خمس است كه در آن بسيطا بسيطا حاصل شده و مدرك و مجمع صور جزئيه محسوسات به علم حصولى است . جاى آن در تجويف مقدم دماغ است . دوم فعل احساس موهومات بسيطا بسيطا و آلتش روح منور به قوهء واهمه است . نفس توسط آن مدرك معانى جزئيه است به علم حصولى . جايگاه آن در تجويف يلى مقدم دماغ است .
سوم احساس صور و معانى جزئيه است جميعا به عنوان حصولى و لاحظ آنها به علم حضورى و متصرف در آنهاست . آلتش را روح منور به قوهء خياليه ، وهّامه ، لحّاظه و فكّار ناميم . نفس به شرط آن هم ادراك مىكند و هم فعل . جايگاه آن در تجويف وسط دماغ است . چهارم فعل حافظى ، و آلت آن روح و قوهء حافظه است . نفس به شرط آن صور جزئيه و معانى جزئيه و كليه را كه در ذات نفس مرتسم و حاصل باشد ادراك مىكند .
جاى آن در تجويف مؤخر دماغ است .
مراتب ترقى نفس ناطقه
نفس ناطقه انسانى در اول حدوث تعلق به بدن انسانى ، جوهر سادهاى است كه در شأن او باشد كه مصور به صور عقليه شود ، اما بما هو شخص ، احوال متفاوت به كمال و نقص و سعادت و شقاوت دارد و شش قسم است :
1 . نفوس انبيا و اوصياى خاتم النبيين - عليهم السلام - كه مثل خاتم النبيين - صلوات اللّه عليه و آله - اشرف از جميع انبيا و اوصيائند . 2 . نفوس اوصيا و اوليا . 3 . نفوس مؤمنين عارفين . 4 . نفوس مؤمنين مستضعفين . 5 . نفوس اشقياء مستضعفين . 6 . نفوس جاحدين و ناصبين .
نفس مجرد انسانى بنا بر قول مصنف از آن حيث كه متعلق به بدن مثالى مبدع است ، مبدع بالذات مىباشد و از آن جهت كه متعلق به بدن عنصرى حادث است ، حادث بالعرض به حدوث بدن عنصرى است نه حادث بالذات . دليل وى بر محال بودن حدوث بالذات نفس به حدوث بدن اين است كه اگر چنين باشد ، بعد از فساد بدن يا باقى است يا فاسد . اگر باقى است يا عائد به بدن عنصرى ديگر است يا غير عائد . و اگر فاسد باشد ،