تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
مىروند و نفس كل و نفوس جزئى مثالى و عينى جميعا باقى مىمانند . با قيد « مفيض حيات و حركت بودن » ماده اولى و صورت نوعى بسيطى و مزاجى جميعا خارج مىشوند ، چون ماده ، محلّى الذات و صورت نوعى بسيطى مزاجى ، حلولى الذات و مادى الذاتند و محال است كه فاعل باشند . وى اين تعريف را براى نفس در مرتبه علم طبيعى و به حسب اصطلاح آن علم مىداند . اما تعريف نفس در اصطلاح الهى ، به عقيده وى ، عبارت است از جوهرى كه خود محرّك خود باشد به سوى متحرك إليه به شرط وجود متحرك إليه و از اين جهت خود متحرك روحانى و خود محرك و خود حركت روحانى بوده ، هر سه عين هم باشند به شرط وجود متحرك إليه ، و غير هم باشند بالاعتبار . همچنين وى قائل است كه نفس بايد پيش از بدن عنصرى موجود باشد ، چه اگر حادث به حدوث بدن عنصرى باشد ، نورى الذات نخواهد بود ، و اگر نورى الذات نباشد ، ذاتش نزد ذاتش حاضر و ظاهر نبوده عالم به ذات خود نباشد و يا لازم آيد كه ماهيّت بىنورى الذاتى باشد كه منقلب به ماهيت نورى الذات شده است ، و اين هر دو محال است . تعريف نفس و بدن انسان ، بنا بر رأى مصنف ، اين است كه بدن انسان بما هو بدن انسان عبارت از جوهر قابل ابعاد آلى است كه متمم و مكمل به كمال اول و ما به التمامى باشد كه به نور و پرتو فائضهء نفس بر آنكه قواى اوست در او آلت تفكر و تدبر صناعى اكتسابى حسى و عقلى باشد . و نفس ناطقه انسانى بما هى نفس ناطقه ، جوهر مجرد از ماده‌اى است كه متمم و مدبر اين نحو جسم آلى باشد و به عنوان تعلق و تغمس و به سبب اين نحو جسم آلى مصور ، غاذى ، منمى ، حساس بالذات و مدرك معقولات انفعالى باشد بالذات . و انسان بما هو انسان كه مجموع اين نفس و بدن است عبارت از جوهر قابل ابعاد نامى حساس مدرك معقولات انفعالى است بالذات . پس بدن بما هو بدن به منزلهء جزء مادى حقيقت انسان است نه تمام حقيقت او ، و نفس ناطقه به منزلهء جزء صورى و ما به التمامى حقيقت انسان است نه تمام حقيقت او ، و لهذا در شأن اوست كه اگر بدن
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 72 | عليقلى ابن قرچغاى خان