تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
تنفر از كيفيت سميّهء ماده ، منقبض و منعصر شود دماغ و بدان سبب در مجارى روح سدّه افتد و صرع حادث گردد . پس آدمى در صرع مىماند تا كه از حرارت وجودى و توجه طبيعت ، برودت و غلظت از رطوبت زايل شود و اثر كيفيت رديه منقضى گردد . [ 192 ] بايد دانست كه اطاله و سبكى زمان صرع ، به‌حسب سبب است ؛ مثلا عند كثرت ماده و قوت سبب ، گاه باشد كه در هر اندك مدت صرع افتد و بيش از يك ساعت يا نيم ساعت فرصت از آن حالت نباشد [ و ] هم‌چنان كه بگشايد ، باز ظهور نمايد و صرعى كه بدين افراط باشد نجات از وى محال است . و عند خفت ماده و ضعف سبب ، باشد كه ماه‌ها در صحت باشد . [ 193 ] علامت صرع اطرافى آن است كه خداوند علت را خبر باشد كه چيزى چون باد سرد از آن موضع حركت كرده [ و ] به جانب دماغ برمىآيد ، آهسته‌آهسته عضوا بعد عضو . و هنگام نوبت ، چشم گشاده ماند و پراشك نمايد و رنگ روى سياه شود و انگشتان دست و پا منقلب گردند و در ديگر اعضا تمدد پديد آيد . و ايضا نزديك به نوبت ، فازه و خميازه بسيار آيد و بول زودزود برآيد . قال « جالينوس » : « إن صبيا رأيته أصابته هذه العلّة من وجع ساقه ، فأخبر أنّه يحسّ بشبه سهام باردة يتصاعد الى دماغه » . و ايضا قال : « رأيت من المصروعين من يحسّ بارتفاع شىء بارد من إبهام رجله » « 1 » . و حكى « روفس » : « إنّ رجلا كانت به هذه العلّة من مشط يده ، فكان يقول كأنّ يدى مدفون فى الثلج » « 2 » . بالجمله ، در اين زمان هم بسيار مشاهده افتاده . علاج : هنگام نوبت ، برتر از آن موضع [ را ] به عصابه بربندند به نهجى [ يعنى به گونه‌اى ] مستحكم ؛ تا ريح و كيفيت رديه را [ اجازهء ] مرتقى شدن [ يعنى بالا رفتن ] ندهد ؛ چون بستن عضو ملسوع العقرب [ يعنى از عقرب گزيده شده ] . و بهر ازالهء برد فعلى ، گرمى رسانند عضو مؤوف را به آتش يا ادويه كه بالقوه مسخن باشند ؛ چون عاقرقرحا و شيطرج
هامش
( 1 ) . ترجمه : « كودكى را ديدم كه به سبب درد ساقش به اين بيمارى مبتلا شده بود و مىگفت كه احساس مىكند چيزى مثل تير از پاهايش به سوى مغزش حركت مىكند » . و نيز گفته است : « مبتلايانى به صرع ديدم كه احساس مىكرده‌اند كه چيزى سرد به سوى مغزشان بالا مىرود » . م . ( 2 ) . ترجمه : « روفس نقل كرده است كه : مردى اين بيمارى را در اثر [ مشاركت با ] كف دستش گرفته بود و مىگفت گويا دستانم در يخ نهاده شده است » . م .