فلكيه ، و بعضى متممند به صورت و ما به التّمامى جوهريه چون مادهء أولى و ثانيه و ثالثه و رابعه و خامسه ، و بعضى صورت و ما به التمامى آنهاست چون صورت جسمى و نوعى و نفس جزئى متعلق به مادهء خامسه ، يعنى بدن . پس اگر نفوس انسانى بعد از مفارقت از بدن ، صورت و ما به التمامى بدن مثالى يا عنصرى نباشند « 1 » ، لازم آيد كه خارج از اجزاى منتظم عالم جوهريه بوده ، معطل الوجود باشند « 2 » در آن عالم ، هذا خلف و محال .
و اگر مراد اين است كه در تحصيل كمال علم و قدرت معا محتاج است به بدن عنصرى و بعد از كمال به علم و قدرت ، ديگر محتاج به بدن ديگر نيست ، گوييم : اين نيز به چندين وجه باطل است ، چه اگر بدن همين آلت وجود و حصول علم و قدرت و يا ملكات ديگر مىبود ، مثل ملكهء بنّايى و نجّارى ، جايز بود كه نفس در وجود محتاج باشد به آلت بالعرض تعطيل در آن كمال ، و در بقا محتاج نباشد به آن بدن بعد از استكمال ، و حال آنكه ثابت و مبرهن است كه ذات و حقيقت نفس بما هى « 3 » نفس آن است كه متصف به صفت كماليهء [ قدرت ] بر فعل و اثر نباشد مگر به شرط بدن يا به توسط بدن لا غير ، نه اينكه پيش از تعلق قادر نيست اما بعد از تعلق ملكه قدرت حاصل مىشود از براى او ، چه ما نحن فيه قدرت فطرى و ذاتى است نه قدرت صناعى و اكتسابى كه قوتى است در انسان كه بعد از تحقق قدرت فطرى در اوايل حال حاصل است « 4 » و به مرور و تكرر ، ملكه مىگردد . و ثابت شد كه قدرت فطرى و ذاتى براى او حاصل نيست ، مگر به شرط بدن و الّا عقل خواهد بود نه نفس ، و بدن علت شرطيهء اوست نه علت معدّيهء او . پس قطع نظر از تعلق ، هميشه لا قادر است و به شرط تعلق هميشه قادر فطرى است . و چون حاصل چنين باشد اين قياس مع الفارق است ، چنانكه ظاهر است ، و نفس هميشه محتاج است به بدن وقتى دون وقتى ، و الّا لازم آيد كه طبيعت مجرد در ذات و محتاج در فعل به بدن ، منقلب به طبيعت مجرد در ذات و فعل گردد ، هذا خلف و محال . و از اين ظاهر و بيّن مىشود كه نفس انسانى كه به حسب ذات مجرد از ماده است بايد كه بعد از فساد بدن عنصرى ، باقى
هامش
( 1 ) . ( م ) : نباشد .
( 2 ) . ( م ) : باشد .
( 3 ) . ( م ) : هو .
( 4 ) . ( م ) : حالست .