جوهر بسيطى را كه در شأنش هست جزء مركب و محل باشد ، ماده خوانند . اگر حال باشد ، آن را صورت و ما به التمامى مطلق خوانند . و اگر مجرد و متعلق باشد ، نفس نامند ، يعنى صورت و ما به التمامى فاعل خوانند .
حكماى قديم نفس را به دو معنى اعم و اخص اطلاق مىكنند . نفس به معنى اعم عبارت است از جوهرى كه قادر و فاعل نتواند بود در واقع مگر به اعانت و انضمام شرطمّايى كه خارج از ذات مجعول و موجود او و خارج از صفات او باشد ، خواه آن شرط بدن باشد يا موضوع فعل نفس يا غير آنها باشد . به اين معنى نفس را در علم الهى بعد از برهان ، رسم و اصطلاح كردهاند . نفس به معنى اخص كه در علم طبيعى پيش از برهان رسم كردهاند ، عبارت است از جوهرى كه قادر و فاعل نيست مگر در بدن خود و در غير بدن خود و مع ذلك فعل او در بدن خود و در غير بدن خود حكيمانه و مدبرانه باشد ، چون نفوس سماوى و نباتى و حيوانى و انسانى .
مصنف در صدد است تعريفى از نفس و بدن ارائه دهد كه شامل جميع نفوس و ابدان مثالى و عينى سماوى ، ارضى ، ملكى ، جنّى ، شيطانى ، نباتى ، حيوانى و انسانى باشد . پس درباره بدن مىگويد : بدن بما هو بدن عبارت از مادهاى است كه در هر نوع از انواع ماده يافت شود ، تمامتر و آخرتر از او در آن نوع نباشد . در توضيح اين تعريف گويد : به قيد تمامتر و اخيرتر ماده اولى و ماده اولاى متجسم به جسم تعليمى از تعريف بيرون مىرود ، و ماده متمم به صورت نوعى اخير ، اعم از اينكه سماوى باشد يا اسطقسى يا مزاجى ، و اعم از اينكه مثالى باشد يا عينى ، باقى مىماند .
درباره نفس مىگويد : عبارت از كمال اول و صورت تمامى اين نحوه مادهء تمام اخير است . در عبارتى ديگر نفس را جوهرى معرفى مىكند كه در شأن اوست كه كمال اول و ما به التمامى جوهر ذى حيوة بالقوه بوده مفيض حيات و حركة مّا بر آن جوهر كذايى تواند شد ، خواه آن جوهر كذايى مثالى باشد يا عينى ، سماوى باشد يا عنصرى ، و اگر عينى است حركت فائض بر او ارادى باشد يا طبيعى ، أينى باشد يا كمى ، مستديرى باشد يا مستقيمى . در اين تعريف عقول مفارقه محض با قيد « كمال اول و ما به التمامى » بيرون
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 71
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص٧١