باصره را ضعيف مىسازد و [ چنين ] دوا چقدر محلّل بايد كه اينقدر جرم غليظ را بگدازد و حال آنكه وجود وى مانع ابصار نيست ؛ ليكن [ وقتى كه ] دانند كه بر حدقه متعدى مىشود ، الحال [ آنچه ] كه در نوع اول گفته شد به كار بردن به رخصت است ؛ تا به سبب تجاوز بر حدقه ، منع بصر ننمايد .
نوع سوّم : آن است كه حدقه را درپوشد و باصره را متضرر سازد .
علاج وى ، كشط است يعنى [ آن را ] تراشيده [ و ] برداشتن . و سلخ ، به معنى كشط است . و طريق كشط و سلخ ، آن است كه ظفر را به صنّارات از ملتحمه جدا كنند ، پس در تحت وى مهت با اصل ريشه درآرند و مستاصل سازند تا همگى بر خواسته آيند و جزوى از وى باقى نماند ملتصق به ملتحمه ، پس آن را بريده بردارند . و هنگام قطع ، احتياط ورزند تا لحمهء موق يعنى گوشه چشم بريده نشود ؛ زيرا كه اگر لحمه منقطع گردد ، دمعهء ورمى حادث شود . و باشد كه رطوبت بيضيه سايل گردد [ و ] چشم كدر شود . پس بر كحّال واجب است كه ظفره را از لحمه بشناسد تا از قطع وى بازتواند ماند . و فرق آن است كه : ظفره ، سپيد و عصبانى و صلب مىباشد . و لحمه ، سرخ و ملايم بود . و باشد كه ظفره نيز سرخ بود ، اما سرخى وى به سرخى لحمه نمىماند . و حكم به استيصال - يعنى
هامش
( 1 ) . صفت شياف ويزج ؛ كه اسود نيز گويند : كحل و زنجار و شادنج ، از هريك يك درم و نصف ؛ اقليميا ، دو درم ؛ اشّق و سكبينج و دارفلفل ، از هريك نيم درم ، اشق و سكبينج را در شراب كهنه بگذارند و باقى اجزا كوفته و بيخته با وى بسرشند و شياف سازند .
( 2 ) . صفت شياف دينارجون كه در [ اينجا ] به كار آيد : شنجرف ، روسختج ، زرنيخ احمر ، كندر ، شكر طبرزد و اشق ، از هريك يك جزء ؛ مرّ ، زعفران و عروق الصفر كه به فارسى زردچوب گويند ، از هريك ربع جزء ، جمله را كوفته ، بيخته به آب بسرشند . و از آنكه رنگ اين شياف به رنگ دنيار مىنمايد ، بدين نام مسمى گشته .