ماهيت اوست يا امر عارض بر او و از غير اوست . لازم ذات او نيست ، چون تا شىء در خارج نباشد علت موجده نتواند شد ، و شك نيست كه وجود كمال بالذات و ما به الفعلية ذات و آثار ماهيت است ، و مسلم است كه كمال بالذات هر شيئى محال است كه معلول بالذات او باشد ، چون كمال بالذات بايد به حسب ماهيت به وجهى اشرف از مستكمل و به حسب وجود أخس باشد . و هر شيئى كه بنفس ذات علت فاعلى چيزى باشد بالذات ، بايد هم به حسب ماهيت ، اشرف مطلق باشد و هم به حسب وجود . و هرچه چنين باشد ، محال است كه كمال او بالذات باشد . پس بايد عارض بر او و از غير او باشد . بنابراين ، سلسله موجودات مركب از ماهيت و وجود اگر به وجودى كه ماهيتى غير وجود بحت نداشته باشد منتهى نگردد ، مستلزم تسلسل يا دور است .
برهانى را كه مصنف در اين باره بيان مىكند ، برهان تضايف مىنامد و قائل است كه اثبات واجب الوجود از اين طريق نياز به بطلان دور و تسلسل ندارد ، و چنين مىگويد : اگر موجود مضاف مطلق يعنى موجود بالغير مطلق به موجود مضاف إليه مطلق منتهى نشود ، لازم آيد كه در تصور سلسله مضافات و مضاف إليه فردى باشد كه مصوّر مضاف بىتصور مضاف إليه باشد ، و هو محال بالبديهه .
وى طريق حكماى متأخر را در اثبات واجب الوجود از راه وجود بديهى و از راه وحدت مىداند . از عباراتى كه وى از شيخ در اشارات و از خواجه در شرح آن نقل مىكند ، مىتوان فهميد كه مراد مصنف از « اثبات واجب از راه وجود بديهى » همان برهان صديقين و يا برهان وجوب و امكان است . شيخ در اشارات با نظر به وجود و تقسيم آن به واجب و ممكن و اينكه سلسله ممكنات بايد به واجبى ختم شود كه خارج از سلسله ممكنات است ، اثبات واجب الوجود و علة العلل مىكند . مصنف ما در بيان برهان شيخ مىگويد : مراد از وجود در عبارت شيخ و خواجه ، وجود عام انتزاعى مطلق از قيد صفتى و لا صفتى است ، چون مفهوم صفتى بديهى وجود عام ميان واجب و ممكن مشترك معنوى نيست تا مقسم شود و به عنوان احتمال عقلى ترديد توان كرد كه افراد آن يا واجب است يا ممكن ، بلكه چنانكه پيشتر گفته شد مشترك به اشتراك لفظى متشبح و اسمى
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 92
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص٩٢