كند بدون بدن ، لذا بايد امر ديگرى آن را ايجاب كند تا نفس به آن متعلق شود و توسط بدن كار كند . مشهور است كه نفس جزئى عنصرى حادث به حدوث بدن است ، يعنى نفس حادث و متعلق نمىشود مگر بعد از اتمام اعضاى رئيسه بدن . وى نظر شيخ را درباره قوه مصوره كه مىگويد مصور و خلاق بدن ، نفس اب يا ام يا قواى آنها باشد ، مورد اشكال قرار مىدهد و رأى خود را كه از اثولوجيا استنباط كرده است چنين بيان مىكند :
مصوّر و خلاق اعضا بايد نفس مثالى هر شخصى از اشخاص نفوس نباتيه و حيوانيه و انسانيه باشد كه به اعانت و الهام اجرام و نفوس سماوى مدبر نوع و شخص آن نوع ، به بدن عنصرى آن شخص متعلق شده باشد . پس مصور هر بدن عنصرى همان نفس مبدع مثالى آن بدن باشد كه در حين تكوّن مادهء بدنش متعلق شود أوّلا به روح غريزى به تعلق حدوثى ، الّا اينكه نفوس متعلق به ابدان مثالى چون شوق ذاتى و جبلّى دارند به اينكه صفات ذاتيهء خود را از بابت نفوس فلكى ظاهر سازند ، لذا لازم شوق ذاتى ايشان است كه بعد از حصول روح غريزى و مادهء بدن عنصرى مناسب او ، كمال اول و ما به التمامى آن روح باشد تا به آن آلت ، فاعل افاضات و خيرات باشد .
در جاى ديگر درباره قوه مصوره مىگويد : نفس ناطقه انسانى جوهر بسيط نورانى مدبر و صانع بالقوهاى است كه توسط روح غريزى تصوير و تخليق قلب و كبد و دماغ و ساير اعضا كند . بيان ذلك : نفس ناطقه كذايى توسط آلات و اعضاى بدن و به قوهء فائضه بر آن آلات و اعضاى بدن صانع بالفعل مىشود . اين جوهر صانع به محض تعلق به روح غريزى منبث در نطفه به نحوى مدهوش و ناسى از علوم عالم مثالى خود و ساده محض است كه به ذات خود و غير ذات خود اصلا عالم و شاعر نيست . و چون توسط اين روح ، عضو قلب و كبد و دماغ و ساير اعضا را تصوير و تخليق كند اول به جميع اعضاى بدن متعلق مىشود و نور و پرتو خود را به روح غريزى و جميع اجزاى بدن افاضه مىكند . در هر بدن يك روح غريزى است كه در عضو قلب متولد مىشود و از آن به كبد و دماغ و به جميع اجزاى بدن سارى مىشود و هر عضوى به حسب مزاجى كه دارد مستعد به استعدادات مختلف مىشود ، به حسب مزاج روح منبث در نطفه ، نفس پرتو و نور
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 69
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص٦٩