تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
داشته باشد ، مدرك معقولات انفعالى ، مفكّر و متصرّف در امور كلى عقلى باشد ، نه قوى و قادر بر ادراك معقولات و تصرف در معقولات بالفعل . مجموع اين نفس و بدن به منزلهء علل ماهوى و تمام حقيقت انسان است كه جوهر قابل ابعاد نامى حساس مدرك معقولات است بالفعل ، يعنى قوى و قادر بر فعل و انفعال است بالفعل .

بساطت و تجرّد نفس ناطقه انسانى و فلكى

مصنف - ره - نفس انسانى را بر خلاف رأى بعضى غير نفس سماوى مىداند بالذات ، و آن را جوهر مجرد از وضع و امتداد و بدن مىخواند . دليل او بر اينكه نفس عرض نيست اين است كه عرض بما هو عرض ، صفت شىء موصوف است ، پس محال است كه متصف به علم بوده ، عالم و مدرك كليات و جزئيات باشد بالذات . و اگر عرض موصوف و صفت مىشود بالعرض موضوعش مىباشد نه مستقلا ، درحالىكه نفس ناطقه ، بالذات عالم و مدرك كليات و جزئيات است . و نيز اگر عرض باشد ، بايد بعد از مفارقت از بدن معدوم صرف شود و بايد محرك محل و موضوع خود نتواند شد كه اينها همه محال است . دليل بر نفى حالّ و مادى بودن نفس ناطقه اين است كه اگر حالّ در بدن باشد ، اعم از اينكه جوهر باشد يا عرض ، لازم آيد كه به انعدام استعداد بدن و فساد مزاج بدنى ، آن امر حالّ در بدن نيز فاسد شود و ديگر موجود نگردد ، چون اعادهء معدوم محال است . بنا بر قول مصنف ، نفس آن قسم ماهيت بسيط جوهرى است كه در ذات تام بوده و مستغنى از ماده است و در صفت قدرت و فعل محتاج به ماده . وى رابطه نفس با بدن را رابطهء تعلق مىداند نه حلول ، يعنى نفس در عين اينكه مجرد از ماده است ولى متعلق به بدن است نه حالّ در او ، و به گونه‌اى است كه كمال اول و ما به التمامى بدن بوده از تركب آنها نوع حقيقى حاصل شود . پس نفس نه مفارق محض است و نه حال . همچنين وى قائل است كه در هر بدن شخصى على حده يك نفس شخصى مدبر ذو قوه و آلات است نه اينكه به ازاى هر قوه و آلتى يك نفس مدبر على حده باشد كه ما