تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
غير وجود هرچه مدرك باشد ، البته بايد كه اولا علم مدرك باشد به چشم عقلى كه ما به الكشف و نماينده معلوم به عالم است و هم علم و ما به العالمية عالم است و بعد از آن معلوم براى عالم مكشوف است . ازاين‌رو علم ، عين نور معقول روحانى بديهى است كه همه چيزها به او مدرك شود و آن به نفس ذات مدرك باشد نه به چيزى ديگر . و نيز بايد دانسته شود كه علم خاص بما هو خاص كه نورى الذات است ، در واقع معنايى است متعلقى الذات كه تعلق او به معلوم به منزلهء جزء حقيقت اوست و اين تعلق عرض لازم يا غير لازم او نيست ، چه اگر بر فرض در توهم آن را از حقيقت علم برداريم ، بايد علم منهدم نگردد ، درحالىكه بالكليه منهدم مىشود . سپس مىافزايد : ماهيت نورى الذات جميع علوم خاص حقيقى ، ماهيت بسيط مجعول و موجود به وجود خاص است ، چون ماهيت وحدت ، نقطه و امثال آنها ، نه مركب از جنس و فصل جوهرى يا عرضى ، ازاين‌رو حد حقيقى ندارد ، بلكه شرح اسم آن مركب از كالجنس و كالفصل خواهد بود لا غير . و شرح اسم علم حقيقى منتزع از علوم خاص حقيقى كه ما به العالمية عالم حقيقى است مطلقا ، عبارت از نور روحانى مجرد از ماده‌اى است كه ما به الكشف معلوم براى عالم تواند شد . و نيز قائل است كه در علم عالم به معلوم ، شبح معلوم به ذهن مىآيد و علم عبارت از حصول آن شبح در ذهن عالم است و از آن به نور شبحى تعبير مىكند كه در ذات نفس ساده حاكى و معرف است .

عرضيت علم حقيقى حصولى و حضورى

مصنف - ره - قائل است به اينكه علم حصولى و حضورى بايد عرض نورانى زايد بر ذات عالم باشد به اين دليل كه رابط ميان نفس ناطقه انسانى و ماهيت موجود كه ما به العالمية او بعد از جهل به آن است ، علاقه و رابطهء ناعتيت و منعوتيت است . و قانون كلى حكماست كه هر ناعتى كه به تغيرش ذات منعوت متغير شود ، بايد آن ناعت جزء ذات و ما به القوام ذات او باشد . و اگر به تغير او منعوت به حسب صفاتش متغير گردد ، بايد ناعت زايد و عارض بر ذات او باشد . و چون نفس ناطقه و هر ذات عالمى به فقد علم