[ 149 ] اما علامات جزئيه ، بهحسب سبب است ؛ مثلا اختلاط ذهن و خنده و فرح و سرخى چشمها و امتلاء رگها و عظم و سرعت نبض و بودن رنگ بدن ، كمد و مايل به حمره ، از نشان سوداى دمويست . و باوجود اين ، اگر عليل جوان باشد و در استفراغات خون معتاده انقطاع افتد و تقدم تدابير مسخنهء مرطبه گواهى دهد ، تأكيد مىكند بر احتراق خون . و همّ و فكر و فزع و ترس و گريه و تخيلات رديّه و حبّ وحدت از نشان سودا است كه از احتراق سوداى طبيعى حاصل شود . و قيد احتراق سوداء طبيعى از آن نمود كه احتراق سوداى غير طبيعى به جنون مىانجامد . و حدّت شديد و سوء خلق و هذيان و نعرهها و اضطراب و بيدارى و قلت سكون و كثرت غضب و حرارت ملمس بدن و صفرت لون و نگريستن مانند درندگان و وقوع جنون ، از نشان سودا است كه از احتراق صفرا حاصل شود و تقدم تدابير حارهء يابسه نيز شواهد اين است .
فايده : جنون كه در اين محل واقع است ، عبارت است از اخلاط رديهء مع النوبه و نوبت ، برجستن و از پهلو گشتن را گويند .
كسل و سكون و قلت حرارت ملمس ، از نشان سودا است كه از احتراق بلغم حاصل شود . و مراد از احتراق اخلاط آن است كه در ذات آن خلط سخونت افتد . پس آنچه لطيف است به تحليل رود و آنچه كثيف است باقى ماند . و سوداى غير طبيعى همين است .
اگرچه خلط محترق سودا باشد ؛ « كما قالوا : كلّ خلط يحترق يصير سوداء غير طبيعى « 1 » » .
علاج در دموى ، فصد اكحل و باسليق كنند و اگرچه احتباس طمث سبب ماليخولياى دموى باشد ، رگ صافن نيز زنند . و هر روز جلّابى از بنفشه و نيلوفر و گاو زبان ، هريك سه درم ؛ عناب ، هفت دانه ؛ سپستان ، بيست دانه و نبات ، ده درهم تناول كنند . و پس از نضج و ترطيب خلط ، مستفرغ سازند ماده را به طبيخ افتيمون « 2 » . و پس از تنقيهء تمام ، توسع
هامش
( 1 ) . ترجمه : « همانطور كه گفتهاند : هر خلطى كه بسوزد ، به سوداى غير طبيعى تبديل مىشود » . م .
( 2 ) . صنعت مطبوخ افتيمون : هليلهء كابلى ، اسطوخودوس و زبيب منقّى ، از هريك ده درم ؛ شاهترج ، بسفايج و سنا ، از هريك پنج درم ، آنچه كوفتنى است بكوبند ، پس در سه رطل آب بجوشانند و چون به يك رطل آيد فرود آرند و در همان ساعت كه فرود آرند ، ده درم افتيمون در آن بيندازند و بگذارند تا سرد شود ، پس بپالايند و يك درم غاريقون و دو درم صبر باريك ساخته و در وى آميزند و به شكر شيرين ساخته و بنوشند .